"دلتنگیِ بعضی آدمها عجیب است...
نه به نبودنِ کسی،
به بودنِ خودشان در جایی غیر از مقصد"
@bisaheldel
#از_زبان_یک_فرشته_مامور
"من فرشتهای هستم که مأمورِ دیدنِ لحظههای تغییرم.
یک سال، نامِ مردی به من داده شد؛
مردی که همه او را با گذشتهاش میشناختند.
اما در دفتر آسمان، یک جمله کنار نامش نوشته شده بود:
«هنوز تمام نشده.»
تعجب کردم.
چطور ممکن بود؟
او سالها از خدا دور شده بود.
اما در یک شب، فقط یک جمله شنید:
«حسین(ع)، آدمهای خسته را هم میپذیرد.»
همین کافی بود.
نه معجزهای دید، نه صدایی شنید...
فقط برای اولین بار، دلش خواست آدم بهتری باشد.
آن روز فهمیدم بعضی معجزهها آسمانی نیستند؛
گاهی یک تلنگر کوچک، یک انسانِ قدیمی را تمام میکند و یک انسانِ تازه میسازد"
@bisaheldel
#روایت
"شخصی میگفت:
«من از آن آدمهایی بودم که وقتی اسم حسین(ع) میآمد، فقط سکوت میکردم.
نه دشمن بودم، نه عاشق...
فقط بیتفاوت.
فکر میکردم آدم باید اول خوب باشد تا به سمت حسین برود.
تا اینکه یک شب، در میان شلوغیِ شهر، پیرمردی را دیدم که روی صندلی نشسته بود و آرام گریه میکرد.
پرسیدم: "برای چه گریه میکنی؟"
گفت: "برای اینکه حسین(ع) هنوز آدمهایی مثل من را هم صدا میزند."
همان جمله، چیزی را درونم شکست.
فهمیدم من سالها منتظر بودم خوب شوم تا بروم سمت حسین؛
اما حسین آمده بود تا آدمهای شکسته را خوب کند.
آن شب، من زائر نشدم...
اما چیزی درونم شروع شد که دیگر هیچوقت تمام نشد.»"
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
۳ روز تا اربعین حسینی...🥀
۲ روز تا اربعین حسینی...🥀
#جدید منتشر شده از پسر سید حسنین سید عباس
پسر کو ندارد نشان از پدر...
@bisaheldel
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#جدید منتشر شده از سید حسنین
اینو یکی از فن پیج های عراقی سید گذاشتن
@bisaheldel
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#جدید منتشر شده از سید حسنین
@bisaheldel
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_پنجاه_هفت (از زبان آرش) برای اولین بار بعد از سالها، چیزی بیشتر از اعتبار و پول
#رمان_مأوا
#پارت_پنجاه_هشت
(از زبان فرشته)
همین که چشمم به آرش خان افتاد، فهمیدم یه اتفاقی افتاده
همیشه اخم داشت، اما این بار اخمش فرق میکرد؛ انگار یه کوه روی دوشش گذاشته بودن
ترسیده به نظر میرسید
چند قدم به طرفش برداشتم
ایستاد اما اینبار دورتر ...
من:چی شده؟
نگاهم کرد اما چیزی نگفت
من با اخم:باز قراره چه بلایی سرم بیارین؟
آهی کشید
آرش خان:هیچی...
پوزخندی زدم
من:از وقتی اومدم اینجا، هر وقت گفتین "هیچی"، بعدش یه اتفاق بد افتاده
سرشو پایین انداخت
انگار که خیلی شرمنده کارش شده باشه
برای چند لحظه فقط سکوت بینمون حاکم شد
بعد آروم گفت:
آرش خان:اگه... یه روزی بهت گفتم از اینجا برو، بدون هیچ سؤالی میری؟
با تعجب نگاهش کردم
من:مگه زندانی میتونه هر وقت خواست بره؟
چیزی نگفت
فقط از کنارم رد شد و رفت
همون لحظه بیشتر از همیشه حس کردم یه چیزی رو از من پنهون میکنه...
حس اینکه یه بلایی قراره سرم بیاد قوی تر شده بود
میترسیدم خیلی...