♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"دلم نشکست…
فقط از بس ترمیمش کردم، حساس شده"
https://eitaa.com/bisaheldel
"کاش میشد دلتنگیها را شست
با آب دریا، یا اشک چشم"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گاهی دلم میخواهد کسی بپرسد: «خوبی؟»
و بتوانم راستش را بگویم…
نه این لبخندهای خسته را"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"در حوالیِ تو، هر کلامی، غزل میشود
و هر نگاهی، دوبیتی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"مرد در سکوتِ کوچه ایستاده بود؛ باران، ریتمی یکنواخت بر سنگفرشِ خیسِ خیابان مینواخت و او، چونان مجسمهای فراموششده در میانِ هیاهویِ شب، به یادِ روزهایی افتاد که خنده، چون موسیقیِ دلنشینی در خانهشان میپیچید و عشق، چون گلی وحشی، در باغچهیِ کوچکِ قلبش شکفته بود؛ اما اکنون، جز پژواکِ خندههایِ محو و عطرِ گلی پژمرده، چیزی باقی نمانده بود"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بعضیا رو نمیشه توصیف کرد،
فقط باید کنارِت باشن
تا بفهمی چرا انقدر خاصن"
https://eitaa.com/bisaheldel
"دو چشمِ مستِ تو
جامِ شراب است
که هر کس خورده
سرمستِ نگاهت
همیشه در دلش
ای یارِ ناب است"
https://eitaa.com/bisaheldel
"باور کن
آدمها اونقدر که نشون میدن قوی نیستن، فقط بهتر بلدن نقاب بزنن"
https://eitaa.com/bisaheldel
"بهترین درسهای زندگی رو معمولاً آدم از بدترین تجربههاش میگیره..))"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_بیست_هشتم
به دور و بر نگاه کردم؛کسی نبود جز من
یه عکس دیگه و یه نامه هم توی پاکت بود
عکس دومی که درآوردم خون توی بدنم از گردش ایستاد
توی عکس دختره(دلارام) جلوی نورا ایستاده بود و نورا با ملیکا توی بغلش با ترس به مردی که نقاب سرش بود خیره شده بود
مرده اسلحه رو به طرف نورا گرفته بود
خدای من این چییییی بود؟
نامه رو با عجله باز کردم؛[شوکه شدی نه؟!😏
الان با خودت میگی چرا بعد این همه مدت حقیقت مشخص شد نه؟
اره درست فهمیدی،اونروز زنت رو اون دختره نکشت!!!
قاتل یه کس دیگه است کیارش خان
آی لذت بردم اونروز از کشتن زنت کیارش آی لذت بردم
الان میگی چرا پس اون دختر بالا سرش بود؟
چون اون دلیل شخصی داره به تو مربوط نیس!!
فقط اینو بدون اون دختری که الان بخاطر تو؛توی بیمارستان داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه قاتل نیست
اینو امیرعلی هم میدونه؛باز میام سراغت منتظر باش🫡]
اشکهام یکی پس از دیگری روی نامه میریختن ؛چرااااا؟
چرا این بلا سر من اومد؟
چرا امیر بهم نگفت اینو؟
پس دلیل رفتارهای امیر این بود؛داشتم دیوونه میشدم از درد؛از دردی که توی قلبم بود
از درد توی قلبم برای اون دختر
صورتمو پاک کردم و به طرف بیمارستان رفتم؛باید با امیر حرف میزدم
(از زبان امیرعلی)
کیوان از اتاق عمل بیرون اومد؛سراسیمه به طرفش رفتم
کیوان:خوبه حالش نگران نباش؛عمل موفقیت آمیز بود
فقط خون زیاد از دست داده بود برای همین باید دو روز تحت نظر باشه
من:دستت درد نکنه کیوان؛خدا خیرت بده
کیوان:دلیل رفتارهات چیه؟نکنه واقعا عاشقش شدی؟
خسته بودم از این همه بدو بدو؛روی صندلی نشستم
کیوان هم کنارم نشست
من:اون قاتل واقعی نورا نیس کیوان
کیوان با تعجب:چی؟چی داری میگی تو؟
همه چیز و براش تعریف کردم؛کیوان با ناراحتی و عصبانیت از جاش بلند شد و شروع کرد به راه رفتن توی راهرو
کیوان:باورم نمیشه خدای من؛اینا دیگه کی هستن؟
اون دختر معصوم هیچ گناهی نداشت و این همه مدت تمام زیر دست کیارش شکنجه شد؟
الان چه بلایی سرش میاد؟
چجوری به کیارش میگی؟
اصلا این دختر واقعا دختر شیخ نیست؟
من:نه نیس؛نمیدونم دختر کدوم بدبختی رو دزدیدن و این بلارو سرش آوردن
کیوان:با چه فکری و نقشه ای این کار و کردن؟چرا؟دارم دیوونه میشم امیر
من:من از تو بدتر؛واقعا نمیدونم کیوان نمیدونم
کیارش:پس واقعا میدونستی و به من نگفتی حقیقت رو؟
روبروی من ایستاده بود و شاکی نگاهم میکرد
نمیدونم از کی اینجا ایستاده بود و چقدر شنیده بود؛ولی دیگه باید میگفتم حقیقتو
بلند شدم و ایستادم