eitaa logo
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
506 دنبال‌کننده
224 عکس
13 ویدیو
0 فایل
واژه‌های بیهوده‌، اما پوچ نه. کپی بدون ذکر منبع ممنوع! شناسِ بنده: @Zahra_vm ناشناسِ بنده: https://eitaayar.ir/anonymous/uM79.G12Ngz
مشاهده در ایتا
دانلود
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم
ما زیاد از فضیلتِ صبر می‌گیم و می‌شنویم، ولی همونقدر دربارهٔ اهمیت بیهوده نموندن حرف نمی‌زنیم! از اینکه نباید با اولین سختی جا زد، از اینکه رشد کردن هزینه داره، از اینکه آدم باید از منطقهٔ امنش بیرون بیاد و خودش رو به چالش بکشه، همه‌اش درسته؛ اما انگار کمتر کسی یادمون داده که از کجا به بعد، ادامه دادن، طاقت آوردن و موندن دیگه شجاعت نیست و رفتن لزوماً ترس رو نشون نمیده! من اصلا نمی‌خوام هر جا حالم خوب نبود همه‌چیزو رها کنم، مسئله‌ام فهم اینه که کدوم سختی منو بزرگ‌تر و کدوم یه چیزی ازم کم می‌کنه؟ و این تشخیص برخلاف چیزی که به نظر می‌رسه، همیشه آسون نیست. هنوز جواب روشنی ندارم. فقط می‌دونم که نه می‌خوام اسیرِ هر احساس زودگذری باشم و نه می‌خوام انقدر به احساساتم بی‌اعتنا شم که یه روز بفهمم از خودم غافل بودم و حیف شدم.
✍🏻 من به سیم آخر نمی‌زنم، یه دفعه سیم‌کشی رو عوض می‌کنم. ! •|🌌|• @bidelijat
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
شب از نیمه گذشته، لامپای خونه خاموشه، چراغای مغز من روشن. همهٔ کارایی که امروز باید انجامشون می‌دادم
امروز هیچکدوم از کارام تیک نخوردن، اما دیگه موضوع دوست نداشتن من نبود، مجبور شدم. دارم می‌بینم که مغزم مثل یه مگسِ تشنه دستاشو به هم می‌ماله و زبون دور دهن می‌چرخونه تا سرم به بالشت برسه و شروع کنه به فکر کردن، امشب قرار نیست بهش بها بدم، بذار اینقدر فکر کنه که بمیره.
اوضاعی که سَرم واسم ساخته دیگه داره از کنترل خارج میشه.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
دومیش، دربارهٔ اداره‌اس! البته من به تمام بالادستی‌ها و کل مشتقاتشون یه جا میگم اداره، از خود وزارت
‌‌. ‌اداره رسما مدل ارباب رعیتی رو در رفتار با معلم‌ها کلید زده‌. تو گروه با شوخی ازشون انتقاد کردم، جدای اینکه کارم درست بوده، غلط بوده، اونا چه واکنشی داشتن، چه دردسری واسم درست کردن و... که مهم نیست. آخرشو می‌خوام بگم که گفتن: اینجور مسائل رو مطرح نکنید، سلیقه‌ی شخصیه دیگه، کارشناس امسال حساس‌تره. یعنی شما خودت حدیث مفصل بخون دیگه...، به جای تمرکز بر حل سوتفاهم، رفع کدورت‌ها، صحبت کردن، رد کردن یا پذیرفتن خود انتقاد جدا از لحنش... فقط گفتن "نگو عزیزم نگو." حالا فکر می‌کنید انتقاد من به چی بود؟ به این که چرا نمی‌ذارید واکنش منفی‌ بذاریم؟(:
البته قطعا راهکار به صبح رسوندنش لباس شستن نیست! ولی خب من یه طناب بلند به تاج مبل‌ها گره زدم و درست وسط خونه کشیدم که وقتی همه‌چیزو شستم روش پهن کنم، بالاخره متوجهم که این تازه دور دوم لباساس و قطعا جای رخت‌آویز کم میاد!
یه قاعده‌ایه هر وقت اوضاع روانیم بی دلیل و عجیب به هم می‌ریزه می‌رم دفتر خاطراتمو می‌خونم یا تاریخ این‌روزای به هم ریختگی رو تو سال‌های گذشته می‌جورم، و جالبه که هربار هم به یه نتیجهٔ منطقی می‌رسم! بارها هم درباره‌اش نوشتم.
بیدِلیجات | زهرا ولیمحمدی
یه قاعده‌ایه هر وقت اوضاع روانیم بی دلیل و عجیب به هم می‌ریزه می‌رم دفتر خاطراتمو می‌خونم یا تاریخ ا
. این بارم دوباره رفتم سراغش و رسیدم به مهر، روزایی که شروعِ فروریختنِ همه چیز بود. دارم فکر می‌کنم که شاید دوباره نخِ روحم به تقویمِ چِرکِ مهر گیر کرده. عجیبه! زندگی جلو می‌ره، بزرگ می‌شی، اتفاق‌های تازه میفته، اما یهو تو یه روزِ معمولی، بی‌هیچ مقدمه‌ای، حوصله‌ات سر می‌ره از خودت، جهان به نظرت کج می‌شه، فکرت افسار پاره می‌کنه و مغزت یاتاقان می‌زنه... بعد که دنبال دلیلش می‌گردی، می‌بینی خودت یادت نیست ولی بدنت فراموش نکرده سالگرد چه روزاییه! هنوز نمی‌دونم اسمش قدرتِ حافظه‌ست یا نفرینِ خاطره‌؛
«تو واقعا ساعت شیشِ صبح داشتی به خاطر اینکه پشه‌ها نیشت زدن گریه می‌کردی؟!» مادرم می‌پرسد؛
هدایت شده از ولیمحمدی
رنج، قاشق قاشق از وجود آدم می‌کَنّه، بعد که خوب چاله شدی، بهت میگن عمیق.