مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_سی_نه (از زبان راوی) بعضی آدمها بدون اینکه متوجه بشن، باعث هدایت دیگران میشن ن
#رمان_مأوا
#پارت_چهل
(از زبان آرش)
نمیدونستم نمازی که خوندم درست بود یا نه
فقط میدونستم موقعی که پیشونیم رو روی اون مُهر شکسته گذاشتم، یه حس عجیب داشتم
حسی که تا اون روز تجربه نکرده بودم
آروم زیر لب گفتم:
خدایا! اگه هستی، خودت کمکم کن
از بچگی هیچوقت چیزی ازت نخواستم
نه وقتی پدر و مادرم رو ازم گرفتی، نه وقتی مجبور بودم تنهایی بزرگ بشم و نه وقتی توی این مسیر اشتباه قدم گذاشتم
اما امروز برای اولین بار ازت یه چیز میخوام
کمکم کن راه درست رو پیدا کنم
نمیدونستم چرا اما ناخودآگاه یاد فرشته افتادم
دختری که حاضر بود گرسنگی بکشه، درد بکشه و حتی جونش رو به خطر بندازه اما زیر بار گناه نره
سرمو به دیوار تکیه دادم
شاید خدا اون رو سر راه من قرار داده بود تا منو به خودش برگردونه...
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_یک
(از زبان فرشته)
چند روزی بود که همه چیز عجیب شده بود
نه سارا خانم مثل قبل اصرار میکرد و نه آرش خان حرفی از زیرزمین میزد
حتی سهم غذام هم بیشتر شده بود
اما من به هیچکدومشون اعتماد نداشتم
و همچنان سر موضع خودم بودم
بعد از نماز ظهر و عصر از اتاق خارج شدم تا به مامان جون سر بزنم که توی راه با آرش خان روبهرو شدم
اخمی کردم
چرا هر وقت بهش فکر میکردم زود سر راهم سبز میشد؟
نگاهش با همیشه فرق داشت؛ و حالش یه جوری بود
آرش خان:سلام
با تعجب جواب سلامش رو دادم
من:سلام
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
آرش خان:میشه یه سؤال بپرسم؟
من با تعجب و اخم:بپرسید
با تردید گفت:
آرش خان: اگه یکی خیلی دیر به سمت خدا برگرده، خدا ناراحت نمیشه؟
با تعجب نگاهش کردم
خیلی داشت مشکوک میزد
این دومین باری بود که چنین سؤالی ازم میپرسید
من:نه! خدا بیشتر از چیزی که فکرشو بکنید منتظر بندههاشه
لبخند کوچیکی زد
آرش خان:حتی اگه اون آدم خیلی اشتباه کرده باشه؟
من:ما آدما زود قضاوت میکنیم، اما خدا نه
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد و بعد تشکر کرد و رفت
نمیدونستم چرا این روزها اینقدر از خدا سؤال میپرسید، اما راستش برام مهم هم نبود
هر چی از من دورتر میموند بهتر از همه چی بود
برای من هنوز هم آرش البرز همون آدم سابق بود
کسی که بخاطر کار من و خریده بود از شوهر عمه ام
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_دو
(از زبان آرش)
امروز سومین روزی بود که نماز میخوندم
هنوز هم بعضی از ذکرها رو اشتباه میگفتم و برای هر نماز مجبور بودم دوباره آموزشها رو بخونم
لبخندی روی لبم نشست
سی سال طول کشیده بود تا بفهمم آرامش، چیزی نیست که با پول خریدنی باشه
دیر فهمیده بودم اما ارزششو داشت
در اتاق زده شد
من: بفرمایید
سینا(برادر سارا) وارد اتاق شد
سینا: آرش خان! بار امشب آمادهست
نگاهش کردم و برای اولین بار از شنیدن این جمله حس خوبی نداشتم
من:باشه
بعد از رفتنش نگاهم روی مُهر کوچیکی که روی میزم بود ثابت موند
تا چند وقت پیش، مواد مخدر برای من فقط یه تجارت بود؛ اما حالا هر بار که میخواستم به اون کار فکر کنم، یاد حرفهای فرشته میافتادم
"خدا هیچوقت بندههاشو رها نمیکنه."
شاید وقتش رسیده بود که منم کمکم بعضی چیزها رو رها کنم...
اما ترک کردن راهی که سالها توش قدم گذاشته بودم، به این راحتیها نبود
و این فقط دست من نبود و باید بخاطر رها کردنش روی خیلی ها پا میذاشتم و ازشون رد میشدم
پوفی کشیدم و سرمو گرفتم رو به آسمون
من:خدایا خودت کمکم کن
خیلی به وجودت توی زندگیم احتیاج دارم♡
ادامه دارد...
"بعضی دلتنگیها را نمیشود گریه کرد؛
فقط باید تا اربعین شمرد...
و هر شب،کمی بیشتر کربلا را نفس کشید"
@bisaheldel
"نمیدانم این چندمین اربعین است که نرسیدهام؛
فقط میدانم دلم،هر سال زودتر از من به کربلا میرسد"
@bisaheldel
"اربعین که میشود،
بعضیها کفش سفر میپوشند،
و بعضیها... بغض"
@bisaheldel
"اگر شد که شد
اگرم نشد؛مثل پیرمرد های عراقی
میام به ابوالفضل میگم که درستش کنه(:"
@bisaheldel
"امام حسین رو خرابه های حُر
آبادترین شهر دنیا رو بنا کرد
وضع خرابه دل ما که
از خرابه حُر خراب تر نیست...
|آبادمون کن اباعبدالله|"
@bisaheldel
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی که به قلبم نظر کنی
نگاه به این دل بی محل کنی
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ بهشت حق - پویانفر.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
آه ای بهشت حق تعالی کربلا
آه تربت تو عرش اعلی کربلا
آه کربلا یا کربلا یا کربلا
#مداحی