eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
168 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
816 ویدیو
25 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهربونی حاجی منتشر شده از ضبط محفل ستاره ها @bisaheldel
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ شروع خدمت بچه ها به مردمشون 🌻 توضیح بچه ها درباره روند و افتتاح‌ گروه دختران جهادی شهید چمران @mahfeltv3
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ بجای نون خالی هَمبر میدادید! 🌻 تمسخر احسان از نحوه پذیرایی بچه ها @mahfeltv3
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ پول ته جیب بدیم کافیه ؟! 🌻 احسان گشت آخرین چیزی که موند تو کیف پولش گذاشت برای کمک @mahfeltv3
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ هرچی بدی چند برابر میشه 🌻 تلاوت آیه ۲۶۱ سوره بقره توسط سید حسنین @mahfeltv3
15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ لطف خاص امام رضا (ع) برای خدمتگزارش 🌻 خاطره ای از گره گشایی امام رضا (ع) برای یک فرد @mahfeltv3
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ همه کار دارن ولی کمک میکنن ! 🌻 احساس پشیمونی احسان از رفتاری که با بچه ها داشت .. @mahfeltv3
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ از چیزی که دوسش دارید بگذرید ! 🌻 نکات سیدکاظم روح‌بخش از آیه ۹۲ سوره آل عمران درباره انفاق @mahfeltv3
سلام علیکم وقتتون بخیر دوستان عزیز انشاالله امشب ساعت۲۳ ناشناس داریم ممنون میشم بیایین ناشناس عزیزان راجب کانال؛فعالیت؛درخواستی؛رمان... منتظرم هااا بیاین ناشناس؛🫶🏻🙏🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
#رمان_مأوا #پارت_هجدهم با خوشحالی برگشتم توی اتاق و بعد دوش گرفتن درست و حسابی یه لباس مناسب و خ
به مبل تکیه داد و به آرومی شروع به صحبت کرد آرش:خب آقای کوه پیما اوضاع شرکت چطوره؟ شنیدم مشتاق بودید من و ببینید عمو مجتبی با لبخندی عمیق:خوبه خداروشکر بله من خیلی مشتاق همکاری مشترک با شمام آقای البرز البته اگه قابل بدونید آرش:البته فردا تشریف بیارید شرکت من با هم بررسی می‌کنیم عمو خنده ای از ته دلش کرد خوشحال بود که داشت به آرزوش می‌رسید رو کرد به عمه و گفت آرش:تا ما با آقای کوه پیما راجب کار حرف می‌زنیم شما بفرمایید راحت باشید عمه با لبخند:ممنون آقای البرز بله حتما به من اشاره کرد و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم (از زبان آرش) مثل احمق ها به من نگاه میکرد ولی من نقشه ها داشتم براشون من:شنیدم خوب قمار بازی میکنید خنده ای با اعتماد به نفس کرد انگار که چه شاهکاری داره میکنه مجتبی:تعریف از خود نباشه اینجوریه خیلی دوست دارم با شما هم بازی کنم من با پوزخند:به وقتش من یه پیشنهادی دارم برات
مثل احمق ها خندید مجتبی:جانم میشنوم من:رویای شراکت با من رو دارید درسته؟ با سر تایید کرد من:چرا؟ مجتبی:چون میخوام کسب و کارمو رونق بدم من:هوم که اینطور این دختر خانم نسبتش با شما چیه؟ حالت صورتش تغییر کرد مجتبی:دختر برادر زنم پدرش نمیتونه کنترلش کنه؛فرستاده ما ادبش کنیم پوزخندی زدم من:نمیخوایش درسته؟ مجتبی با تلخی:نه من:هومم یه پیشنهاد دارم برات هم کارتو رونق بدی هم از شر این دختر خلاص بشی مجتبی با خوشحالی:با جون و دل میشنوم من با سردی تمام:در ازای شراکت با من دختر و میخوام اونو تحویلش بده به من منم باهات شراکتُ تا حدی گسترش بدم که پول پارو کنی چشماش برق زدن