eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_شصت_سه با دیدن وضعیت دستش ناخودآگاه ناراحت شدم خون دستش بند اومده بود اما باید
(از زبان فرشته) نگاهم هنوز به آرش خان بود رنگ صورتش به سفیدی میزد باورم نمی‌شد همون مرد مغروری که چند ساعت پیش با اون همه اقتدار جلوی کیان خان ایستاده بود،حالا بی‌حرکت روی تخت خوابیده باشه آروم وارد اتاق شدم سرم قطره قطره پایین می‌اومد نگاهم روی دست پانسمان‌شده‌اش موند بی‌اختیار زیر لب گفتم: من:آدم چرا باید اینقدر با خودش لج کنه... چی اون و مجبور میکنه با خودش این رفتار و کنه؟ همون لحظه یکی از خدمتکارها وارد اتاق شد بهش نگاه کردم خدمتکار:خانم... دکتر گفته تا وقتی به هوش نیومده، بهتره کسی مزاحمش نشه سرم رو تکون دادم آخرین نگاه رو به آرش خان انداختم و از اتاق بیرون اومدم اما یه سؤال، لحظه‌ای از ذهنم بیرون نمی‌رفت... اون چه دارویی بود که نخوردنش تا این حد خطرناک بود؟ این خونه برای من پر از رمز و راز بود باید راهی پیدا میکردم برای رفتن از این خونه قبل اینکه بخوان دوباره بلایی سرم بیارن انگار سارا و سینا رفته بودن چون نبودن و هیچکس دیگه از زیرزمین حرف نمیزد
(از زبان آرش) صدای نامفهومی توی گوشم می‌پیچید انگار یکی مدام صدام می‌زد سرم سنگین شده بود و انگار وزن چند صد تنی روی بدنم بود به سختی چشم‌هامو باز کردم همه چیز تار بود چند ثانیه طول کشید تا سقف اتاق رو شناختم نگاهم به سِرُم افتاد سِرُم... پوزخند تلخی زدم باز هم... دیگه خسته شده بودم از این وضعیت!!!! دستم رو آروم تکون دادم پانسمان شده بود پس یکی متوجه شده بود که حالم خوب نیس در اتاق باز شد یکی از نگهبان‌ها وارد شد ..:خدا رو شکر که به هوش اومدین با صدای گرفته گفتم: من:آمبولانس رو کی خبر کرد؟ نگهبان مکثی کرد ...:خانم فرشته... چند لحظه فقط بهش خیره موندم فرشته...؟ همون دختری که حتی حاضر نبود یه نگاه از روی رضایت بهم بندازه!؟ تا جایی که من اونو شناخته بودم الان باید من توی قبر می‌بودم نه اینجا من:باشه میتونی بری با بلند شدن صدای گوشی برداشتمش دکترم بود من:زنده ام هنوز دکتر با لحن عصبی:خداروشکر چرا باز داروهاتو نخورده بودی؟ من با بی حوصلگی:چه فایده فقط چند ساعت دردمو کم میکنن خسته شدم دیگه دکتر:خفه شو آرش دفعه بعد وقتی میام پیشت میخوام حالتو خوب ببینم فهمیدی؟ هومی گفتم و بعد یکم حرف زدن قطع کردم نگاهی به سِرُم انداختم آخراش بود اینقدر دیگه نوش جان کرده بودم خودم میتونستم وصل کنم و باز کنم بازش کردم و خواستم بلند بشم که سرم گیج رفت روی تخت نشستم و دستمو مشت کردم اجازه نمی‌دم تا کارمو تموم نکردم بهم غلبه کنی (از زبان راوی) گاهی... خدا دل آدم‌ها را با محبت عوض نمی‌کند با سؤال عوض می‌کند از آن روز، سؤال‌های فرشته بیشتر شد آرش دقیقاً چه بیماری‌ای داشت؟ چرا داروهایش را نمی‌خورد؟ و مهم‌تر از همه... چه اتفاقی در گذشته این خانواده افتاده بود که مامان‌جون بعد از «آن روز نحس»، سکوت را انتخاب کرده بود؟ در همان عمارت، هرکس رازی را در دلش پنهان کرده بود... و هیچ‌کس خبر نداشت که فاش شدن هر کدام از آن رازها، زندگی همه را زیر و رو خواهد کرد
(از زبان فرشته) از صبح هرچی سعی می‌کردم ذهنم رو مشغول کنم، نمی‌شد همش حرف‌های دکتر توی سرم تکرار می‌شد «اگه داروهاشو نخوره... ممکنه دفعه بعد خیلی دیر بشه.» با خودم گفتم: ـ به من چه فرشته... اون هر کاری دلش بخواد با خودش می‌کنه اما انگار دلم قبول نمی‌کرد برای مامان‌جون چای ریختم و داروهاش رو کنارش گذاشتم همین موقع یکی از خدمتکارها وارد اتاق شد خدمتکار:خانم فرشته... برگشتم سمتش من: بله؟ خدمتکار:آرش خان به هوش اومدن بی‌اختیار لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست اما سریع جمعش کردم من:خداروشکر... خدمتکار با تعجب نگاهم کرد انگار خودش هم انتظار نداشت همچین حرفی از من بشنوه همشون انتظار داشتند بعد اون کاری که با من کرده بود میزاشتم بمیره اما من اول از همه یه انسان بودم بدون اینکه چیزی بگم، مشغول مرتب کردن اتاق مامان‌جون شدم مامان جون نگران نوه اش شده بود و چیزی نمی‌خورد چند دقیقه بعد، همون خدمتکار دوباره برگشت خدمتکار:خانم فرشته... آرش خان گفتن ازتون تشکر کنم اخم کردم من:تشکر؟ خدمتکار:آره... گفتن اگه شما متوجه حال بدشون نمی‌شدین، معلوم نبود چی می‌شد چند لحظه سکوت کردم بعد آروم گفتم: من:من کاری نکردم... فقط وظیفه یه انسان بود اما ته دلم، یه سؤال هنوز بی‌جواب مونده بود... آرش البرز دقیقاً از چی فرار می‌کرد که حتی حاضر بود داروهاش رو هم نخوره؟ من باید سر از این خونه و آدم هاش درمی آوردم بعد رفتن خدمتکار مامان جون نگاه نگرانش رو بهم دوخت مامان جون:عزیزم نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم تو نبودی الان بچه آپ حالش بدتر شده بود من:کاری نکردم من مامان جون:میشه کمکم کنی برم ببینمش؟ من:بله کمکش کردم و باهم به طرف اتاقش رفتیم در و زدم و با شنیدن صدای ضعیفش وارد شدیم هنوز روی تخت بود با دیدن مامان جون لبخندی زد و خواست بلند بشه که نتونست ادامه دارد...
چقدر ناشناس کویره...🫠
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"در روایت از ۸۴ زن و بچه در کربلا ۲۳ الی ۳۰ نفر از اسارت بازگشتند...💔" @bisaheldel
"سلام بر آنکه دستانش را از او گرفتند اما هنوز هم دست هرکه به او پناه می‌آورد را رها نمی‌کند..." ابوفاضل/۱۳۳ @bisaheldel
"کاروان به کربلا رسید رباب با دلی شکسته در جست و جوی نشانی از علی اصغر بود ... کنار علقمه؛چشمش به قبری کوچک افتاد و اشک بی امان به گونه هایش جاری شد امام سجاد رسیدند و فرمودند: هذا قَبرُ عَمّی العباس...💔 او قبر عمویم عباس است...." @bisaheldel
"گر بسوزد پیکرم در آتش عشق حرم خیزد از خاکسترم لا عشق الا کربلا" @bisaheldel
"خواب نمی‌برد مرا یار نمی‌خرد مرا مرگ نمیدرد مرا آه چه لی بها شدم..." @bisaheldel