eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
506 دنبال‌کننده
224 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
- نظر صادقانه‌ات چیه خانوم معلم؟ + خودم اگه بچه داشتم نمی‌فرستادمش.
- سلام خانم معلم مهربون ، میشه بپرسم چرا تیزهوشان و نمونه دولتی نه؟ + راستش شاید خوب بلد نباشم یه عالمه دلیل‌ عقلانی بیارم و استدلال منطقی بچینم... با این‌حال مجموعا این چیزا که میگم باعث شده اینجوری فکر کنم: ۱. کلا از مدارسی که جزیره‌ای هستن خوشم نمیاد، یعنی مدرسه‌ای که یه طیف خاصی، گروه خاصی، آدمای خاصی یا... توشن؛ (مثلا تیزهوشان و مدارس خاص غیرانتفاعی) به نظرم اینا نمی‌تونن بچه‌هارو واسه جامعه‌‌ای که هزار رنگه آماده کنن. (لذا اگه کسی بچه‌شو می‌فرسته، زحمتش زیاد میشه تا بتونه اونو برای ورود به دنیای واقعی آماده کنه) این مدرسه‌ها احتمالا واسه اونایی خوبه که از تمام زندگی فقط موفقیت تحصیلی، رتبه و این‌چیزا براشون مهمه، که برای من زندگی فقط اینا نیست. ۲. سختی بسیار زیادی که توی سن کم به بچه‌ها تحمیل میشه رو نمی‌پسندم. ۳. جَو این مدرسه‌ها، معلماش و زاویه‌ای که با دین و اینجور چیزا دارن، تا حدی که شنیدم، از اینکه بخوام کسیو بهش دعوت کنم منصرفم می‌کنه. کلا این‌چیزا که میگم، قضاوت من از بیرونه، چون خودم تو یه مدرسه‌ی عادی درس خوندم، پس خیلی محتمله که اشتباه کنم.
- کانالتون رو دوست دارم. باحاله. حس‌ خودمونی داره. ... - همین.
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم تیک خورده به جز دوتا، براشون وقت داشتم، اما دوستشون نداشتم و بهشون فکر نمی‌کنم، عوضش به خیلی چیزای دیگه فکر می‌کنم، مثلا این که چقدر باید بگذره تا آدم مطمئن بشه از یه وضعیتی به طور ناشایستی اذیته؟ (اره ممکنه یه نفر شایسته اذیت باشه! چون لزوما که همه‌ی زندگی موافق نفس آدمی نباید باشه! بالاخره باید سختی کشید برای رشد کردن، برای سعه پیدا کردن) اگه قرار بود حالی که در رویارویی اولیه با هر اتفاقی داشتم ملاک قرار می‌دادم احتمالا هیچ سرانجامی در هیچی نمی‌داشتم! چون معمولا اولین بارها برام خوشایند نیست. مثلا اگه اولین بار بخوام یه کاری بکنم، یه آدمی رو ببینم یا تماس بگیرم، اولین جلسه‌ی یه کلاسی رو شرکت کنم، اولین بار یه چیزی رو بسازم یا... دلیلش نمی‌دونم چیه، شاید زیاد فکر کردن بهشونه! و وقتی واقعیت از ایده‌آل‌های ذهنم دور یا باهاش متفاوت میشه، اذیت میشم. ولی خب خیلی وقتا با ادامه دار شدن تجربه‌ها، می‌فهمم که اون احساس بد واقعی نبوده و حالم بهتر میشه. حالا اما تو موقعیتی‌ام که نمیدونم چقدر باید صبر کنم و چندتا چیزو نادیده بگیرم تا این احساس بد رفع بشه؟ اصلا باید اینکارو بکنم یا نه؟ بعضی وقتا گیر می‌کنم بین وضعیتی که نمیدونم ایراد گرفتن میشه وسواس و خودبینی یا میشه مراقبت از وجود و حالم؟ اره رنج دروازه‌ی رشده، اما تا کجا؟
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم
ما زیاد از فضیلتِ صبر می‌گیم و می‌شنویم، ولی همونقدر دربارهٔ اهمیت بیهوده نموندن حرف نمی‌زنیم! از اینکه نباید با اولین سختی جا زد، از اینکه رشد کردن هزینه داره، از اینکه آدم باید از منطقهٔ امنش بیرون بیاد و خودش رو به چالش بکشه، همه‌اش درسته؛ اما انگار کمتر کسی یادمون داده که از کجا به بعد، ادامه دادن، طاقت آوردن و موندن دیگه شجاعت نیست و رفتن لزوماً ترس رو نشون نمیده! من اصلا نمی‌خوام هر جا حالم خوب نبود همه‌چیزو رها کنم، مسئله‌ام فهم اینه که کدوم سختی منو بزرگ‌تر و کدوم یه چیزی ازم کم می‌کنه؟ و این تشخیص برخلاف چیزی که به نظر می‌رسه، همیشه آسون نیست. هنوز جواب روشنی ندارم. فقط می‌دونم که نه می‌خوام اسیرِ هر احساس زودگذری باشم و نه می‌خوام انقدر به احساساتم بی‌اعتنا شم که یه روز بفهمم از خودم غافل بودم و حیف شدم.
✍🏻 من به سیم آخر نمی‌زنم، یه دفعه سیم‌کشی رو عوض می‌کنم. ! •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم
امروز هیچکدوم از کارام تیک نخوردن، اما دیگه موضوع دوست نداشتن من نبود، مجبور شدم. دارم می‌بینم که مغزم مثل یه مگسِ تشنه دستاشو به هم می‌ماله و زبون دور دهن می‌چرخونه تا سرم به بالشت برسه و شروع کنه به فکر کردن، امشب قرار نیست بهش بها بدم، بذار اینقدر فکر کنه که بمیره.
اوضاعی که سَرم واسم ساخته دیگه داره از کنترل خارج میشه.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دومیش، دربارهٔ اداره‌اس! البته من به تمام بالادستی‌ها و کل مشتقاتشون یه جا میگم اداره، از خود وزارت
‌‌. ‌اداره رسما مدل ارباب رعیتی رو در رفتار با معلم‌ها کلید زده‌. تو گروه با شوخی ازشون انتقاد کردم، جدای اینکه کارم درست بوده، غلط بوده، اونا چه واکنشی داشتن، چه دردسری واسم درست کردن و... که مهم نیست. آخرشو می‌خوام بگم که گفتن: اینجور مسائل رو مطرح نکنید، سلیقه‌ی شخصیه دیگه، کارشناس امسال حساس‌تره. یعنی شما خودت حدیث مفصل بخون دیگه...، به جای تمرکز بر حل سوتفاهم، رفع کدورت‌ها، صحبت کردن، رد کردن یا پذیرفتن خود انتقاد جدا از لحنش... فقط گفتن "نگو عزیزم نگو." حالا فکر می‌کنید انتقاد من به چی بود؟ به این که چرا نمی‌ذارید واکنش منفی‌ بذاریم؟(:
البته قطعا راهکار به صبح رسوندنش لباس شستن نیست! ولی خب من یه طناب بلند به تاج مبل‌ها گره زدم و درست وسط خونه کشیدم که وقتی همه‌چیزو شستم روش پهن کنم، بالاخره متوجهم که این تازه دور دوم لباساس و قطعا جای رخت‌آویز کم میاد!
یه قاعده‌ایه هر وقت اوضاع روانیم بی دلیل و عجیب به هم می‌ریزه می‌رم دفتر خاطراتمو می‌خونم یا تاریخ این‌روزای به هم ریختگی رو تو سال‌های گذشته می‌جورم، و جالبه که هربار هم به یه نتیجهٔ منطقی می‌رسم! بارها هم درباره‌اش نوشتم.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه قاعده‌ایه هر وقت اوضاع روانیم بی دلیل و عجیب به هم می‌ریزه می‌رم دفتر خاطراتمو می‌خونم یا تاریخ ا
. این بارم دوباره رفتم سراغش و رسیدم به مهر، روزایی که شروعِ فروریختنِ همه چیز بود. دارم فکر می‌کنم که شاید دوباره نخِ روحم به تقویمِ چِرکِ مهر گیر کرده. عجیبه! زندگی جلو می‌ره، بزرگ می‌شی، اتفاق‌های تازه میفته، اما یهو تو یه روزِ معمولی، بی‌هیچ مقدمه‌ای، حوصله‌ات سر می‌ره از خودت، جهان به نظرت کج می‌شه، فکرت افسار پاره می‌کنه و مغزت یاتاقان می‌زنه... بعد که دنبال دلیلش می‌گردی، می‌بینی خودت یادت نیست ولی بدنت فراموش نکرده سالگرد چه روزاییه! هنوز نمی‌دونم اسمش قدرتِ حافظه‌ست یا نفرینِ خاطره‌؛