eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_بیست_هفتم آرش با حرص:من جواب اون بالا دستی رو چی بدم؟ بابابزرگ با خونسردی:خودت
(از زبان فرشته) چند روزی بود که اینجا بودم دلم برای خانوادم تنگ شده بود طبق گفته بابابزرگ آرش خان من پرستاری مادربزرگشو میکردم توی خونه فقط من و مادربزرگش و خدمتکارها بودیم آرش خان به همراه باباجونش رفته بودن شرکت توی فکر بودم که با شنیدن صدای چند نفر از پایین سالن از اتاق زدم بیرون از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم آرش خان به همراه چند نفر پایین بودن با دیدن من دستشو اشاره داد که بیا پایین حرصم گرفت مگه من حیوون خانگیش بودم که اینطوری رفتار میکرد؟ رفتم پایین و روبروشون ایستادم همه چشم ها روی من بود آرش خان با غرور:همون دختری که بهت میگفتم به کسی که مخاطب قرارش داده بود نگاه کردم یه مرد همسن بابام که نگاه کثیفش با پوزخند روی من بود من با اخم:برای چی من و صدا زدی؟ آرش خان:که با رئیس واقعی تو آشنا کنم تعجب کردم داشت درمورد چی حرف میزد؟ مردِ با پوزخند و نگاه بد بلند شد و روبروم ایستاد دستشو به سمتم دراز کرد تا باهاش دست بدم مردِ:کیان هستم من با اخم:من با نامحرم دست نمیدم اقا درضمن اینجا چخبره؟ مردی که خودشو کیان معرفی کرده بود گفت:مگه آرش بهت نگفته؟ قراره جنس های من و آب کنی!!!! حرصم گرفت از حرفش من فکر میکردم تموم شده اون ماجرا اما انگار کشش داشت من با حرص:من به آرش خان گفتم به شما هم میگم من دست به حرام خدا نمیزنم هر غلطی دلتون میخواد انجام بدین نزاشتم حرفی بزنن و برگشتم بالا
عصبی بودم بدجور این عوضی ها من و چی فرض کرده بودن؟ در اتاق با ضرب باز شد برگشتم و حرصی غریدم من:مگه اینجا طویله است سرتو میندازی پایین میای تو آرش خان با حرص:دفعه آخرت بهت میگم یا کاری که میگم رو انجام میدی یا بلایی سرت میارم تا آخر عمرت نتونی آفتاب بیرون رو ببینی پوزخندی به قیافه اش زدم من:بیار ببینم چه غلطی میتونی بکنی من اون کارو نمیکنم نزدیک شد و توی چند قدمی من ایستاد یکم عقب رفتم و دست به سینه ایستادم آرش خان:دو نفر از آدم های کیان میمونن اینجا قراره اینجا بسته بندی بشن جنس ها به نفعته کمک کنی وگرنه... منم مثل خودش لحنم رو تهدید وار کردم و گفتم:وگرنه چی؟ چیکار میکنی؟ میکشی؟ چیکار میکنی؟ با حرص دستشو مشت کرد آرش خان:میبینی خانم کوچولو رفت بیرون و در و کوبید از حرص لگدی به تخت زدم که دردم گرفت عمرا بتونن من و مجبور کنن به اینکار وضو گرفتم و شروع کردم به نماز خوندن تا بلکه یکم آروم بشم ......... یه هفته میشد که دو تا از ادم های اون مرد عوضی اینجا بودن یه دختر به اسم سارا و یه پسر جوون به اسم سینا انگاری خواهر و برادر بودن سجاده ام رو جمع کردم و بعد مرتب کردن روسری و دادن موهام داخل روسری رفتم بیرون خواستم برم تو اتاق مامان‌بزرگ و بهش سر بزنم که یکی دستمو محکم کشید من با حرص:چته وحشی؟؟؟؟ سارا بود آدم اون عوضی کیان!!!! سارا با اخم:با من میای کمک لازم داریم دستمو از توی دستش بیرون کشیدم
من با حرص:من کمک نمیکنم جوری محکم کوبید به دیوار که حس کردم استخوان هام شکست آخی ناخودآگاه گفتم سارا با اخم:انگاری نمیدونی ما کی هستیم دخترجون به نفعته همکاری کنی وگرنه پشیمون میشی من با درد:پشیمون بکن ببینم چطوری میکنی خواستم برم که لگد محکمی به کمرم زد که حس کردم فلج شدم با درد نشستم روی زمین گره روسری و گرفت و توی صورتم غرید سارا:نشونت میدم دستمو گرفت و کشوند کشون برد توی زیرزمین از درد کمرم گریه ام گرفته بود پرتم کرد وسط اتاق که دردم شدت گرفت سارا:یالا قراره یه ویدیو بگیریم بفرستیم به خارج یالا بشین روی صندلی بازم مخالفت میکردم من نمیخواستم اینکارو بکنم خواست روسری مو باز کنه که جیغ کشیدم و هلش دادم منی که از ۴ سالگی هیچکس موهامو ندیده نمیزارم از این به بعد هم چشم نامحرمی بهشون بخوره من با حرص:تو حق نداری با حجاب من کاری داشته باشی امتحان کن بازش کنی تا اینجا بکشمت بلند شد و با حرص لگدی دوباره به کمرم زد دیگه کمرمو حس نمیکردم سارا با داد:اینجا من میگم چیکار کنیم سینا بنشونش روی اون صندلی آقا کیان تا شب فیلم رو میخواد داد زدم من:دستت به من بخوره قسم میخورم پشیمونتون میکنم سینا نزدیکم نشد و عقب ایستاد سارا:باشه انگار با زبون خوش نمیفهمی توی صورتم خم شد و تهدید وار غرید سارا:اگه همکاری نکنی یه بلایی سر مادربزرگ آرش میاریم که اون سرش ناپیدا بیچاره پیرزن خودش هم لالِ نمیخوای که اذیت بشه هان؟ گریه ام گرفت از نامردی شون با گریه روی صندلی نشستم سارا با پوزخند:آفرین حالا شد سینا متن رو بده بهش اینارو جلوی دوربین بگو و یجوری بگو که همه رو بخرن نمیخوام جنسی روی دستمون بمونه خدایا من و ببخش من میمردم بهتر از این گناه بود ادامه دارد....
_ ❤️‍🔥
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عزیران خیلی خوش اومدید به کانال خودتون🫶🏻🫶🏻✨️
"دلم نه زائر شدن می‌خواهد، نه عکس کنار ضریح... دلم می‌خواهد روزی، امام زمان(عج) مرا به نامِ «یار» صدا بزند" @bisaheldel
"می‌گویند کربلا دعوتی‌ست؛ من سال‌هاست پشتِ در ایستاده‌ام. نه از بسته بودنِ در می‌ترسم، از این می‌ترسم که صاحب‌خانه مرا نشناسد" @bisaheldel
"شب اربعین از خدا فقط یک چیز بخواه... نه کربلا، نه زیارت... بگو: «خدایا! مرا از جاماندگانِ حسین(ع) قرار نده.» چون جاماندن از حسین(ع)،از جاماندنِ اربعین سخت‌تر است" @bisaheldel
"بهم گفتن: «اگه امام حسین(ع) همین الان صدات کنه، می‌تونی همه‌چی رو رها کنی؟» سرمو پایین انداختم... ما هنوز دل کندن از دنیا رو هم یاد نگرفتیم" @bisaheldel
"گفت: «ما لیاقت داریم، جزو ۳۱۳ نفر باشیم؟!» لبخندی زدم، با شرمندگی گفتم: «بیا بشین گریه کنیم...» ما جزو ۲۰ میلیون زائر کربلا هم نیستیم...!" @bisaheldel