eitaa logo
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
177 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
538 ویدیو
22 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل مربوط به ناشناس خود کانال🦋 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل مربوط به ناشناس رمان مأوا☕️ . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
"بعضی جمله‌ها در سینه می‌مانند چون دهان ظرفیت‌شان را ندارد🙃" https://eitaa.com/bisaheldel
"گَر درونت زشت باشد؛ظاهر زیبا چه سود؟ زَهر را گَر در عسل پنهان کنی؛زَهر است هَنوز" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"دختراتون رو جوری بار بیارید که خونه ی شوهر نشه مقصدِ رسیدن به آرزوهاش... اومدیم اونجا هم به خواسته هاش نرسید جواب خدا رو چی میدین؟!" https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"کاش جلو همه اونایی که اذیتم کردن وایسی و بگی بی کس و کار نیست؛کفیلش منم..))" https://eitaa.com/bisaheldel
شماره سعید و گرفتم؛خدایا خودت کمکم کن باور کنه بعد ۳ تا بوق صدای نحسش توی گوشی پیچید؛نفرت توی صدام رو کنترل کردم و سلام کردم؛اولش نشناخت اما بعدش از صدام شناخت سعید:علیک؛چرا زنگ زدی؟ صدامو مظلوم کردم و التماس وارانه گفتم:داداش کمکم کن؛من یک روزه دیگه نمیتونم بمونم تو اون خونه التماست میکنم من و از دست اون عوضی نجات بده سعید با پوزخند صداداری:هه؛اینو اونروز که توی پاسگاه اسم من و میدادی فکر میکردی برو گمشو و دیگه به من زنگ نزن تا بیام حرف بزنم قطع کرد؛لعنتییییی پوفی کشیدم؛علی میتونست کمکم کنه شمارشو گرفتم؛دیگه داشتم ناامید می‌شدم که جواب داد علی:بله!؟ یه جوری با سردی گفت بله که بغضم ترکید و اشکهام یکی پس دیگری روی گونه هام ریختن من با صدای لرزونم:داداش منم دلارام صداش با محبت شد و با بغض گفت:دلارام تویی؛فداتبشم چطوری خوبی؟ الهی قربون اون داداش گفتنت بشم؛چطوری زنگ زدی؟ من:خوبم داداش؛تو خوبی؟ شنیدم چیکار کردی،ممکن بود آدم های سعید بکشند علی:خوبم فداتشم؛هیچکس نفهمید کار منِ؛سعید دنبال اون آدمه که اطلاعات و داده... من:میتونی کمکم کنی؟ علی:هرچی؛جان دلم بگو من:میخوام بیام خونه علی:دیوونه شدی؟بابا و سعید میکشنت من:میدونم؛اما مجبورم؛باید ثابت کنیم قتل کار سعید بوده من باید بیام خونه علی:باشه باشه صبر کن؛چند روز پیش شنیدم دنبال خدمتکار جدید میگردن میتونم کاری کنم بیای خونه بهت زنگ میزنم؛هماهنگ کنم میزنگم در دسترس باش تشکری کردم و قطع کردم از دار دنیا فقط علی باهام مهربون بود و واقعا برادرانه دوستم داشت پرستار با کیوان اومدن تو اتاق؛اشکهام و پاک کردم و لبخندی زدم کیوان:باید زخمت رو معاینه کنم من:بله زخمم رو معاینه کرد و پانسمان کرد دوباره کیوان:خوبه؛خداروشکر رو به بهبودی میری میتونی فردا یا پس فردا مرخص بشی من:خیلی ممنون آقای دکتر رفتن بیرون؛میخواستم بخوابم که صدای گوشی بلند شد شماره علی بود من:داداش چیکار کردی؟ علی:هماهنگ کردم خوشگلم؛هفته بعد قراره چندتا خدمتکار از شرکت کیون بیان خونه؛لیلا خانم قراره یکی رو انتخاب کنه من به شرکت سپردم تو رو با ویژگی های عالی بفرستن خونه؛مطمعنم با این کار صد درصد تورو انتخاب میکنه من با خوشحالی:مرسی فداتشم برات جبران میکنم علی:باید تغییر چهره بدیم بهت؛خودم میام روی صورتت کار میکنم فقط لوکیشن بفرست من:چشم؛مواظب خودت باش خدافظ علی:توهم همینطور نفس داداش؛خدافظ
امروز از بیمارستان مرخص میشدم؛الان کجا باید میرفتم من اصلا کجارو داشتم برم؟ لباس پوشیده روی تخت نشستم؛داشتم فکر میکردم کجا برم که در باز شد و امیرعلی و کیوان اومدن تو کیوان:خوبی؟ من:ممنون؛تو این مدت خیلی زحمت کشیدید برام کیوان:من دکترم وظیفمه این به امیرعلی نگاه کردم؛نگاهم نمی‌کرد اصلا؛و سعی داشت اصلا چشم تو چشم نشه با من من:من آماده ام؛اگه اومدی ببری زندان بریم پس فردا داداش علی میاد برای گریم تا آماده بشم برای ورود به خونه امیرعلی:بریم آروم از تخت پایین اومدم؛که سرم گیج رفت و داشتم می‌افتادم که امیرعلی گرفت؛بدنم مثل بید داشت میلرزید دوباره روی تخت نشستم؛کیوان پرستاری صدا زد تا بیاد فشارمو بسنجه سرم بدجور داشت گیج میرفت پرستار اومد و فشارمو گرفت؛چشمام بسته بود که با صدای کیوان باز کردم کیوان:فشارت خیلی پایینِ؛تپش قلب هم داری بیا این قرص و بخور با این شکلات؛یکم بشین بهتر بشی گفته هاشو انجام دادم؛بعد نیم ساعت که بهتر شدم به همراه امیر از بیمارستان خارج شدم سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم (از زبان امیرعلی) دلم نمیومد با این وضعش ببرمش بازداشتگاه چون ممکن بود زخمش عفونت کنه؛با سرهنگ هماهنگ کردم و قرار شد این ۲ روز توی خونه من بمونه یه پرستار و از قبل با کیوان هماهنگ کرده بودم و توی خونه منتظر بود از آیینه نگاهش کردم؛معصوم خوابیده بود رنگی به صورت نداشت،وقتی لرزش بدنش و دیدم؛ضربان قلبش و که از ناراحتی و ترس بالا بود قلبم به درد اومد؛خدایا مگه این دختر چه گناهی کرده بود که اینقدر درد کشید و داره میکشه رسیدیم؛خواستم بیدارش کنم ولی دلم نیومد؛بغلش کردم و وارد خونه شدم؛سبک تر از پر پرنده بود روی تختی که از قبل براش آماده کرده بودم خوابوندمش خواستم از اتاق خارج بشم که مچ دستمو گرفت و با عجز گفت:داداش ولم نکن تروخدا برگشتم و نگاهش کردم؛داشت توی خواب حرف میزد یا بهتره بگم هذیون میگفت یه لحظه دلم خواست از ته دلم بگم جان داداش،من هیچوقت ولت نمیکنم ولی بعدش یادم اومد من دیگه خواهر ندارم؛نورای من مظلومانه کشته شده بود نیلای قشنگم توی ۴ سالگی رفته بود پیش خدا من بودم و بی خواهری و درد و حس برادری که نسبت به این دختر داشتم دستشو از دور مچم باز کردم و از اتاق خارج شدم؛حالم خیلی خراب بود؛وارد اتاقم شدم و بغضم ترکید
(از زبان دلارام) با درد توی قفسه سینه ام چشمامو باز کردم با دیدن خودم روی تخت و اتاق تعجب کردم من الان باید توی بازداشتگاه بیدار میشدم اینجا کجاست؟ آروم پایین اومدم؛درد بدی داشتم ولی باید می‌فهمیدم کجا هستم از اتاق رفتم بیرون؛یه صدایی میومد از اتاق بغلی؛آروم به طرف اتاق رفتم لای در باز بود؛با دیدن امیرعلی توی اتاق تعجب کردم اینجا چه خبر بود؟من کجا بودم؟ روی تخت نشسته بود و داشت با قاب عکسی حرف میزد امیرعلی:الهی قربون اون چشمهای قشنگت برم نیلای من کاش عمر تو اینقدر کوتاه نبود خوشگلم نمیدونم چرا قلبم با گریه هاش به درد اومد طاقت نیاوردم و در اتاق و زدم اشکهاش و پاک کرد و با اخم بلند شد وارد اتاق شدم؛سرمو انداختم پایین و گفتم:ببخشید.... امیرعلی:نه مهم نیس بیا تو؛الان برات تعجب برانگیزِ که چرا اینجایی؟ سرمو تکون دادم امیرعلی:میتونستم ببرمت بازداشتگاه،ولی چون امکان این که زخمت عفونت کنه وجود داشت تصمیم گرفتیم این ۲ روز رو توی خونه من بمونی من:ممنون از لطفتون امیرعلی با اخم و خشکی:لطف نیس خانم؛باید اینجوری باشه؛شما برگ برنده مایید قلبم شکست با حرفش؛ولی راست میگفت من کی بودم؟ قاب عکسی که باهاش حرف میزد و گذاشت روی میز کنار تخت؛با دیدن عکس توی قاب یخ زدم خدای من این امکان نداشت؟ عکس بچگی من اینجا چیکار میکرد؟ قدرت تکلمم انگار از بین رفته بود؛به زور به حرف اومدم و با صدای لرزونی گفتم من:میش..میشه اون عکس و ببینم؟ امیرعلی با تعجب:چی؟ من:اون قاب عکس منظورمه قاب عکس رو به طرفم گرفت؛با دست های لرزونم گرفتمش این امکان نداشت خدای من؛انگار خواب بودم امیرعلی:این دختر کوچولوی توی عکس خواهر دوقلوی نورا بود خواهر کوچولوی من؛نیلایِ من باورم نمیشد؛بغض گلومو می‌فشرد عکس بچگی من بود توی بغل یه پسر بچه ۱۲؛۱۳ساله نمیتونستم حرف بزنم؛گلوم درد میکرد اینقدر که بغض فشار می‌آورد نتونستم جلوی اشکهام و بگیرم جلوی دیدم تار شد؛با دستهای لرزونم عکس و گرفتم به طرفش؛با تعجب و اخم عکس و گرفت به سختی تونستم یه چیزی بگم:اون پسر بچه هم شمایید؟ امیرعلی با غم:اره منم زانوهام طاقت وزنمو نداشتن؛نتونستم تحمل کنم و روی زانوهام افتادم هیچکدوم از حرکت هام دست خودم نبود؛این حقیقت بدجور سنگین بود نمیتونستم باور کنم؛بدنم مثل بید میلرزید بهش نگاه کردم؛اشکهام باعث میشدن تار ببینم چهره اشو یعنی الان اون برادر من بود؟
♡مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌♡
...
"نگاهم کرد و گفت: -میدانی رنج تو از چیست؟ +گفتم از چیست؟ -گفت: 'تو به آنچه نباید؛بسیار می اندیشی' " https://eitaa.com/bisaheldel