eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_شصت بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشم، توی راهروهای عمارت قدم می‌زدم مثل چی توی گِل
(از زبان آرش) وارد اتاق کارم شدم و شماره کیوان رو گرفتم به ثانیه نکشید برداشت انگار پشت گوشی خوابش برده بود من:منتظرم بودی نه؟ کیوان با لحن ناراحت:اره میدونستم تماس میگیری شنیدم چی شده بین تو و کیان من با کلافگی:دیگه خسته شدم کیوان نمیخوام دیگه خلاف کنم کیوان:میفهمم منم وقتی خواستم بخاطر آیسان بزارم کنار کیان بدجور باهام ور افتاد من:حال آیسان خوبه؟ کیوان با مهربانی:نگران نباش خوبه ببین من باید برم بعدا حرف می‌زنیم من:باشه مواظب خودتون باشین گوشی و پرت کردم روی میز کیوان شوهر؛خواهرم آیسان بود کیوان برادر کیان خان بود و بخاطر همین من نمیخواستم با اون ازدواج کنه اما دلِ دیگه چیکار میشه کرد.... کیوان بخاطر آیسان از خلاف کشید کنار و الان کارخونه خودش رو داره و تمیز کار میکنه اما کیان خان اونم نمیزاره به حال خودش باشه و راه خودشو بره
خونریزی دستم کلافه ام کرده بود از طرفی هم از صبح هیچی نخورده بودم و الان عصر بود درد معده ام هم بیدار شده بود دستمال کاغذی های آغشته به خون رو برداشتم و تمیزشو گذاشتم کلافه روی کاناپه دراز کشیدم باید یه فکری میکردم و اون دختر رو به جای امنی میبردم (از زبان فرشته) فکرم درگیر بود همش تصویر دست خون آلودش جلوی چشمام بود به تو چه فرشته؟ مگه وقتی با زور اوردنت اینجا و مجبور به گناه کردنت اونم دلش برات سوخت؟ کلافه از اتاق زدم بیرون که چشمم به خون کشیده شده توی راهرو افتاد نه انگار وضعیت دستش بدتر از اون چیزی بود که دیده بودم بعد در زدن وارد اتاق مامان جون شدم بابابزرگ خونه نبود و برای کار رفته بود خارج از کشور بعد در بستن آروم صدام کرد مامان جون:بیا دخترم بیا بشین کنارش روی تخت نشستم جسمم اینجا و فکرم درگیر آرش خان بود مامان جون با نگرانی:چیشده قشنگم؟ من:هیچی مامان جون میتونم یه سوالی ازتون بپرسم؟ مامان جون:بپرس من:از کِی تا حالا شما شروع کردین به حرف نزدن؟ درواقع تظاهر به حرف نزدن؟ مامان جون با مهربانی:بعد اون روز نحس من با تعجب:چه روزی؟ مامان جون:یه روز بهت میگم من:باشه با اجازتون من برم تو اتاقم مامان جون:باشه دخترم فکرم بدجور درگیر شده بود یعنی راجب چه روزی داشت حرف میزد؟ چشمم به در اتاق نیمه باز آرش خان افتاد نمی‌دونستم چرا... اما یه حس عجیبی نمی‌ذاشت از کنار اون در رد بشم شاید فقط می‌خواستم مطمئن بشم حالش خوبه؛همین... خواستم در و بزنم که دیدم خوابه و آروم وارد اتاق شدم
با دیدن وضعیت دستش ناخودآگاه ناراحت شدم خون دستش بند اومده بود اما باید پانسمان میشد همیشه از کسایی که به خودشون آسیب میزدن بدم میومد چطور دلشون میومد بدنی که خدا بهشون داده رو اذیت کنن؟ یه جوری خواب بود که نفهمید وارد اتاق شدم با دیدن دانه های ریز عرق روی پیشونیش با نگرانی نزدیکش شدم و چند بار صداش زدم اما صدایی ازش درنیومد ترسیدم با عجله از اتاق دویدم بیرون و به یکی از نگهبان ها اطلاع دادم فوری بالای سرش اومدن و زنگ زدن آمبولانس ........ با خارج شدن دکتر از اتاق با نگرانی به سمتش رفتم من:آقای دکتر حالشون چطوره؟ دکتر:شما چکارش هستید؟ من:هیچ کاره من پرستار مادربزرگشون هستم دکتر:الان حالش خوبه شکر خدا دستش هم پانسمان کردیم لطفا وقتی به هوش اومد داروهاشو بدید بخوره اینقدر لج نکنه با خودش با نخوردن اون داروها نه تنها بهتر نمیشه بلکه بدتر هم میشه و ممکنه دفعه بعد خیلی دیر بشه نفهمیدم چی گفت تا به خودم بیام رفته بود چه دارویی؟ مگه بیماری خاصی داشت؟ چرا دیر بشه؟ نگرانش شده بودم به عنوان یک انسان جلوی در ایستادم و نگاهش کردم بیهوش بود و سِرُم بهش وصل بود همه چیز این خونه عجیب بود از خود خونه تا آدم هاش ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"سلام بر تو ای آرامِ دلِ زینب... بعد از آن همه کوچه و بازار،بعد از آن همه نگاه و زخم،دلم فقط یک آغوش می‌خواست... و حالا تمام دلتنگی‌ام را روی این خاک می‌ریزم برادر جان، زینبت برگشت" @bisaheldel
"برادرم... آمده‌ام،اما نه با همان زینبی که از مدینه همراهت شد هر قدم این راه، تکه‌ای از جانم را جا گذاشت حالا کنار مزارت ایستاده‌ام؛نه برای شکایت، که برای گفتن این یک جمله: حسین... امانتی که سپرده بودی را رساندم" @bisaheldel
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوزم به تو مجنونم جونم جونم انقدر نرنجونم جونم جونم
@Maddahionlin4_6028492937925494206.mp3
زمان: حجم: 5.9M
روضه حضرت زینب(س) یابن الشبیب دختر ترسیده دیده‌ای
"بِـــه اَشْـــکْ چِــــــلِّه گِــــــرِفْتَمْ کِه مُــــــحتَرَم باشَــــــمْ وَلـــی نَشُــــد کِه شَــــبِ اَربَــــعین حـَـــــــــرَمْ باشــــــمْ... 😭" @bisaheldel
‌"اربعین آمد دلم را غم گرفت بهر زینب (س) عالمی ماتم گرفت سوز اهل آسمان آید به گوش ناله‌ی صاحب زمان(عج) آید به گوش" @bisaheldel