#روایت
از زبان یک زائر نقل میشود:
"عمود ۱۳۰۰ بود. خسته شده بودم. زیر لب گفتم: «آقا! دیگر نمیتوانم.»
پیرمرد عراقی که فارسی هم بلد نبود، قمقمه آبش را به سمتم گرفت و فقط گفت: «حسین... حسین...»
آب را خوردم و راه افتادم.
تمام مسیر به این فکر میکردم که من، برای حسین(ع) سه روز راه آمدن را سخت میدانم، اما حسین(ع) برای هدایت من، قرنهاست صبر کرده است...
من در عمود ۱۳۰۰ خسته شدم، اما او هنوز از من خسته نشده است"
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
۱۱روز تا اربعین حسینی...🥀
۱۰ روز تا اربعین حسینی...🥀
شهید ابراهیم هادی
او یکی از شهدای پرآوازه دوران دفاع مقدس است که به «علمدار کانال کمیل» شهرت دارد.
چرا ابراهیم هادی خاص بود؟
۱. قهرمان ورزشی و اخلاقی: او در دوران نوجوانی و جوانی یک ورزشکار تمامعیار بود (بهویژه در رشته کشتی و والیبال). اما چیزی که او را متمایز میکرد، نه مدالهای ورزشی، بلکه اخلاقش در باشگاه بود؛ او همیشه سعی میکرد در تمرینات، حریفان ضعیفتر از خودش را انتخاب کند تا آنها را تشویق کند و باعث رشدشان شود.
۲. گمنامی: یکی از ویژگیهای بارز ابراهیم، دوری از شهرت و پست و مقام بود. او با اینکه فرماندهی گردان کمیل را بر عهده داشت، اما همیشه طوری رفتار میکرد که کسی متوجه جایگاه او نشود.. نبرد در کانال کمیل: حماسه اصلی او در عملیات «والفجر مقدماتی» در منطقه فکه رقم خورد. ابراهیم به همراه تعداد زیادی از رزمندگان در محاصره شدید دشمن در کانال کمیل قرار گرفتند. او در آن شرایط سختِ تشنگی و زیر آتش سنگین دشمن، تا آخرین لحظه با شجاعت مقاومت کرد تا راه برای عقبنشینی بقیه باز شود.
۴. شهید مفقودالاثر: ابراهیم هادی در همان عملیات (بهمن ۱۳۶۱) به شهادت رسید و پیکرش هیچگاه به وطن بازنگشت. او خودش بارها از خدا خواسته بود که پیکرش مفقود بماند تا در قیامت با حضرت زهرا (س) محشور شود.
بیوگرافی شهید ابراهیم هادی 🖤
#شهیدشناسی
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برشی از تلاوت استاد حسنین ✨🤍
@shakerheloha
هدایت شده از ❤️shakerheloha❤️
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تلاوت دیشب استاد حسنین در کربلا
@shakerheloha
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#جدید منتشر شده از سید حسنین
فکر کنم مربوط به اربعین پارسال باشه
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_سی_سه (از زبان آرش) یه چیزیش بود اما نمیدونستم چی رفتم زیرزمین من:چطورین بچ
#رمان_مأوا
#پارت_سی_چهار
(از زبان فرشته)
بعد دعا کردن سجاده ام رو بستم و نشستم کنارش
کمر دردم شدت یافته بود
غرق فکر بودم که حس کردم یکی وارد اتاق شد
برگشتم و با دیدن آرش خان اخمی کردم
من:مگه بهت یاد ندادن در بزنی؟
ناراحت و نگران بود و این از چهره اش معلوم بود
آرش خان:داشتی نماز میخوندی نخواستم مزاحمت بشم
اجازه هست بشینم؟
اعتراضی نکردم که روی صندلی میز آرایشی نشست
چادرمو مرتب بستمو گذاشتم روی تخت
خودمم روی تخت نشستم
من:کاری داشتین؟
آرش خان:داشتم رد میشدم که دیدم داری نماز میخونی
تا آخر تماشات میکردم
خیلی آرامش بخشِ؟
من با تعجب:نماز؟
سرشو تکون داد
مثل پسر بچه های تخس شده بود
من:خیلی
یه روز نخونم حس میکنم کل روز هیچ کاری نکردم
سرشو انداخت پایین
آرش خان:میشه به منم یاد بدی؟
من با اخم:چند سالته؟
با تعجب سرشو بالا گرفت
آرش خان:۳۰ چطور؟
من:یعنی توی این ۳۰ سال یه بارم نخوندی؟
#رمان_مأوا
#پارت_سی_پنج
لبخند تلخی زد و نگاهشو ازم گرفت.
آرش خان:متأسفانه وقتی ۴ سالم بود پدر و مادرم رو توی تصادف از دست دادم. بعد اون زمان پیش مامانبزرگ و بابابزرگم بزرگ شدم. هیچکسی نبود که به من این چیزها رو یاد بده. من از بچگی فقط یاد گرفتم کار کنم و پول دربیارم، همین.
بگم دلم براش سوخت دروغ نگفته بودم. راست میگفت، بالاخره باید یکی این چیزها رو بهش یاد میداد.
منم فرصت رو غنیمت شمردم و با بدجنسی گفتم:
من:به یه شرط!
چشماش برق زد.
آرش خان:چه شرطی؟
من:منو مجبور نکنید به کاری که علاقهای بهش ندارم، منم یادتون میدم.
پکر شد.
آرش خان:دست من نیست، منم از بالا دستور میگیرم.
من با اخم:پس لطف کن برو بیرون، میخوام استراحت کنم.
بدون حرف از اتاق رفت بیرون.
حالم از همشون بهم میخورد.
چند روزی از اون روز میگذشت و من حتی اگه مجبورم میکردن، زیرزمین نمیرفتم. شده بود یه وعده غذا بهم میدادن تا فشار بکشم اما من تحمل میکردم.
به جای سوختگی دستم نگاه کردم. دیروز به لطف سارا خانم که با زور میخواست ببرتم، دستم سوخته بود.
صدای در اتاق باعث شد سرمو بلند کنم.
ـ اجازه هست؟
با شنیدن صدای مامان جون لبخندی روی لبم نشست.
من:بفرمایید مامان جون.
کنارم نشست و با دیدن دستم اخماش توی هم رفت.
مامان جون:باز اذیتت کردن؟
نخواستم ناراحتش کنم، برای همین فقط لبخند زدم.
مامان جون آهی کشید و گفت:
ـ فرشته جان، آدمها همیشه همونی نیستن که ما فکر میکنیم.
با تعجب بهش نگاه کردم.
ـ یعنی چی مامان جون؟
لبخند محوی زد.
ـ یعنی خدا گاهی بدترین آدمهای زندگیمون رو وسیله بهترین اتفاقها میکنه.
اون لحظه حرفش برام هیچ معنایی نداشت، چون برای من آرش البرز فقط مردی بود که زندگیم رو نابود کرده بود.
غافل از اینکه خدا برای هر کدوممون قصهای نوشته که ازش خبر نداریم...
#رمان_مأوا
#پارت_سی_شش
(از زبان آرش)
چند روزی بود که حرفهای فرشته از ذهنم بیرون نمیرفت.
"یه روز نخونم حس میکنم کل روز هیچ کاری نکردم."
چطور ممکن بود؟ من اگه چند روز غذا نمیخوردم، ناراحت میشدم اما اون اگه یه روز نمازش رو نمیخوند، حس میکرد چیزی کم داره.
به اتاق کارم رفتم و روی صندلی نشستم.
همه عمرم دنبال پول دویده بودم. از چهار سالگی یاد گرفته بودم برای به دست آوردن هر چیزی باید بجنگم. اما هیچوقت کسی به من نگفته بود که غیر از پول، چیز مهمتری هم توی این دنیا وجود داره.
در اتاق زده شد.
من: بفرمایید.
سارا وارد اتاق شد.
سارا:فرشته باز هیچی نخورده.
اخم کردم.
من: چرا؟
سارا با کلافگی گفت:
ـ از صبح فقط یه لیوان آب خورده. هر کاری میکنیم زیرزمین نمیاد.
دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
من:مجبورش نکنید.
با تعجب نگاهم کرد.
سارا:چی؟
من:گفتم مجبورش نکنید.
سارا:اما...
من: سارا! حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم.
بعد از رفتنش، بیاختیار نگاهم به قرآن کوچکی افتاد که چند روز پیش روی سجاده فرشته دیده بودم.
هیچوقت کنجکاو نشده بودم بدونم آدمها چرا نماز میخونن، چرا قرآن میخونن و چرا برای خدا اشک میریزن.
اما حالا برای اولین بار، دلم میخواست بدونم خدایی که فرشته اینقدر دوستش داره، کیه؟
شاید وقتش رسیده بود که من هم از اول شروع کنم...
ادامه دارد...