eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
منتشر شده از پسر سید حسنین سید عباس پسر کو ندارد نشان از پدر... @bisaheldel
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منتشر شده از سید حسنین اینو یکی از فن پیج های عراقی سید گذاشتن @bisaheldel
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_پنجاه_هفت (از زبان آرش) برای اولین بار بعد از سال‌ها، چیزی بیشتر از اعتبار و پول
(از زبان فرشته) همین که چشمم به آرش خان افتاد، فهمیدم یه اتفاقی افتاده همیشه اخم داشت، اما این بار اخمش فرق می‌کرد؛ انگار یه کوه روی دوشش گذاشته بودن ترسیده به نظر می‌رسید چند قدم به طرفش برداشتم ایستاد اما اینبار دورتر ... من:چی شده؟ نگاهم کرد اما چیزی نگفت من با اخم:باز قراره چه بلایی سرم بیارین؟ آهی کشید آرش خان:هیچی... پوزخندی زدم من:از وقتی اومدم اینجا، هر وقت گفتین "هیچی"، بعدش یه اتفاق بد افتاده سرشو پایین انداخت انگار که خیلی شرمنده کارش شده باشه برای چند لحظه فقط سکوت بینمون حاکم شد بعد آروم گفت: آرش خان:اگه... یه روزی بهت گفتم از اینجا برو، بدون هیچ سؤالی می‌ری؟ با تعجب نگاهش کردم من:مگه زندانی می‌تونه هر وقت خواست بره؟ چیزی نگفت فقط از کنارم رد شد و رفت همون لحظه بیشتر از همیشه حس کردم یه چیزی رو از من پنهون می‌کنه... حس اینکه یه بلایی قراره سرم بیاد قوی تر شده بود میترسیدم خیلی...
(از زبان آرش) وارد اتاق کارم شدم و در رو پشت سرم بستم روی صندلی نشستم اما ذهنم آروم نمی‌شد کیان هیچ‌وقت بی‌دلیل تهدید نمی‌کرد وقتی می‌گفت "این تازه اول بازیه"، یعنی از قبل نقشه‌ای کشیده یعنی قربانی هاش رو از قبل انتخاب کرده دستم رو روی صورتم کشیدم تا دیروز فقط به فکر حفظ کار و اعتبارم بودم... اما امروز تمام فکر و ذکرم یه دختر بود که حتی حاضر نبود چند دقیقه باهام هم‌صحبت بشه لبخند تلخی روی لبم نشست حق هم داشت... اگه جای اون بودم، شاید بیشتر از اینا از خودم متنفر می‌شدم غرق فکر بودم که صدای در بلند شد خودمو مرتب کردم من:بفرمایید با ورود سینا و سارا به اتاق اخم شدیدی کردم سینا با پوزخند:کیان خان؛حالتو جا آورد؟ حالا فهمیدی خودسر کاری کردن یعنی چی؟ سارا بدتر از اون:فکر کرده رئیس شده واسه ما آرش خان عصبی دستمو کوبیدم روی میز که گوشه میز دستمو بُرید من با داد:از خونه من گم شید بیرون همین حالا دیگه نمیخوام ببینمتون سینا با پوزخند ادامه داد:میریم اما پر قدرت برمیگردیم آرش خان از اتاق رفتن بیرون دستم خونریزی میکرد بی توجه بهش چند تا دستمال کاغذی پیچیدم بهش و از اتاق زدم بیرون
بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشم، توی راهروهای عمارت قدم می‌زدم مثل چی توی گِل گیر کرده بودم ذهنم به هم ریخته بود از یه طرف تهدیدهای کیان... از یه طرف خیانت سینا و سارا... و از یه طرف... فرشته نگاهم به دستم افتاد خون از بین دستمال کاغذی بیرون زده بود و قطره قطره می‌ریخت روی زمین پوزخندی زدم من:حقمه... همین موقع از جلوی اتاق فرشته رد شدم در اتاق نیمه‌باز بود بی‌اختیار نگاهم داخل افتاد فرشته روی سجاده نشسته بود و قرآن می‌خوند همه نگرانی‌های دنیا انگار برای چند ثانیه از ذهنم پاک شد انگار آرامش اون به من هم منتقل شده بود همون لحظه سرش رو بلند کرد چشمش به دست خون‌آلودم افتاد اخم کرد، اما نه از روی دلسوزی... از روی تعجب چند لحظه به دستم خیره موند، بعد بدون اینکه چیزی بگه، نگاهش رو ازم گرفت و دوباره مشغول خوندن قرآن شد لبخند تلخی زدم حق داشت؛انتظار داشتم چی بگه؟ با کاری که من باهاش کرده بودم این کوچکترین تلافی بود برام من آخرین کسی بودم که باید انتظار نگرانی از اون رو داشته باشم آروم از جلوی اتاقش رد شدم اما خبر نداشتم... یه جفت چشم دیگه، تمام این صحنه رو از انتهای راهرو زیر نظر گرفته بود... ادامه دارد...
"دلم یک گوشه از صحنِ تو را کم دارد امشب فقط یک لحظه مهمانیِ حرم دارد امشب اگر دورم ز تو، دل که نمی‌فهمد فاصله را هوای دیدنت را تا سحر دارد امشب" @bisaheldel
"گاهی حس می‌کنم خدا بعضی دلتنگی‌ها را درمان نمی‌کند... چون همان‌ها، آدم را زنده نگه می‌دارند" @bisaheldel
"خدا می‌توانست عاشورا را با پیروزیِ ظاهری تمام کند... اما ظاهراً ماندگاریِ حقیقت، از پیروزیِ یک روز مهم‌تر بود" @bisaheldel