eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
208 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
(از زبان آرش) چند ساعتی بود که ذهنم آروم و قرار نداشت حرکت های مامان جون جلوی چشمام رژه میرفتن اون سکوت... اون نگاه پر از حرف... و اون اتاق قدیمی که از بچگی هیچ‌وقت اجازه نداشتم حتی نزدیکش بشم نه تنها من؛بلکه آیسان(خواهر آرش خان)هم اجازه نداشت بره اونجا سمت راهرو برای اولین بار دلم می‌خواست بدونم پشت این همه سکوت چه چیزی پنهان شده اما بیشتر از همه... دلم می‌خواست قرآن رو باز کنم و بفهمم چرا فرشته وقتی نماز می‌خونه، اون آرامش عجیب رو داره از جام بلند شدم چند قدم توی اتاق راه رفتم تردید داشتم که برم یا نه!؟ آخر سر قرآن رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم جلوی اتاق فرشته ایستادم چند ثانیه مردد موندم بعد آروم در زدم صدای فرشته از داخل اومد: فرشته:بفرمایید در رو باز کردم و کنار در ایستادم تا اجازه بده وارد بشم فرشته کنار پنجره نشسته بود و مشغول مرتب کردن چند تا کتاب بود با دیدنم تعجب کرد فرشته:کاری داشتید؟ قرآن رو بالا آوردم من:می‌خوام یه چیزی ازتون بخوام نگاهش روی قرآن ثابت موند فرشته:چی؟ من:می‌خوام قرآن بهم یاد بدی چند لحظه فقط نگاهم کرد بعد لبخند خیلی کوچیکی زد فرشته:شما و قرآن؟درست میبینم؟ سرم رو تکون دادم و لبخندی زدم من:آره... بعد مکث کردم من:ولی یه شرط دارم اخم کوچیکی کرد فرشته:چه شرطی؟ لبخند زدم من:اگه هیچی نفهمیدم بهم نخندید لبخندش بیشتر شد فرشته:قول میدم روی صندلی نشستم قرآن رو باز کرد فرشته شروع کرد به توضیح دادن من شاید خیلی چیزها رو بلد نبودم... اما برای اولین بار واقعاً می‌خواستم یاد بگیرم بعد از چند دقیقه، نگاهم ناخودآگاه سمتش رفت من:فرشته خانم؟.. سرش رو بالا آورد فرشته:بله؟ من:یه چیز دیگه هم می‌خوام ازت بپرسم فرشته:چی؟ چند لحظه مکث کردم نمیدونستم چطوری مطرح کنم سوالمو مامان جون مادربزرگ من بود اما اطلاعات رو از یه دختر غریبه داشتم میگرفتم عجب نوه ای هستم من من:مامان‌جون... چهره‌اش جدی شد من:چرا این چند وقت اینقدر رفتاراش عجیب شده؟ فرشته چیزی نگفت من:امروز ازش درباره اون اتاق پرسیدم نگاهش رو پایین انداخت انگار چیزی میدونست و میخواست پنهون کنه من:هیچی نگفت آروم ادامه دادم: من:فقط نگاهم کرد... انگار یه چیزی توی دلش بود که نمی‌تونست بهم بگه فرشته نفس عمیقی کشید فرشته:شاید بعضی چیزها برای گفتن سخت باشن من:تو چیزی می‌دونی؟ چشم‌هاش برای لحظه‌ای به چشم‌هام افتاد سکوت کرد توی نگاهش نگرانی موج میزد همین سکوتش جواب خیلی بزرگی بود که بفهمم یه چیزی رو میدونه من:پس می‌دونی... فرشته سریع گفت: فرشته:نه... فقط حدس می‌زنم بهش خیره شدم می‌دونستم همه حقیقت رو نمی‌گه اما این بار اصرار نکردم یه روزی میفهمم قرآن رو دوباره جلوش گذاشتم من:باشه... آروم گفتم: من:پس فعلاً قرآن رو یادم بده فرشته لبخند زد فرشته:از اول شروع می‌کنیم سرم رو تکون دادم و برای اولین بار... من و فرشته کنار هم نشستیم؛ نه به خاطر اجبار... نه به خاطر ترس... بلکه برای چیزی که شاید قرار بود زندگی هر دومون رو تغییر بده ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"من به آدمی اعتماد می‌کنم که وقتی قدرت پیدا می‌کند، یادِ علی(ع) می‌افتد؛ نه وقتی درمانده می‌شود" @bisaheldel
"اگر قرار بود اهل‌بیت فقط آدم‌های خوب را دوست داشته باشند، خیلی از ما هیچ‌وقت فرصتِ خوب شدن پیدا نمی‌کردیم" @bisaheldel
"من یک چیز را درباره‌ی حسین(ع) نفهمیدم؛ چطور ممکن است کسی قرن‌ها پیش رفته باشد، اما هنوز برای آدم‌های امروز وقت بگذارد؟" @bisaheldel
"کاش روی شناسنامه‌ی دل‌ها یک جای خالی هم بود؛ بنویسیم: «این دل، به چه کسی سپرده شده؟»" @bisaheldel
"بعضی پناه‌ها دیوار ندارند، سقف ندارند، حتی در هم ندارند؛ فقط یک نام‌اند... مثل حسین" @bisaheldel
19.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با دلی شکسته به آستانت آمده‌ام؛ در محضر تو به راز و نیاز نشسته است
سيد علی مومنی4_6025926935484309360.mp3
زمان: حجم: 7.3M
چه دشوار است پیمودن ز هجران تو منزل ها به یادت آنچنان گریم که ماند ناقه در گلها...
"روی میزِ پیرمرد، سه چیز بود: عینکش، تسبیحش و نامه‌ای که هیچ‌وقت نفرستاد. روی پاکت نوشته بود: «یا صاحب‌الزمان... اگر رسیدی، بازش کن.»" @bisaheldel
"اگر یک روز دیدید آدمی بی‌دلیل مهربان‌تر شده، شاید جایی نامِ علی(ع) از کنارش رد شده باشد" @bisaheldel