مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_سی_شش (از زبان آرش) چند روزی بود که حرفهای فرشته از ذهنم بیرون نمیرفت. "یه روز
#رمان_مأوا
#پارت_سی_هفت
(از زبان فرشته)
چند روزی بود که خبری از آرش خان نبود. نه برای حرف زدن میاومد و نه اصراری برای رفتن من به زیرزمین میکرد
جالب تر از اون خبری از سارا و گیرهاش هم نبود
راستش برام عجیب بود
مثل همیشه بعد از نماز صبح، قرآن کوچیکم رو باز کردم و مشغول خوندن شدم
صدای در اومد؛بی حال سرمو بالا گرفتم و با دیدن آرش خان اخمی کردم
اسمشو بردم پیداش شد
آرش خان:اجازه هست؟
با شنیدن صدای نحسش اخمم شدت گرفت
من:بفرمایید
وارد اتاق شد اما برخلاف همیشه کنار در ایستاد
تعجب کردم
آرش خان:ببخشید مزاحم شدم
با تعجب نگاهش کردم. این اولین بار بود که از من اجازه میگرفت.
من:کاری داشتید؟
نگاهش روی قرآن توی دستم ثابت موند
انگاری میخواست چیزی بگه اما مردد بود
منم سر درد داشتم و حوصله نداشتم
من:میشنوم
آرش خان:میشه یه چیزی بپرسم؟
سرمو تکون دادم
آرش خان:داشتم فکر میکردم،خدا از منم میگذره؟
سؤالش باعث شد چند لحظه ماتم ببره
اون و از این جور سوال ها؟
من:منظورتون چیه؟
لبخند تلخی زد
آرش خان:آدمی که نصف عمرش رو اشتباه زندگی کرده، حق برگشتن داره؟
برای اولین بار نمیدونستم باید ازش متنفر باشم یا جواب سؤالش رو بدم
کسی که تا خرخره غرق گناه بود داشت اینو میگفت؟
من:تا وقتی زندهای،حق برگشتن داری
بدون اینکه چیزی بگه
لبخند کوچیکی زد و از اتاق بیرون رفت
این تعجبمو چند برابر کرد
امروز چش شده بود؟
#رمان_مأوا
#پارت_سی_هشت
(از زبان آرش)
وارد اتاقم شدم و روی تخت دراز کشیدم
نمیدونستم چرا اینقدر حرفهاش روی من تأثیر میذاشت
تا چند ماه پیش اگه کسی اسم خدا رو جلوی من میآورد، فقط سکوت میکردم اما حالا...
حالا دلم میخواست بدونم اون خدایی که فرشته ازش حرف میزنه چقدر مهربونه...
شب شده بود که از کنار اتاقش رد شدم
صدای گریه آرومش به گوشم رسید
بیاختیار پشت در ایستادم
دختره:خدایا!
من هیچکسو جز تو ندارم؛میدونم که منو فراموش نکردی
با شنیدن حرفهاش دلم لرزید
چطور ممکن بود دختری که این همه اذیت شده، هنوز اینقدر عاشق خدا باشه؟
من بودم که باید از خدا شاکی میبودم یا اون؟
تا یادم میاد همش مجبور بودم روی پای خودم بایستم چه غلط چه درست
کم سختی نکشیده بودم
پوفی کشیدم و چشمامو بستم تا بخوابم اما نمیتونستم و این بیشتر اذیتم میکرد
فکرم کم بود اینم بهشون اضافه شده بود
همون شب تا صبح خوابم نبرد
#رمان_مأوا
#پارت_سی_نه
(از زبان راوی)
بعضی آدمها بدون اینکه متوجه بشن، باعث هدایت دیگران میشن
نه با سخنرانیهای طولانی، نه با اجبار و نه با نصیحت...
فقط با عملشون
فرشته هنوز از آرش البرز متنفر بود
هنوز هم حاضر بود گرسنگی بکشه اما زیر بار خواسته گناه اونها نره
اما خودش خبر نداشت که خدا اون رو وسیله تغییر قلب بندهای قرار داده که سی سال از عمرش رو بدون نماز و بدون شناخت خدا زندگی کرده بود
(از زبان آرش)
روی تخت نشسته بودم و برای هزارمین بار جمله فرشته توی ذهنم تکرار میشد
"یه روز نمازم رو نخونم، حس میکنم کل روز هیچ کاری نکردم."
آروم گوشی همراهم رو برداشتم و بعد از چند دقیقه مکث نوشتم:
"نماز چند رکعته؟"
شاید برای خیلیها سؤال خندهداری بود، اما برای من سؤال کسی بود که تازه میخواست راه برگشت رو پیدا کنه
با دقت و ذوق شروع کردم به خوندن آموزش هایی که توی گوگل نوشته بود
بعد اینکه کامل خوندم و مطمعن شدم بلدم
بلند شدم و بعد وضو گرفتن به سراغ کمدم رفتم تا ببینم میتونم چیزی پیدا کنم بتونم نماز بخونم یا نه
با دیدن یه مُهر شکسته و کوچیک و کثیف گوشه کمد با خوشحالی درش آوردم و شروع کردم به خوندن نماز
خدایا به امید تو....
ادامه دارد...
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ از بس خوابیدی خوابت میاد
🌻 وقتی احسان بیش از حد تنبل میشه
@mahfeltv3
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☀️ باید خستگی خوابمو در کنم
🌻 توجیه خنده دار احسان از بی حالی و تنبلیش
@mahfeltv3