#رمان_مأوا
#پارت_هفتاد_نه
(از زبان آرش)
از صبح یه حس عجیبی داشتم
انگار چیزی سر جاش نبود
دیشب وقتی توی راهرو قدم میزدم، صدای پای کسی رو شنیده بودم
اما وقتی برگشتم، کسی نبود
اول فکر کردم یکی از نگهبانهاست
ولی...
صدای قدمها آشنا بود
خیلی آشنا
دیشب حس کردم فرشته وارد اون اتاق ته راهرو شد
همونی که از بچگی من تا به حال قفل بود
روی صندلی اتاقم نشسته بودم و به پنجره خیره شده بودم
دستم رو روی صورتم کشیدم
چشمم به داروهام افتاد
این چند روز همه چیز عجیب شده بود
از وقتی فرشته وارد زندگیم شده بود، انگار چیزهایی که سالها ازشون فرار کرده بودم، یکییکی داشتن جلوی چشمم قرار میگرفتن
نماز...
قرآن...
گذشته...
خانواده...
و حالا...
اون اتاق قدیمی
من حتی نمیدونستم چرا اون اتاق همیشه قفل بوده
یعنی چیزی اونجا بود که من نباید میدیدم؟
از جام بلند شدم
خواستم از اتاق بیرون برم که چشمم به مامانجون افتاد
آروم از کنار راهرو رد شد
چند لحظه بهش نگاه کردم
مثل همیشه ساکت بود
اما وقتی از کنارم رد شد، برای یک لحظه ایستاد
نگاهم کرد
لبخند خیلی کوتاهی زد و رفت
نمیدونم چرا...
اما همون لحظه یه حس عجیبی بهم گفت:
مامانجون بیشتر از چیزی که من فکر میکنم، درباره گذشتهام میدونه
سرم رو تکون دادم
من:نه...
حتماً دارم زیادی فکر میکنم
اما نمیدونستم...
همون زنی که همه فکر میکردن سالهاست حرف نمیزنه،
کلید بعضی از قدیمیترین رازهای زندگی من رو در سکوتش نگه داشته
ادامه دارد...
"امشب فقط یک چیز میخواهم؛
دلم آنقدر به حسین نزدیک باشد
که اگر اسمش آمد،
خودم را فراموش کنم"
@bisaheldel
"دلم امشب هوای کربلا دارد، حسین
چشم من یک حسرتِ بیانتها دارد،حسین
هر کجا باشم،دلم سمتِ تو برمیگردد
مگر این دل به جز تو،قبلهای دیگر دارد؟"
@bisaheldel
"گاهی دلم نمیخواهد چیزی بخواهم...
فقط بنشینم،
نگاهت کنم
و بگذارم دلم هرچه میخواهد،
بیصدا بگوید"
@bisaheldel
"دلم یک شب،
فقط یک شب،
هیچچیز از دنیا نخواهد؛
جز اینکه نامِ حسین
آخرین چیزی باشد که میشنوم"
@bisaheldel
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما صدای شهید روضهخوان حمیدرضا رجب زاده را میشنوید ...
"کاش یک بار،
قبل از اینکه سلام بدهم،
جواب سلامم را از دور بشنوم...
شاید اینهمه دلتنگی
برای همین است"
@bisaheldel