1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربونی حاجی
#جدید منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها
@bisaheldel
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ شروع خدمت بچه ها به مردمشون
🌻 توضیح بچه ها درباره روند و افتتاح گروه دختران جهادی شهید چمران
@mahfeltv3
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ بجای نون خالی هَمبر میدادید!
🌻 تمسخر احسان از نحوه پذیرایی بچه ها
@mahfeltv3
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ پول ته جیب بدیم کافیه ؟!
🌻 احسان گشت آخرین چیزی که موند تو کیف پولش گذاشت برای کمک
@mahfeltv3
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ هرچی بدی چند برابر میشه
🌻 تلاوت آیه ۲۶۱ سوره بقره توسط سید حسنین
@mahfeltv3
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ لطف خاص امام رضا (ع) برای خدمتگزارش
🌻 خاطره ای از گره گشایی امام رضا (ع) برای یک فرد
@mahfeltv3
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ همه کار دارن ولی کمک میکنن !
🌻 احساس پشیمونی احسان از رفتاری که با بچه ها داشت ..
@mahfeltv3
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ از چیزی که دوسش دارید بگذرید !
🌻 نکات سیدکاظم روحبخش از آیه ۹۲ سوره آل عمران درباره انفاق
@mahfeltv3
سلام علیکم وقتتون بخیر دوستان عزیز انشاالله امشب ساعت۲۳ ناشناس داریم ممنون میشم بیایین ناشناس عزیزان
راجب کانال؛فعالیت؛درخواستی؛رمان...
منتظرم هااا بیاین ناشناس؛🫶🏻🙏🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_هجدهم با خوشحالی برگشتم توی اتاق و بعد دوش گرفتن درست و حسابی یه لباس مناسب و خ
#رمان_مأوا
#پارت_نوزدهم
به مبل تکیه داد و به آرومی شروع به صحبت کرد
آرش:خب آقای کوه پیما
اوضاع شرکت چطوره؟
شنیدم مشتاق بودید من و ببینید
عمو مجتبی با لبخندی عمیق:خوبه خداروشکر
بله من خیلی مشتاق همکاری مشترک با شمام آقای البرز
البته اگه قابل بدونید
آرش:البته
فردا تشریف بیارید شرکت من
با هم بررسی میکنیم
عمو خنده ای از ته دلش کرد
خوشحال بود که داشت به آرزوش میرسید
رو کرد به عمه و گفت
آرش:تا ما با آقای کوه پیما راجب کار حرف میزنیم شما بفرمایید راحت باشید
عمه با لبخند:ممنون آقای البرز
بله حتما
به من اشاره کرد و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم
(از زبان آرش)
مثل احمق ها به من نگاه میکرد
ولی من نقشه ها داشتم براشون
من:شنیدم خوب قمار بازی میکنید
خنده ای با اعتماد به نفس کرد
انگار که چه شاهکاری داره میکنه
مجتبی:تعریف از خود نباشه اینجوریه
خیلی دوست دارم با شما هم بازی کنم
من با پوزخند:به وقتش
من یه پیشنهادی دارم برات
#رمان_مأوا
#پارت_بیستم
مثل احمق ها خندید
مجتبی:جانم میشنوم
من:رویای شراکت با من رو دارید درسته؟
با سر تایید کرد
من:چرا؟
مجتبی:چون میخوام کسب و کارمو رونق بدم
من:هوم
که اینطور
این دختر خانم نسبتش با شما چیه؟
حالت صورتش تغییر کرد
مجتبی:دختر برادر زنم
پدرش نمیتونه کنترلش کنه؛فرستاده ما ادبش کنیم
پوزخندی زدم
من:نمیخوایش درسته؟
مجتبی با تلخی:نه
من:هومم
یه پیشنهاد دارم برات
هم کارتو رونق بدی هم از شر این دختر خلاص بشی
مجتبی با خوشحالی:با جون و دل میشنوم
من با سردی تمام:در ازای شراکت با من
دختر و میخوام
اونو تحویلش بده به من
منم باهات شراکتُ تا حدی گسترش بدم که پول پارو کنی
چشماش برق زدن