eitaa logo
بی‌هنگام
73 دنبال‌کننده
14 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
روزِ سی و پنجمِ جنگ: ماه، وسط آسمان، درخشان می‌نمود. ابرهای سپیدی احاطه‌اش کرده بودند. آشکار بود و پنهان. شاید شبیه به آن شبی که وزوایی قله‌های بازی دراز را فتح کرده بود. یک نفره، چندین سربازِ دشمن را تسلیمِ ایمانش کرده بود. شبی که عباس دوران در دلِ تاریکی فتحی بزرگ را رقم زد. شبی که ایده‌‌ی توانستن در ذهنِ کاظم آشتیانی نقش بست. شب‌های نخفتن، نومید نشدن، فتح کردن، تمامِ عالم را به پیشگاهِ خدا تسلیم خواستن... چنین شب‌هایی به راستی که در همین لحظه در حالِ تکرار است. هرچند امپریالیسم، با جنگنده‌هایش، علومِ ضد بشرش، توانسته باشد کسانی چون محمد جواد ظریف را آنچنان فریفته کند که به جای فتح، نوای ضعف سر داده و خود را تسلیمِ قاتل‌ترین سردمداران دنیا بخواهد. سربازانِ ایرانِ جان در یک روز پنج جنگنده را نشانه گرفتند و خدا می‌داند که آن‌ها بر ایمان تسلیم شدند. بر مقاومتِ آن پیرمردی که هر شب، فرزند فلجش را بر دوش می‌کشد و در میدان می‌ایستد. پیرزنِ خمیده‌ای که شعارهایش را بلندتر از هر جوانی فریاد می‌زند. بر پابرهنگانی که با صبرشان در جنگ، نصر خدا را می‌خواستند. بر همه و حتی آن نوزادِ کوچکی که از امن‌ترین پناهِ زندگی‌اش، آغوشِ مادرش جدا شده و هر تکه از وجودِ ظریفش سروده‌ای از یک غزل، مرواریدهایی از اشک و دستانی برای رهگیری هر جنگنده شد. @bihengam
روز سی و هفتمِ جنگ: آنچنان به این تجمعاتِ شبانه آمیخته شده‌ام که اگر یک شبِ آن ترک شود، مانند آن است که چیزی را از دست داده‌ام و نمی‌توانم هیچ جایگزینی برایش تعیین کنم تا پُرکننده‌ی خلأ از دست دادنش باشد. جوهره‌ای از قدم گذاشتن در مسیری واحد و برای آرمانی واحد، مانند آنچه که در پیاده‌رویِ اربعین شاهدش هستیم، اینجاست. همان دوست داشتن، به فکر دیگری بودن، حاضر بودن برای جان سپردن و گذر از تمنیات خود برای دیگری. فرحی شگفت‌آور از تنفسِ هوایی که استشمام می‌کنیم. شورِ همراه با شعوری که زاده‌ی اعتقاد است. در تجمع می‌مانیم چون باور داریم خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد مگر به دستان مردمش و به عزم مردمش. برانگیخته و گوش به زنگ انگار دستی می‌کشاندمان در خیابان. ما این‌جا همان نیستیم که تا پیش از آمدن، بودیم. یکی از کسبه، تصمیم گرفته هر شب به بهترین نوشته‌ی روی پلاکارد هدیه‌ بدهد. دختر جوری پلاکارد را روی دستش بالا گرفته بود که نوشته‌اش مشخص باشد. رجزی بود خطاب به آمریکا. میان عکس‌ها، چشم می‌گردانم. می‌بینمش. سید علی خامنه‌ای با لبخند و پرصلابت، دو دستش را روی دسته‌ی عصا گذاشته و احتمالا خیره به رزمایش سربازانش در دانشگاه افسری بوده است. برای تجسمِ نگاهش به خبرِ امروز که نابودیِ جنگنده‌های دشمن در بیابانِ ایران بود، به عکس متوسل می‌شوم. پرشکوه و لبریز از افتخار.شاید همان جمله‌ی همیشگی‌اش در اوجِ ابتلائات:«الحمدالله.» روی عکس با فونتی درشت نوشته شده :« شهیدِ راهِ حق.» سی و هفت روز گذشته و هنوز هم دلم می‌گرید... @bihengam
روز چهل و سوم جنگ: دخترِ نهُ ساله را در آغوش کشیده‌ام. مراقبم تا هجوم جمعیت، آزارش ندهد. مادرش تشکر می‌کند. می‌گویم:« خوبه که اینقدر مشتاقه و داره اولین‌ها رو این‌طور تجربه می‌کنه...». دخترک به سرپنجه‌ی پا بلند شده و چشم می‌دوزد تا ببیند. می‌پرسد:« پس کِی میاد؟» می‌گویم:« بالاخره میاد.» جمعی از نیروهای نظامی گرداگردمان را گرفته‌اند. نگرانی و تشویش و شاید مقدار زیادی خستگی در چهره‌هایشان پیداست. به یادِ سیزده سالگی‌ام می‌افتم. اولین دیدارم با آقای شهید از خیلی دور. مامان مراقبم بود تا جمعیت مرا زیر دست و پا لِه نکند. به سر پنجه‌ی پا بلند شده بودم تا ببینم. درست مانند آخرین دیدار با آقای شهید، با این تفاوت که در آخرین دیدار فقط دلم می‌خواست بدون اشک، بدون پلک زدن و بدون هیچ کلامی، تنها و تنها نگاه کنم. جمعیت، مانند سیل مرا بُرد و رساند به جایی که باید. افسوس که نگاه‌های طولانی نمی‌توانند جایگزینی برای مبادای دلتنگی باشند. دخترک دستم را محکم گرفته بود. تابوتِ سبز با گل‌های داوودیِ سفید و بنفش که بر رویش می‌ریختند، در میانِ جمعیت وارد شد. جوانِ بلند بالایی که نیروی هوافضای ایرانِ جان بوده و حالا بزرگترین افتخارِ آن است. همه چیز لبریز از شکوه و عزت و نور و غرق در زیبایی‌ست. انبوهِ چفیه و پرچم به سمتِ تابوت روانه می‌شود. بوی گلاب، بوی عطر ناب‌ترین گل‌های بهشت. بوی عطرِ عبای امام شهید، پیچیده است. حتما در اولین نگاه به چهره‌‌ی امام شهید، تمامِ دلتنگی‌ از روحش پَرکشیده و سر بر شانه‌‌ی امام شهید، یک دلِ سیر به جای تمامِ این روزها، گریسته. چقدر خوشبختیِ آدم‌ها دیدنی‌ست وقتی گل‌برگ‌های گل‌سرخ، عطرشان را از تابوتِ سبز می‌گیرند. پدرِ شهید با لهجه‌‌ی سبزواری می‌گفت:« گریه نکنید، جوانم تا آخرین لحظه‌ای که آتش بس اعلام شد، در صحنه بود. تا آخرین لحظه‌ای که خون در رگ‌هایش جاری بود، جنگیده بود...» پدر، گریه نمی‌کند اما صدای گریه‌ها، هیاهو به راه می‌اندازد. جوان، در قاب می‌خندد...و این یعنی پایانِ دلتنگی. @bihengam
روزِ چهل و ششم جنگ: زنی کوچک اندام با چهره‌ای درخشان که زیرِ چشم‌ها، ردِ لبخند و میانِ دو ابرویش، چین‌هایی بود مه گذر زندگی را نشان می‌داد. چادرش را محکم به زیرِ چانه چسبانده بود. در یک دست انگشتری فیروزه به دست داشت و ناخن‌هایش را حنا، رنگین کرده بود. پرچمی کوچک به دست داشت. مستأصل مانده بود که چطور خودش را به خانه برساند. نزدیکش شدیم. گفتم:« چه‌قدر دوست‌داشتنی هستید... دلم می‌خواد ازتون عکس بگیرم، برگشتتون هم با ما.» گفت:« مادربزرگت ناراحت میشه عکس منو توی گوشی تو ببینه‌...» و بعد خندید. پرچم ایران را دستانی که رگه‌هایش بیرون بود گرفت. یک قاب از زندگی در دستانِ زن بود. پیراهنِ آخر تمامِ شهیدان... @bihengam
پنجم «تو را چه بیمی‌ست از آن‌که در کردار و دل به دریا زدن همان باشی که در آرزو کردن؟» |مکبث، داریوش آشوری| با کتانی‌های سفید و نوزادی تقریبا دوماهه در آغوش، به سمت‌مان می‌آید. با هیجانِ خاصی که در کُنهِ صدایش موج می‌زند آرام در گوش زنی که کنارِ ماست می‌گوید:« آقا مجتبی پیام دادند». لبخندی می‌زند و رد می‌شود. این زن را از همان روزِ آغازینِ راهپیمایی‌های شبانه دیده بودمش که چگونه نوزادِ چند هفته‌اش را زیرِ چادر در آغوش می‌گیرد و در خیابان است. حتی در سردترین روزهای اسفند هم دیده بودمش. پا پس نکشیده بود. می‌شناسمش. کوچکتر که بودیم و او که جوان‌تر بود، چادر نمازِ دخترانِ کوچک محله را می‌دوخت. به دنبالشان راه می‌افتم. زن، با حرارت خاصی تاکید دارد که مذاکره به نفع ایران نیست. می‌خواهد ایران با تمامِ نیروی خودش راه جنگ را پیش بگیرد. از این‌که عده‌ای راهیِ پاکستان شده‌اند ناراضی است. می‌گوید فقر به زندگی‌شان فشار آورده اما حاضر است همه چیز را به جان بخرد و شاهد خیانت به ایران نباشد. به نوزادش اشاره می‌کند و آینده‌ای که در پیش دارد. آن دیگری در میانه‌ی صحبتش می‌گوید:«مردم حالا منتظرند تا با بسته‌های معیشتی دولت بتوانند خرید کنند.». می‌گوید بر فراق و فقر صبر کرده و حالا تمام هم و غم زندگی‌اش ایستادن برای کشور است. حالا با گذشتِ یک هفته از آن روز و آشکار شدنِ گرسنگیِ سیری‌ناپذیرِ آمریکایی‌ها برای بلعیدنِ داشته‌های تمام کشورها و خون مردمانِ تمام عالم، باید گفت که مردمِ در خیابان در تشخیص، چندین گام جلوتر بودند. حالا زن، هر شب با پرچمی در یک دست و نوزادی در آغوش، همچنان شعار «مرگ بر سازش‌گر» را سر می‌دهد. عقیده‌ای برخاسته از دلی بزرگ و دریایی و بصیرتی بلندتر از تمامِ فریادها... @bihengam
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ | ۲۴ میلیون جانفدا؛ نشانه‌ای روشن از برانگیختگی الهی در این زمان ✅ @saeedjalily
روز چهل و هشتم جنگ: اول مرتضی پسرِ گندم‌گونِ ساکت، گوشه‌ی خیابان همراه مادرش ایستاده بود. چفیه‌ی مشکی روی دوش داشت. آرام می‌نمود. با مادرش برای گرفتنِ تصویرِ آقای شهید، در حال صحبت بود. نزدیکش شدم. شانه اش را گرفتم. گفتم:« ببین. عکس آقا رو محکم باید بگیری. دستت رو ببر بالا...آفرین. رو به جمعیت بگیر. هر وقت خسته شدی، اصلا عکس رو بده به من.» پسر خندید. چشم‌هایش درخشید. عکس آقا را تا جایی که دستش بلند می‌شد، بالا گرفت. نامش را پرسیدم که گفت:« مرتضی» پرسیدم چند ساله است. گفته بود:« ده سال.» گفتم:« دوست داری ازت عکس بگیرم؟» مقابلم ایستاد. لبخند زد. و قابی در روز چهل و هشتم جنگ، زیر باران شکل گرفت. یک روز که مرتضی قد بکشد. محاسن در صورتش بروید. زن و بچه و زندگی را با رنج‌هایش لمس کند، شاید امشبی را به خاطر بیاورد که عکس آقای شهید را با تمامِ نیروی دستش و تا آن‌جا که می‌توانست بالا گرفته بود...با چشمانی که می‌درخشید. @bihengam
دوم صورتش نشان می‌داد که ساعت‌ها، روزها، سال‌ها زیرِ آفتاب، خمیده در زمین‌هایی کار کرده. زحمتِ هر روز، چینی بر صورتش، رنجی بر قلبش، زخمی بر دستش نشانده. احساس می‌کردم آن زنِ مشهور در نوشته‌هایم را پیدا کرده‌ام. همان که سه شبِ متوالی در صورتِ هر زن و در تار و پودِ هر پرچم به دنبالش بودم. همان که تکه‌ای از پارچه‌‌ی سبز دوریختنی را به دورِ پرچم ایران دوخته بود. حال، پرچمی به رنگِ سبز روشن که نامِ «یا حسین» به رنگ سرخ بر رویش نقش بسته بود؛ در دستانِ زن تکان می‌خورد. دسته‌ی پرچم، چوبی بود همانند چوبِ درختی نیکبخت که چوبش به دستانِ زنی باشد هم‌نفس با استوارترین سروهای تاریخ. اطراف پارچه سیاه شده بود. چند پارچه‌‌ی مشکی و سرخ به دسته‌ی پرچم پیچیده بودند. به یادِ آنان‌که حاجات‌شان را، گرهِ کور زندگی‌شان را به امیدِ گشودگی به پرچم می‌بستند. هر تکانِ پرچم، یادی بود از روزهای سیاهیِ عزای حسین در ماهِ محرم. هنگامی که مردها پرچم را با خود در جمعیتِ عزاداران می‌بردند و محکم به سینه می‌زدند. روی دستِ از کار خسته که رگه‌هایش بیرون زده بود و گذرِ سال‌ها بر رویش نقشه‌ی رنج کشیده بود، حالا نقشِ پرچم ایران با رنگِ پلاستیک کشیده شده بود. زن، بدون لحظه‌ای خستگی و بی‌توجه به آنان‌که زیبایی‌ِ تکان خوردنِ پرچمی قدیمی در دستانش را می‌ستودند، پرچم را تکان می‌داد. شکوهی در لحظه‌ای از دقایقِ پایانیِ یک شب... @bihengam
سوم ‌ گوش‌هایش به زحمت می‌شنید. آنچنان که اگر می‌خواستی حرفت را به گوشش برسانی باید خیلی بلند حرف می‌زدی. صدای بلندگو، مهلت نمی‌داد کلماتی که از حنجره‌اش بیرون می‌آیند به گوشم برسد. از شبِ اول تا به حال به دنبال فرصتی بودم که یک بار، از او بپرسم چرا؟! خمیده و لرزان تکیده و به زحمت، طوری که صاف ایستادن برایش ممکن نبود؛ هر شب خودش را به تجمع می‌رساند. می‌دانستم که پسرانش را وادار می‌کند تا با خانواده‌شان حتما هر شب حاضر باشند. تنها دیدمش. نشسته بر گوشهٔ جدول در انتهای مراسم. خم‌ می‌شوم. سرم را نزدیک گوش‌هایش می‌برم. با صدایی که امیدوار بودم از صوتِ بلندگو فراتر برود و به گوش پیرمرد برسد پرسیدم:« چرا میاید؟! خسته نمیشید؟! این‌همه سال کشاورزی کردید، حالا وقت استراحته!...» پیرمرد نه تأمل کرد و نه مکث بلافاصله با لهجه گفت:« اینا که سختی نیست! سختی پنجاه هزار سال وایسادن در قیامته!» سرم را بالا آوردم. اما کاش تا خودِ قیامت می‌شد پای برخی حرف‌ها و کلمات، قد خمیده بود. چقدر آدم در برابر عظمت بعثت مردم در این شب‌ها، حس می‌کند که ذره‌ای است در برابر عظمت کهکشان‌های خدا. ‌ @bihengam
پشت جلد کتاب، صفحه‌ای تا خورده که در پشت آن، پر است از تصاویر رهبر شهید در سفرش به کردستان. پشت یکی از تصاویر که مردم با لباس‌های کردی به قابِ عکس رهبر شهید دست می‌کشند و بوسه می‌زنند نوشته شده: بعضی عکس‌ها چیزی برای کلمات باقی نمی‌گذارند...