eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
211 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
📽 پویش حفظ جزء ۳۰ قرآن محفل ستاره‌ها ✨ دوست داری حفظ قرآن رو با انگیزه شروع کنی؟ همین امروز به جمع شرکت‌کنندگان پویش حفظ جزء ۳۰ قرآن محفل ستاره‌ها اضافه شو و همراه هزاران نفر دیگه این مسیر رو شروع کن. 📲 اپلیکیشن محفلستان رو از بازار یا مایکت دانلود کن. یا عدد ۳ رو به ۳۰۰۰۱۱۴۵ ارسال کن. 🎁 همراه با جوایز ویژه: 🚲 دوچرخه 🛴 اسکوتر برقی 🎲 بازی رومیزی 🕋 سفر به خانه خدا 🕌 سفر به کربلای معلی ✨ و کلی جوایز شگفت انگیز ⭐ فرصت رو از دست نده و همین حالا اولین قدم رو برای حفظ جزء ۳۰ قرآن بردار @Mahfeltv3
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_هفتاد_نه (از زبان آرش) از صبح یه حس عجیبی داشتم انگار چیزی سر جاش نبود دیشب وقتی
از اتاق بیرون اومدم نمی‌دونستم چرا اما چشمم مدام دنبال مامان‌جون می‌گشت از وقتی فرشته وارد این خونه شده بود، انگار همه چیز برای من رنگ دیگه‌ای گرفته بود قبلاً هیچ‌وقت به رفتار مامان‌جون دقت نمی‌کردم سکوتش برام عادی شده بود سال‌ها بود همین‌طور بود... برای همه مون عادی شده بود اما امروز برای اولین بار، یه سؤال توی ذهنم شکل گرفته بود چرا مامان‌جون بعد از اون اتفاق دیگه حرف نزد؟ قبلا ها یادم میاد همه اش قربون صدقه ام میرفت اما حالا سکوتش.... رفتم سمت اتاقش در نیمه‌باز بود قبل از ورود، آروم در زدم جوابی نیومد وارد شدم مامان‌جون کنار پنجره نشسته بود و تسبیح می‌چرخوند من:مامان‌جون؟ سرش رو بالا آورد لبخند زد کنارش نشستم من:دلم براتون تنگ شده بود دستش رو روی صورتم کشید و با محبت نگاهم کرد لبخند زدم من:یه سؤال ازتون دارم تسبیح توی دستش متوقف شد من:اون اتاق ته راهرو... همین که اسم اتاق رو آوردم، دستش شروع به لرزیدن کرد چند لحظه نگاهم کرد من:چرا همیشه قفل بوده؟ چشم‌هاش پر از غم شد اما مثل همیشه... هیچ جوابی نداد متنفر بودم از این وضعیت و از این سکوت.... فقط دستم رو گرفت دستش رو بوسیدم من:باشه... اگه نمی‌خواید بگید، مجبور نیستید بلند شدم اما قبل از اینکه از اتاق بیرون برم، صدای فرشته از پشت در اومد فرشته:مامان‌جون؟ مامان‌جون سریع دستم رو رها کرد من برگشتم سمت در فرشته اونجا ایستاده بود برای چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد بعد آروم گفت: فرشته:ببخشید... مزاحم شدم؟ من:نه از اتاق بیرون اومدم اما ذهنم هنوز پیش همون سؤال بود برای اولین بار احساس کردم شاید... گذشته‌ای که هیچ‌وقت دنبالش نرفتم، خودش داره به سراغم میاد من باید سر از اون اتاق لعنتی درمیاوردم
(از زبان فرشته) وقتی آرش خان از اتاق بیرون رفت، کنار مامان‌جون نشستم نگاهش کردم نگران و مضطرب به نظر میومد من:چی ازتون پرسید؟ مامان‌جون چند لحظه سکوت کرد بعد نگاهی به طرف در انداخت و به آرومی گفت مامان‌جون:درباره اتاق ته راهرو .... سرم رو تکون دادم نگران نگاهش کردم من:شما چرا اینقدر از اون اتاق می‌ترسید؟ لبخند تلخی زد مامان‌جون:من از اتاق نمی‌ترسم دخترم... من:پس از چی می‌ترسید؟ چشم‌هاش رو بست چند لحظه سکوت کرد انگار داشت دلیل بسته بودن اون اتاق رو تصور می‌کرد بعد گفت: مامان‌جون:از روزی که هرچی دوست داشتم، ازم گرفته شد قلبم فشرده شد من:اون روز نحس؟ آروم سرش رو تکون داد ولی انگار داشت درد می‌کشید من:مامان‌جون... چی شد؟ نگاهش رو به من دوخت مامان‌جون:هنوز نمی‌تونم همه چیز رو برات تعریف کنم وقتش نیومده هنوز من:چرا؟ دستم رو گرفت مامان‌جون:چون بعضی زخم‌ها، قبل از اینکه باز بشن، باید مطمئن بشی کسی هست که بتونه مرهمشون باشه به دستش نگاه کردم من:من هستم لبخند زد مامان‌جون:می‌دونم دخترم... همین دو کلمه کافی بود تا بغضم بگیره اما هنوز نمی‌فهمیدم... چه زخمی سال‌هاست توی دل این زن مونده چه اتفاقی افتاده که اینقدر ازش میترسن؟؟؟؟
(از زبان آرش) چند ساعتی بود که ذهنم آروم و قرار نداشت حرکت های مامان جون جلوی چشمام رژه میرفتن اون سکوت... اون نگاه پر از حرف... و اون اتاق قدیمی که از بچگی هیچ‌وقت اجازه نداشتم حتی نزدیکش بشم نه تنها من؛بلکه آیسان(خواهر آرش خان)هم اجازه نداشت بره اونجا سمت راهرو برای اولین بار دلم می‌خواست بدونم پشت این همه سکوت چه چیزی پنهان شده اما بیشتر از همه... دلم می‌خواست قرآن رو باز کنم و بفهمم چرا فرشته وقتی نماز می‌خونه، اون آرامش عجیب رو داره از جام بلند شدم چند قدم توی اتاق راه رفتم تردید داشتم که برم یا نه!؟ آخر سر قرآن رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم جلوی اتاق فرشته ایستادم چند ثانیه مردد موندم بعد آروم در زدم صدای فرشته از داخل اومد: فرشته:بفرمایید در رو باز کردم و کنار در ایستادم تا اجازه بده وارد بشم فرشته کنار پنجره نشسته بود و مشغول مرتب کردن چند تا کتاب بود با دیدنم تعجب کرد فرشته:کاری داشتید؟ قرآن رو بالا آوردم من:می‌خوام یه چیزی ازتون بخوام نگاهش روی قرآن ثابت موند فرشته:چی؟ من:می‌خوام قرآن بهم یاد بدی چند لحظه فقط نگاهم کرد بعد لبخند خیلی کوچیکی زد فرشته:شما و قرآن؟درست میبینم؟ سرم رو تکون دادم و لبخندی زدم من:آره... بعد مکث کردم من:ولی یه شرط دارم اخم کوچیکی کرد فرشته:چه شرطی؟ لبخند زدم من:اگه هیچی نفهمیدم بهم نخندید لبخندش بیشتر شد فرشته:قول میدم روی صندلی نشستم قرآن رو باز کرد فرشته شروع کرد به توضیح دادن من شاید خیلی چیزها رو بلد نبودم... اما برای اولین بار واقعاً می‌خواستم یاد بگیرم بعد از چند دقیقه، نگاهم ناخودآگاه سمتش رفت من:فرشته خانم؟.. سرش رو بالا آورد فرشته:بله؟ من:یه چیز دیگه هم می‌خوام ازت بپرسم فرشته:چی؟ چند لحظه مکث کردم نمیدونستم چطوری مطرح کنم سوالمو مامان جون مادربزرگ من بود اما اطلاعات رو از یه دختر غریبه داشتم میگرفتم عجب نوه ای هستم من من:مامان‌جون... چهره‌اش جدی شد من:چرا این چند وقت اینقدر رفتاراش عجیب شده؟ فرشته چیزی نگفت من:امروز ازش درباره اون اتاق پرسیدم نگاهش رو پایین انداخت انگار چیزی میدونست و میخواست پنهون کنه من:هیچی نگفت آروم ادامه دادم: من:فقط نگاهم کرد... انگار یه چیزی توی دلش بود که نمی‌تونست بهم بگه فرشته نفس عمیقی کشید فرشته:شاید بعضی چیزها برای گفتن سخت باشن من:تو چیزی می‌دونی؟ چشم‌هاش برای لحظه‌ای به چشم‌هام افتاد سکوت کرد توی نگاهش نگرانی موج میزد همین سکوتش جواب خیلی بزرگی بود که بفهمم یه چیزی رو میدونه من:پس می‌دونی... فرشته سریع گفت: فرشته:نه... فقط حدس می‌زنم بهش خیره شدم می‌دونستم همه حقیقت رو نمی‌گه اما این بار اصرار نکردم یه روزی میفهمم قرآن رو دوباره جلوش گذاشتم من:باشه... آروم گفتم: من:پس فعلاً قرآن رو یادم بده فرشته لبخند زد فرشته:از اول شروع می‌کنیم سرم رو تکون دادم و برای اولین بار... من و فرشته کنار هم نشستیم؛ نه به خاطر اجبار... نه به خاطر ترس... بلکه برای چیزی که شاید قرار بود زندگی هر دومون رو تغییر بده ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"من به آدمی اعتماد می‌کنم که وقتی قدرت پیدا می‌کند، یادِ علی(ع) می‌افتد؛ نه وقتی درمانده می‌شود" @bisaheldel
"اگر قرار بود اهل‌بیت فقط آدم‌های خوب را دوست داشته باشند، خیلی از ما هیچ‌وقت فرصتِ خوب شدن پیدا نمی‌کردیم" @bisaheldel
"من یک چیز را درباره‌ی حسین(ع) نفهمیدم؛ چطور ممکن است کسی قرن‌ها پیش رفته باشد، اما هنوز برای آدم‌های امروز وقت بگذارد؟" @bisaheldel
"کاش روی شناسنامه‌ی دل‌ها یک جای خالی هم بود؛ بنویسیم: «این دل، به چه کسی سپرده شده؟»" @bisaheldel
"بعضی پناه‌ها دیوار ندارند، سقف ندارند، حتی در هم ندارند؛ فقط یک نام‌اند... مثل حسین" @bisaheldel