15.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ لطف خاص امام رضا (ع) برای خدمتگزارش
🌻 خاطره ای از گره گشایی امام رضا (ع) برای یک فرد
@mahfeltv3
17.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ همه کار دارن ولی کمک میکنن !
🌻 احساس پشیمونی احسان از رفتاری که با بچه ها داشت ..
@mahfeltv3
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ از چیزی که دوسش دارید بگذرید !
🌻 نکات سیدکاظم روحبخش از آیه ۹۲ سوره آل عمران درباره انفاق
@mahfeltv3
سلام علیکم وقتتون بخیر دوستان عزیز انشاالله امشب ساعت۲۳ ناشناس داریم ممنون میشم بیایین ناشناس عزیزان
راجب کانال؛فعالیت؛درخواستی؛رمان...
منتظرم هااا بیاین ناشناس؛🫶🏻🙏🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/4678393
♡مَنِـــــــــ اُو♡
#رمان_مأوا #پارت_هجدهم با خوشحالی برگشتم توی اتاق و بعد دوش گرفتن درست و حسابی یه لباس مناسب و خ
#رمان_مأوا
#پارت_نوزدهم
به مبل تکیه داد و به آرومی شروع به صحبت کرد
آرش:خب آقای کوه پیما
اوضاع شرکت چطوره؟
شنیدم مشتاق بودید من و ببینید
عمو مجتبی با لبخندی عمیق:خوبه خداروشکر
بله من خیلی مشتاق همکاری مشترک با شمام آقای البرز
البته اگه قابل بدونید
آرش:البته
فردا تشریف بیارید شرکت من
با هم بررسی میکنیم
عمو خنده ای از ته دلش کرد
خوشحال بود که داشت به آرزوش میرسید
رو کرد به عمه و گفت
آرش:تا ما با آقای کوه پیما راجب کار حرف میزنیم شما بفرمایید راحت باشید
عمه با لبخند:ممنون آقای البرز
بله حتما
به من اشاره کرد و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم
(از زبان آرش)
مثل احمق ها به من نگاه میکرد
ولی من نقشه ها داشتم براشون
من:شنیدم خوب قمار بازی میکنید
خنده ای با اعتماد به نفس کرد
انگار که چه شاهکاری داره میکنه
مجتبی:تعریف از خود نباشه اینجوریه
خیلی دوست دارم با شما هم بازی کنم
من با پوزخند:به وقتش
من یه پیشنهادی دارم برات
#رمان_مأوا
#پارت_بیستم
مثل احمق ها خندید
مجتبی:جانم میشنوم
من:رویای شراکت با من رو دارید درسته؟
با سر تایید کرد
من:چرا؟
مجتبی:چون میخوام کسب و کارمو رونق بدم
من:هوم
که اینطور
این دختر خانم نسبتش با شما چیه؟
حالت صورتش تغییر کرد
مجتبی:دختر برادر زنم
پدرش نمیتونه کنترلش کنه؛فرستاده ما ادبش کنیم
پوزخندی زدم
من:نمیخوایش درسته؟
مجتبی با تلخی:نه
من:هومم
یه پیشنهاد دارم برات
هم کارتو رونق بدی هم از شر این دختر خلاص بشی
مجتبی با خوشحالی:با جون و دل میشنوم
من با سردی تمام:در ازای شراکت با من
دختر و میخوام
اونو تحویلش بده به من
منم باهات شراکتُ تا حدی گسترش بدم که پول پارو کنی
چشماش برق زدن
#رمان_مأوا
#پارت_بیست_یک
من:چیشد؟
مجتبی با دو دلی:آخه
اگه خانوادش بفهمن چی؟
من:هر وقت سراغشو گرفتن بگو خونه است
من اون دختر رو میخوام
نزدیک تر شد و گفت
مجتبی:چشمت گرفته؟
من با اخم:من نیازی به کسی ندارم
یه کار شخصی؛تو تصمیمتو بگو
مجتبی:باشه
با خانومم حرف بزنم
بهتون خبر میدم
لبخندی زدم
اون دختر میتونست کلی از کارهامونُ راه بندازه
اون با چهره معصومش میتونست همه رو به راحتی گول بزنه
با اومدنشون حالت نشستن و تغییر دادم
یه جورایی معذب بود
ولی نمیدونم چرا از حجابش خوشم اومد
اینم میتونست بیشتر کمکم کنه
با زنگ خوردن گوشی عذرخواهی کردم و وارد آشپزخونه شدم
من:بله؟
...:چیشد
تونستی برای فروش ادم پیدا کنی؟
نگاهی به دختره انداختم که داشت با دستاش بازی میکرد
من:اره
فردا میارمش ببینی
با چهره معصومش میتونه راحت همه رو خام کنه
هرچی جنس داریم و میتونیم آب کنیم
...:باشه
فقط خانواده اش دردسر درست نکنن
من با پوزخند:اگه براشون مهم بود درست میکردن
نگران نباش
حله
...:باشه
فردا بیار اینجا از نزدیک ببینمش
مشتاق شدم
من:اوکی
بدون خداحافظی قطع کردمو روبروی مجتبی نشستم
فردا این دختر مال من میشد!!!!!
ادامه دارد...