eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
209 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
کمتر دیده شده از سید حسنین حسنین @bisaheldel
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📖 دوره حفظ عمومی قرآن کریم خَیْرُکُمْ مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ وَعَلَّمَهُ «بهترینِ شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگران آموزش دهد.» دوره حفظ عمومی قرآن کریم، با تدریس استاد زهرا سادات هوایی، فرصتی ارزشمند برای آغاز مسیر انس با کلام وحی و حفظ آیات نورانی قرآن است. در این دوره، با بهره‌گیری از روشی منظم و کاربردی، علاقه‌مندان می‌توانند حفظ قرآن را به‌صورت اصولی آغاز کرده و گامی ماندگار در مسیر همراهی همیشگی با قرآن کریم بردارند. شرکت در دوره 👇 دوره حفظ عمومی قرآن کریم @mahfeltv3
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
عمو حامد محفل ستاره ها ✨🤍 @shakerheloha
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_ششم بالاخره بعد ۵ دقیقه سکوت سنگین به حرف اومد خانم رستگار:همونطور که پشت گوشی
خوشحال برگشتم خونه به هیچکس نگفتم فعلا چیکار دارم میکنم (از زبان راوی) خوشحال بود که داشت به آرزوش می‌رسید اما این خوشحالی زیاد طول نمیکشید چون هیچکس نمیدونست دارن چکاری میکنن توی اون موسسه و چه بلایی قراره سرش بیاد (از زبان فرشته) خوشحال روسریمو مرتب بستم و بدون اینکه به کسی چیزی بگم زدم بیرون ساعت ۹ صبح بود وقتی وارد مهد شدم نمیدونم چرا حس عجیب و غریبی به سراغم اومد نمیدونم چرا یکم مشکوک بود همه چی خانم رستگار خودش نبود امروز با کمک یکی دیگه سر کلاس رفتم بچه های کوچولو با سر و صدا وارد کلاس شدن با خوشحالی تحویلشون گرفتم و بعد آشنایی شروع کردم !دو ساعت بعد! با خنده بچه ها رو راهی کردم داشتم آماده میشدم منم برم که با صدای جیغ و داد توی راهرو با عجله رفتم بیرون پلیس ها مثل مور و ملخ ریخته بودن تو و داشتن همه جا رو میگشتن
با تعجب به سمتشون رفتم من:چیشده؟اینجا چه خبره؟ هیچکس جوابمو نداد با استرس کنار دیوار ایستادم بعد چند دقیقه گشتن؛پلیس ها توی بغلشون از زیر زمین بچه های زخمی آوردن بیرون یکی دو تا نبودن و هی داشتن میاوردن گریه ام گرفته بود هر کس اونجا بود از ترس داشتن میلرزیدند پلیس های خانم به طرفمون اومدن و دست بند زدن به دستمون هرچی میگفتم من از هیچی خبر ندارم هیچکس گوش نمیداد اون بچه ها اونجا چیکار میکردن؟ چرا زخمی بودن؟ اینجا چه خبر بود؟ (از زبان آرش) بی حوصله جواب تلفن رو دادم من:بله؟ صدای التماس وارانه سلما توی گوشی پیچید:آرش تروخدا این کار و نکن با من من بدون اینکار میمیرم من با بی حسی:تموم شد سلما تو به شرکت خیانت کردی منم کارمند خیانت کار نمیخوام بدون معطلی قطع کردم وقتی داشت برای رقیبم اطلاعات میداد باید اینجاشو فکر میکرد