مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_چهل_و_دو (از زبان آرش) امروز سومین روزی بود که نماز میخوندم هنوز هم بعضی از ذکر
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_سه
(از زبان فرشته)
امروز حالم از همیشه بدتر بود
کمر دردم شدیدتر شده بود و از صبح حتی نتونسته بودم از جام بلند بشم
بعد از نماز ظهر؛که مجبور شده بودم روی صندلی بخونم؛قرآنم رو باز کردم و مشغول خوندن شدم
غرق ارامش بودم که صدای در باعث شد سرمو بلند کنم
قسم میخورم اگه دوباره سارا باشه و بخواد اذیتم کنه یا مجبورم کنه؛منم مجبور میشم نشونش بدم فرشته شادمهر کیه!
اما با شنیدن صدای آرش خان اخم شدیدی کردم
آرش خان: اجازه هست؟
در نیمه باز بود و پشت در منتظر ایستاده بود بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
من: بفرمایید.
آروم وارد اتاق شد
چند لحظه سکوت کرد و بعد یه کیسه کوچیک روی میز گذاشت
من با تعجب: این چیه؟
آرش خان:داروهات
با تعجب نگاش کردم
اینجا چه خبر بود؟
من:من از شما چیزی خواسته بودم؟
لبخند محوی زد
آرش خان: لازم نیست همیشه آدم حرف بزنه تا بشه فهمید حالش خوب نیست
چند روزه متوجه درد کمرت هستم
کار سارا هست نه؟
بیتفاوت نگاهمو ازش گرفتم؛چه فرقی میکرد اگه میگفتم اره
ادم های خودش بودن دیگه
من با اخم شدیدتر:ممنون، اما نیازی نیست برای من هزینه کنید
در ضمن من هنوزم روی حرفم هستم اقا
من نمیرم زیرزمین
اگه میخواین اینجوری من و رام کنید زحمت نکشید چون من هیچ جوره رام نمیشم
آرش خان با ابخندی اروم:هزینه نیست، وظیفهست
و بهتون قول میدم دیگه به هیچ کاری مجبور نمیشید
تعجب کردم
این چش شده بود؟
اگه آرش قبلی بود الان داد و هوار که نه هرچی من میگم اون
اما در کمال تعجب
خونسرد چیزی نگفت
خواستم جوابش رو بدم که ادامه داد:
آرش خان:راستی... نماز عصر رو خوندی؟
با تعجب نگاش کردم؛دیگه واقعا نمیتونستم بشناسمش
من با بی تفاوتی:بله، چطور؟
لبخند کوچیکی زد
آرش خان:هیچی، فقط پرسیدم
قبول باشه
برای اولین بار، توی چشماش برق عجیبی بود؛ برقی که هیچ شباهتی به آرش البرز چند وقت پیش نداشت...
خدای من این چش شده؟
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_چهار
(از زبان آرش)
بعد از بیرون اومدن از اتاق فرشته، بیاختیار لبخندی روی لبم نشست
سه روز بود که نماز میخوندم و هیچکس جز خدا از حالم خبر نداشت
یه حس و حال متفاوتی داشتم که غیر قابل توصیف بود
نمیدونستم چرا دوست نداشتم کسی بفهمه
شاید چون میترسیدم آدمهای اطرافم منو مسخره کنن
آدم هایی که من دور خودم جمع کرده بودم متاسفانه بویی از این آرامش نبرده بودن
گوشیم رو برداشتم و به صفحه آخرین سرچ گوگل خیره شدم
"نمازهای واجب چند تا هستن؟"
هنوز هم برای خیلی از چیزها مجبور بودم سرچ کنم
خندم گرفت
مرد سی سالهای که سالها توی سختترین معاملهها برنده شده بود، حالا برای خوندن یه نماز، استرس داشت
دیگه خودمو نمیشناختم
حس میکردم یه چیز بزرگی رو به دست آوردم که خیلی بهش نیاز داشتم توی زندگیم
در اتاق زده شد؛و من از اون حس اومدم بیرون
من: بفرمایید
سارا وارد شد و بعد از کمی مکث گفت:
ـ آرش خان! فرشته هنوز هم حاضر نیست زیرزمین بیاد
خیلی از کارها عقب مونده
برای چند لحظه سکوت کردم؛
چطوری بهشون میفهموندم به غیر فرشته منم نمیخوام دیگه این کار رو انجام بدم؟
چند روز پیش مجبور شده بودم خودمو بزنم به مریضی تا نرم سر بار های آماده
آروم گفتم:
من: لازم نیست دیگه مجبورش کنید
با تعجب نگام کرد
سارا:یعنی چی؟
کی جواب آقای کیان رو میده؟(کیان رئیسشون)
من:یعنی هرگز حق ندارید به خاطر خواسته خودتون بهش آسیب بزنید
درضمن جواب اقا هم با من؛تو کارتو بکن
سارا با اعتراض:اما اون...
من: فکر کنم حرف من واضحه سارا!!!!!
با حرص از اتاق زد بیرون، نفس عمیقی کشیدم
شاید اولین کاری که باید برای جبران گذشتهام انجام میدادم، همین بود...
#رمان_مأوا
#پارت_چهل_و_پنج
(از زبان راوی)
خدا همیشه آدمها رو از راههایی هدایت میکند که حتی فکرش را هم نمیکنند
گاهی یک آیه...
گاهی یک دعا...
و گاهی یک بنده از بندگانش
فرشته هنوز هم از آرش البرز متنفر بود و هیچ چیز تغییر نکرده بود
اما آرش...
آرش هر روز بیشتر از دیروز به خدایی که فرشته از او حرف میزد، نزدیک میشد
(از زبان آرش)
شب شده بود و همه خواب بودند
برای نماز شب بیدار نشده بودم؛ اصلاً نمیدونستم نماز شب چطور خونده میشه
اما دلم هوای حرف زدن با خدا رو کرده بود
مُهر رو مقابلم گذاشتم و زیر لب گفتم:
من:خدایا! نمیدونم منو میبخشی یا نه، اما ممنونم که قبل از اینکه به سمتت بیام، تو دستمو گرفتی
چند قطره اشک روی صورتم نشست
من:خدایا! اگه قسمت من جهنمه، فقط قبلش اجازه بده یه آدم بهتری بشم
برای اولین بار بعد از سی سال، آرش البرز از خدا چیزی رو خواسته بود که تا حالا حتی یه بار هم بهش فکر نکرده بود
من آرش البرز؛کسی که تا خرخره غرق گناهم
اینجوری عاجزانه داشتم دعا میکردم و گریه میکردم
اون دختر با من چیکار کرده بود؟
توی بد وضعیتی گیر افتاده بودم
اگه میخواستم از این کار بکشم بیرون باید خیلی تاوان میدادم
و تاوان هایی که شاید آخرشون مرگ بود!!!!!
اما دیگه خسته شده بودم از این همه گناه
تصمیم خودمو گرفته بودم
فردا قرار بود چند تا بچه بیارن که از مرز رد کنن
اما من نمیذاشتم این اتفاق بیوفته
من سرنوشت اونا رو تغییر میدادم
ادامه دارد...
"امشب،
برای تمام جاماندهها دعا کنید؛
دلهایی که سالهاست پیاده،
راهیِ کربلایند"
@bisaheldel
"سهم من از اربعین،
نه عمود است و نه مسیر...
فقط هر شب
یک «السلام علیک یا اباعبدالله»"
@bisaheldel
"امشب،
دلم بیشتر از همیشه بوی جاده میدهد...
کاش میشد اشکها هم ویزای کربلا داشتند"
@bisaheldel
"بزرگوارانی که کربلا یا در مسیر کربلایید
اگه برای من دعا نکنید
انشالله خیلی گرمتون بشه...🥲🫠"
@bisaheldel
"نمیدانم کدام عمود،
دلتنگیِ مرا تا حرم خواهد برد...
فقط میدانم امشب،
دلم پیاده است"
@bisaheldel
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسین جان
به اربعین ما گِره افتاده
میدانم اگر رقیهات(سلام الله علیها) بخواهد
این گره هم باز میشود...
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ والا مقام - گروه سرود منتظر.mp3
زمان:
حجم:
10M
والا مقام ما حسین ای امیر من
دستی بکش به روی دل گوشهگیر من
باید که از نشستن و رخوت حذر کنم
دریا طلب کن ای تن همچون کویر من
ما نسل شوق و شور و قیام و شهادتیم
حاشا که عافیت طلبی کار ما شود
#مداحی