هدایت شده از "حـــٰامینگـرافــ✨ــی"
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تازه منتشر شده از محفل ستارهها🤍
-کشپن: به نام خدای بخشنده که مهربون مهربون هاست 🌿
روز اخر ضبط بود و گفتم از اساتید بپرسم
محفل ستاره ها رو هر کدوم تو ۳ کلمه برامون بگن 😍🙃
به نظر خودم، لبخند زندگی قلب های پاک 🌟
و حالا نوبت شماست 😉
محفل ستاره ها رو تو سه کلمه بهم تو دایرکت بگید 💫😁
@hamingraphy
#جدید منتشر شده از سید حسنین از ضبط محفل ستاره ها
زیبایی فقط🥲✨️✨️
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_سی من با حرص:من کمک نمیکنم جوری محکم کوبید به دیوار که حس کردم استخوان هام شکس
#رمان_مأوا
#پارت_سی_یک
هرچی دستامو میشستم حس میکردم از اون حرامِ نجس روی دستم مونده هنوز
نفرت کل وجودمو گرفته بود
دیگه این کارو نمیکردم حتی اگه من و میکشتند
غذا رو از آشپزخونه تحویل گرفتم و وارد اتاق مامان جون(مادربزرگ آرش) شدم
توی این مدت خیلی بهش وابسته شده بودم
من با لبخند:سلام مامان جونم خوبی؟
با لبخند سرشو تکون داد
روبروش نشستم و غذا رو گذاشتم جلوش
درد کمرم اومونمو بریده بود
ولی با این حال بروز نمیدادم تا ناراحت نشه مامان جون
چشم های نگرانش روی من بودن
نگاهمو ازش دزدیدم
من با درد:بخور سرد میشه غذات
با دستش سرمو بالا آورد
یه کاری کرد که کم بود از شدت تعجب سکته کنم
مامان جون آروم:نیازی نیس دردتو از من قایم کنی
من میدونم همه چیزو عزیزم
من با تعجب:شما
الان حرف زدید؟
لبخندی زد و دستمو گرفت
مامان جون:قول بده بین خودمون بمونه
من:قول میدم
اما چرا؟
مامان جون:یه روز بهت میگم دلیلشو
#رمان_مأوا
#پارت_سی_دو
من:باشه عزیزم
خوشحال بودم که مامان جون میتونست حرف بزنه
بعد اینکه غذاشو خورد با درد بلند شدمو رفتم پایین تا ظرف هارو بدم به آشپزخونه
داشتم از آشپزخونه خارج میشدم که با دیدن آرش خان اخمی کردم و خواستم رد بشم که دستمو گرفت
دستمو با شدت کشیدم که درد کمرم شدید شد و از درد چشمامو بستم
من با درد و اخم:دیگه به من دست نزن آرش خانِ البرز
آرش با خونسردی:باشه
تبریک میگم
خوب کاری درآوردی
تا الان نصف انبار رفته
اهمیتی ندادم که صداش دراومد
آرش خان:خوبی؟
انگاری درد داری؟
من:به تو هیچ ربطی نداره
برگشتم توی اتاق و دراز کشیدم روی تخت