eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_هفتاد_شش صدای قدم‌های آرش خان هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد قلبم محکم به سینه‌ام می‌کوبید
چند لحظه همون‌جا خشکم زده بود چشمم به در نیمه‌باز بود دلم نمی‌خواست دوباره وارد اون اتاق بشم اما کنجکاوی... ولم نمی‌کرد آروم جلو رفتم دستم رو روی دستگیره گذاشتم در رو کمی بیشتر باز کردم میخواستم بفهمم کی رفته داخل اتاق بعد من تاریکی اتاق دیگه مثل قبل ترسناک نبود؛ بیشتر حس عجیبی داشت... انگار این اتاق سال‌ها منتظر کسی بود که بالاخره درش رو باز کنه کسی داخل اتاق نبود پس چرا در و باز گذاشت و رفت؟ چه نیتی داره؟ چشمم به زمین افتاد یه تکه پارچه سفید، کنار در افتاده بود خم شدم و برداشتمش روی پارچه، یه گوشه از اسم «آرش» با نخ آبی دوخته شده بود با تعجب نگاهش کردم این چی بود؟ پارچه رو برگردوندم پشتش تاریخ کوچکی نوشته شده بود تاریخی که خیلی قدیمی بود... انگار مربوط به سال‌های کودکی آرش خان پارچه رو سر جاش گذاشتم نمی‌خواستم چیزی جابه‌جا کنم چشمم به میز افتاد روی میز، چند تا عکس و وسایل قدیمی بود اما این بار یک چیز توجهم رو جلب کرد یک قاب عکس کوچک که پشتش به سمت بالا بود برداشتمش عکس یک زن جوان بود همون زنی که از روی عکس‌های آرش می‌شناختم مادرش... لبخند روی لبش بود خیلی زیبا میخندید پشت عکس نوشته شده بود: «برای پسرم، تا وقتی بزرگ شدی و اینو دیدی بدون که...» بقیه نوشته پاک شده بود نفسم رو آهسته بیرون دادم چرا هیچ‌کدوم از این چیزها رو دور نریخته بودن؟ چرا همه‌شون اینجا نگهداری می‌شدن؟ صدای خیلی آرامی از پشت سرم اومد برگشتم هیچ‌کس نبود اما این بار... صدای قدم‌ها رو شناختم صدای قدم‌هایی آرام و آهسته کسی که انگار اصلاً عجله‌ای برای رفتن نداشت از اتاق بیرون اومدم راهرو خالی بود فقط انتهای راهرو... سایه‌ای برای یک لحظه از کنار دیوار رد شد نمی‌دونستم چه کسی بود اما عجیب اینجا بود که اصلاً ازش نترسیدم فقط حس کردم... این آدم رو می‌شناسم
صبح روز بعد، تمام فکرم درگیر اتفاق دیشب بود انگار یکی میخواست من نفهمم راز اتاق رو و یکی هم میخواست بفهمم گیج شده بودم کلا سر میز صبحانه، ناخودآگاه نگاهم به مامان‌جون افتاد آروم نشسته بود و صبحانه می‌خورد مثل همیشه... ساکت اما وقتی چشمم به دستش افتاد، چیزی دیدم که باعث شد چند لحظه خیره بمونم روی انگشتش یه خراش خیلی کوچیک بود این کِی ایجاد شده بود؟ نمی‌دونستم چرا این فکر به ذهنم رسید نه... ممکن نبود مامان‌جون که نمی‌تونست راه بره و بیاد داخل اون راهرو... البته می‌تونست به کمک عصا اما چرا باید این کار رو می‌کرد؟ چرا نباید صدای عصا نمیومد دیشب؟ اون فرد سالم بود و روی پای خودش نگاهم رو ازش گرفتم مامان‌جون متوجه نگاهم شده بود آروم دستش رو روی دستم گذاشت چشم توی چشمم دوخت من:مامان‌جون؟ با مهربونی نگاهم کرد من:دیشب شما بیدار بودین؟ برای چند ثانیه مکث کرد بعد خیلی عادی سرش رو به نشونه نه تکون داد لبخند زدم من:باشه... اما ته دلم هنوز آروم نشده بود بعد از صبحانه، آروم کنارش نشستم من:مامان‌جون... نگاهم کرد چون پیش بابابزرگ بودیم نمیتونست راحت حرف بزنه من:یه سؤال دارم سرش رو تکون داد من:اون اتاق ته راهرو... همین که اسم اتاق رو آوردم، حالت صورتش عوض شد توجه بابابزرگ هم بهمون جلب شد خیلی کوتاه... اما دیدمش نگاهش پایین افتاد بعد دستم رو گرفت آروم با انگشت روی کف دستم نوشت: «نرو آنجا.» خشکم زد من:چرا؟ دوباره نوشت: «هنوز وقتش نیست.» چشمم به صورتش افتاد برای اولین بار احساس کردم مامان‌جون چیزی می‌دونه که من نمی‌دونم چیزی خیلی بزرگ‌تر از یک اتاق قدیمی... اما به احترامش چیزی نپرسیدم فقط دستش رو گرفتم من:باشه مامان‌جون ولی توی دلم... می‌دونستم این ماجرا تازه شروع شده
(از زبان آرش) از صبح یه حس عجیبی داشتم انگار چیزی سر جاش نبود دیشب وقتی توی راهرو قدم می‌زدم، صدای پای کسی رو شنیده بودم اما وقتی برگشتم، کسی نبود اول فکر کردم یکی از نگهبان‌هاست ولی... صدای قدم‌ها آشنا بود خیلی آشنا دیشب حس کردم فرشته وارد اون اتاق ته راهرو شد همونی که از بچگی من تا به حال قفل بود روی صندلی اتاقم نشسته بودم و به پنجره خیره شده بودم دستم رو روی صورتم کشیدم چشمم به داروهام افتاد این چند روز همه چیز عجیب شده بود از وقتی فرشته وارد زندگیم شده بود، انگار چیزهایی که سال‌ها ازشون فرار کرده بودم، یکی‌یکی داشتن جلوی چشمم قرار می‌گرفتن نماز... قرآن... گذشته... خانواده... و حالا... اون اتاق قدیمی من حتی نمی‌دونستم چرا اون اتاق همیشه قفل بوده یعنی چیزی اونجا بود که من نباید می‌دیدم؟ از جام بلند شدم خواستم از اتاق بیرون برم که چشمم به مامان‌جون افتاد آروم از کنار راهرو رد شد چند لحظه بهش نگاه کردم مثل همیشه ساکت بود اما وقتی از کنارم رد شد، برای یک لحظه ایستاد نگاهم کرد لبخند خیلی کوتاهی زد و رفت نمی‌دونم چرا... اما همون لحظه یه حس عجیبی بهم گفت: مامان‌جون بیشتر از چیزی که من فکر می‌کنم، درباره گذشته‌ام می‌دونه سرم رو تکون دادم من:نه... حتماً دارم زیادی فکر می‌کنم اما نمی‌دونستم... همون زنی که همه فکر می‌کردن سال‌هاست حرف نمی‌زنه، کلید بعضی از قدیمی‌ترین رازهای زندگی من رو در سکوتش نگه داشته ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"دلم برای جایی تنگ است که فقط یک نام دارد: حسین" @bisaheldel
"امشب فقط یک چیز می‌خواهم؛ دلم آن‌قدر به حسین نزدیک باشد که اگر اسمش آمد، خودم را فراموش کنم" @bisaheldel
"دلم امشب هوای کربلا دارد، حسین چشم من یک حسرتِ بی‌انتها دارد،حسین هر کجا باشم،دلم سمتِ تو برمی‌گردد مگر این دل به جز تو،قبله‌ای دیگر دارد؟" @bisaheldel
"گاهی دلم نمی‌خواهد چیزی بخواهم... فقط بنشینم، نگاهت کنم و بگذارم دلم هرچه می‌خواهد، بی‌صدا بگوید" @bisaheldel
"دلم یک شب، فقط یک شب، هیچ‌چیز از دنیا نخواهد؛ جز اینکه نامِ حسین آخرین چیزی باشد که می‌شنوم" @bisaheldel
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما صدای شهید روضه‌خوان حمیدرضا رجب زاده را می‌شنوید ...