#رمان_مأوا
#پارت_چهل_هشت
(از زبان آرش)
تلفنم برای چندمین بار زنگ خورد
هیچ میلی برای جواب دادن نداشتم اما مجبور بودم
با بی میلی جواب دادم
من:الو
...:آرش! شنیدم برنامه رو کنسل کردی!
یکی از آدم های وفادار کیان خان بود
من با خونسردی: درسته
...:عقلت رو از دست دادی؟!
من با طعنه: شاید هم تازه پیداش کردم
با عصبانیت گفت:
...:میدونی اگه رئیس بفهمه چی میشه؟
من: آره، خوبم میدونم
...:پس چرا این کارو کردی؟
چند ثانیه سکوت کردم و گفتم:
من:چون دیگه خسته شدم
...:از چی؟
لبخند تلخی روی لبهام نشست
من: از اینکه هر شب با یه آدم جدید بمیرم و صبح دوباره بیدار بشم
متوجه حرفم نشد
دیگه توضیح اضافی ندادم و قطع کردم
از امروز دیگه با من در میوفتادن
خسته سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم
خسته بودم و سرم درد میکرد
شاید از فردا همه چیز رو از دست میدادم؛ پول، قدرت و حتی جونم رو...
اما برای اولین بار، از چیزی که انتخاب کرده بودم نمیترسیدم
بلکه خیالم راحت بود
خدا دستم رو گرفته بود؛ همون خدایی که سی سال از عمرم رو منتظر برگشتنم مونده بود
و من تازه اول راه بودم...
گوشی رو برداشتم و شماره یکی از آدم های خودمو گرفتم
...:جانم اقا؟
من:اون بچه ها تا شب برمیگردند خونه شون
اگه نمیتونید ببرید تحویل کلانتری بدید
امشب باید برن خونه شون
...:اما اقا...
من با حرص:چشم نشنیدم؟
...:چشم اقا؛انجامش میدم
پوفی کشیدم و چشمامو بستم
من داشتم با جون خودم بازی میکردم
چشمم به قاب عکس روی میز افتاد
لبخندی به لبخند قشنگش زدم و دستمو روی صورتش کشیدم
دلم برات تنگ شده بود قشنگ داداش
یه روزی تو رو هم مثل اون بچه ها نجات میدم
نگران نباش قشنگم
با یادآوری اون روز تلخ بی اختیار اشکهام سرازیر شدن
من توی این ۳۰ سال نه تنها زندگی خودمو بلکه زندگی خانوادمو هم تباه کرده بودم
توی حال خودم بودم که در زده شد
اشکامو پاک کردم و بفرماییدی گفتم
با اومدن فرشته تو اتاق
زود صورتمو پاک کردم تا اشکامو نبینه
خدای من این دختر داشت با من چیکار میکرد؟
ادامه دارد...
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ 🖤🫀
ادم بهشت بره بازم
میخواد برگرده کربلا ...💔
_ 🖤🫀
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ 🫀😔
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه 🖤
-حسادتمۍڪنی؟
+اوهوم..
-بہڪی؟!
+بہکسانۍکہخاکڪربلارالمسمۍکنند،
درحالیکهمندلتنگم ..(:💔
یا حسین :)
"دلتنگی درد ندارد؛درد، پوقتیست که ندانی
این همه بیقراری را برای که باید تعریف کنی"
@bisaheldel
"این روزها بیشتر از همیشه، جای خالیِ یک
سلام روبهروی ضریح را حس میکنم"
@bisaheldel
"اربعین که میشود،دلم شبیه مادریست که
فرزندش را گم کرده... بیقرار است
بیآنکه بداند کِی و کجا پیدایش خواهد کرد"
@bisaheldel
"امشب دلم شبیهِ کفشهای پشتِ درِ
موکبهاست؛ جا مانده، اما رو به حرم"
@bisaheldel
@Maddahionlin4_5855189508588310753.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
دل تو اگه شیدایی
دخیل همین بیرق کن
#مداحی