eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
209 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"من فرشته‌ای هستم که هر سال، مأمورِ این روزها می‌شوم. نه برای نوشتنِ نامِ زائران... نام آن‌ها سال‌هاست نوشته شده است. مأموریت من چیز دیگری‌ست؛ باید دل‌هایی را پیدا کنم که درست در آستانه‌ی ناامیدی‌اند. امسال، کنار مردی ایستادم که آرام گفت: «دیگر امیدی به بخشیده شدنم ندارم.» دلم لرزید... اجازه نداشتم با او حرف بزنم، فقط مأمور بودم یک فکر را از قلبش عبور دهم. چند دقیقه بعد، بی‌اختیار زیر لب گفت: «اگر حسین هنوز مرا می‌خواهد... من هم برمی‌گردم.» آن لحظه فهمیدم... گاهی تمام مأموریتِ یک فرشته، فقط عبور دادنِ یک جمله از دلِ یک انسان است" @bisaheldel
واقعی "آیت‌الله سید جعفر شاهرودی نقل می‌کند: «روزی مردی مسیحی نزد من آمد و گفت می‌خواهم مسلمان شوم. از او پرسیدم: چه شده است؟ گفت: راننده‌ی تریلی بودم. شبی در گردنه‌ی اسدآباد، ماشینم از کنترل خارج شد و در آستانه‌ی سقوط به دره بود. در مجالس مسلمانان فقط یک نام را شنیده بودم؛ "ابوالفضل". از ته دل فریاد زدم: "یا ابوالفضلِ مسلمان‌ها، اگر راست می‌گویند، کمکم کن." ناگهان احساس کردم کسی فرمان را از دستم گرفت. تریلی به تخته‌سنگی برخورد کرد و ایستاد. وقتی پایین آمدم، هیچ‌کس آنجا نبود... از همان شب فهمیدم این نجات، عادی نبود. آمده‌ام مسلمان شوم؛ چون صاحبِ آن نام، مرا از مرگ نجات داد.»" @bisaheldel
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفقا امروز رمان نداریم انشالله فردا پارت بیشتر میزارم براتون مرسی که هستین🫂🫶🏻
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا....👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_شصت_و_شش (از زبان فرشته) از صبح هرچی سعی می‌کردم ذهنم رو مشغول کنم، نمی‌شد همش ح
(از زبان آرش) با دیدن مامان‌جون، لبخند کم‌رنگی روی لبم نشست خواستم بلند بشم اما درد شدیدی توی بدنم پیچید متنفر بودم از این درد ... من:خوبم مامان‌جون... نگران نباش مامان‌جون با اخم نگاهم کرد و با دست اشاره کرد دوباره دراز بکشم لبخندی زدم و دوباره روی تخت دراز کشیدم من:باشه... حرف، حرف شماست نگاهم به فرشته افتاد چادر گل گلی اش رو مرتب کرده بود و کمی عقب‌تر از مامان‌جون ایستاده بود حتی حاضر نبود نگاهم کنه چرا نگاه کنه عجب انتظار بیجایی داشتم من... من:ممنون... بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، آروم گفت: فرشته:لازم نیست از من تشکر کنید من:چرا... اگه شما نبودین، شاید... حرفم رو قطع کرد فرشته:اشتباه نکنید نگاهش رو برای اولین بار مستقیم توی چشم‌هام دوخت نگاهش سرد و اخمو بود فرشته:من این کار رو برای شما نکردم... برای رضای خدا کردم همین بعد سکوت کرد دلم گرفت اما راست میگفت من کی بودم که بخاطرم واقعا نگران میشد!!! اما همون یک جمله، بیشتر از هر حرفی توی دلم نشست من زندگیمو مدیون اون بودم
(از زبان فرشته) مامان‌جون آروم کنار تخت نشست دست آرش خان رو توی دستش گرفت و نوازشش کرد نگاهش پر از نگرانی بود چطور دلشون میومد زن به این نازی رو اذیت و نگران کنه؟! آرش خان لبخند زد تعجب کردم من تا حالا همچین لبخندی ازش ندیده بودم انگار وقتی کنار مامان‌جون بود، اون اخم همیشگی از روی صورتش برداشته می‌شد آروم گفتم: من:مامان‌جون... بهتره بذاریم استراحت کنن سرش رو به نشونه تأیید تکون داد کمکش کردم از روی صندلی بلند بشه قبل از بیرون رفتن، بی‌اختیار برگشتم و نگاهش کردم آرش خان چشم‌هاش بسته بود اما انگار هنوز بیدار بود داشت یه چیزی میگفت زیر لب زیر لب، اونقدر آروم که فقط خودم شنیدم، گفت: آرش خان:خدایا... یه فرصت... قدم‌هام همون‌جا خشک شد یعنی... داشت دعا می‌کرد؟ آرش البرز؟ آدمی که از خدا بی خبره؟؟؟؟ کمک کردم مامان جون رفت توی اتاقش فکرم درگیر چیزی بود که شنیده بودم یعنی امکان داشت واقعا تغییر کرده باشه؟ اون رفتارش با کیان خان برگردوندن بچه ها به خانواده هاشون فرستادن سینا و سارا همه چی این خونه عجیب و غریب بود نمیتونستم سر در بیارم از هیچی
(از زبان آرش) صدای بسته شدن در اتاق رو شنیدم آروم چشم‌هام رو باز کردم فرشته رفته بود نفسی عمیق کشیدم جمله‌ای که چند روز پیش بهم گفته بود، دوباره توی ذهنم تکرار شد «یه روز نخونم، حس می‌کنم کل روز هیچ کاری نکردم.» به سقف خیره شدم من هیچ‌وقت نماز نخونده بودم... به جز اون چند باری که غلط خونده بودم اما حالا، دلم می‌خواست بدونم چه رازی توی اون چند دقیقه ایستادن روبه‌روی خدا هست که فرشته با وجود تمام سختی‌هایی که کشیده، هنوز این‌قدر بهش دل بسته هرکاری کردم نتونستم سرپا بشم عصبی روی تخت دراز کشیدم دوباره نگاهم به میز کنار تخت افتاد قرآن کوچکی که سال‌ها پیش مامان‌جون برام خریده بود، هنوز همون‌جا بود... همیشه از کنارش بی تفاوت رد شده بودم اما این بار... دستم آروم به سمتش حرکت کرد اما منصرف شدم و دستمو برگردوندم حالم از خودم و گذشته ام بهم میخورد میخواستم همه چیز رو درست کنم اما نمیدونستم چطوری کلافه بودم و عصبی این مریضی هم بدتر کلافه ام کرده بود
اینا به جبران پارت های دیروز 👆🏻
چند لحظه فقط به قرآن خیره موندم دستم تا نیمه راه رفت، اما دوباره عقب کشیدمش انگار جرات روبرو شدن با خودمو نداشتم با خودم گفتم: من:تو دیگه خیلی دیر کردی آرش... همین موقع در اتاق زده شد دستمو جمع کردمو نشستم من:بیا تو یکی از خدمتکارها وارد شد و سینی غذا رو روی میز گذاشت خدمتکار:دکتر تأکید کردن حتماً غذا بخورین و بعد داروهاتون رو مصرف کنین بی‌حوصله سر تکون دادم کی حوصله غذا خوردن داشت!؟ همین که خواست از اتاق بره، برگشت و گفت: خدمتکار:راستی... خانم فرشته خودشون گفتن حتماً غذاتون رو بخورین متعجب سرمو بلند کردم چی!؟ من:خودش گفت؟ خدمتکار:بله... گفتن مریض باید به حرف دکتر گوش بده لبخند محوی روی لبم نشست می‌دونستم این حرف رو از روی دلسوزی نزده... اما همین که براش مهم بود یه انسان آسیبی نبینه، برام کافی بود نمیدونم چرا ولی از اینکه حواسش بهم بود شاد شدم نشستم و تا ته غذا رو خوردم ولی گشنه بودم و خبر نداشتم هاااااا🤪