مَنِـــــــــ اُو
گویا ادیتمون دلتون رو برده🤪🥹 بازم بزنم براتون از این ها؟ شب بزارم بازم؟ https://abzarek.ir/service-p
دوستان من به کل یادم رفته بود امشب شب شهادت هست
پس فردا یعنی پنجشنبه؛همین ساعت ها یا صبح براتون میزارم حتما ادیت رو
منتظرم باشین🫶🏻😘
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_هشتاد_دو (از زبان آرش) چند ساعتی بود که ذهنم آروم و قرار نداشت حرکت های مامان جو
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_سه
(از زبان فرشته)
قرآن رو جلوی آرش خان گذاشتم
من:خب... از همینجا شروع میکنیم
آرش خان با دقت به صفحه نگاه کرد
انگار داشت برای اولین بار با قران آشنا میشد
آرش خان:من حتی نمیدونم از کجا باید بخونم
لبخند کوچیکی زدم
من:اشکالی نداره؛برای شروع باید حروف رو بشناسید
با انگشتم روی حروف اشاره کردم و یکییکی براش توضیح دادم
چند بار اشتباه کرد
هر بار هم خودش با اخم به صفحه نگاه میکرد
حالت چهره اش خیلی بامزه میشد
آرش خان:این چرا اینقدر سخته؟
خندهام گرفت
ولی خودمو کنترل کردم
من:قرآن خوندن سخته یا شما حوصله ندارید؟
نگاهم کرد
آرش خان:شاید هر دو!
خندهام رو کنترل کردم دوباره!
من:پس باید بیشتر تمرین کنید
چند دقیقه بعد دوباره شروع کرد
این بار درستتر خوند
از پشتکارش خوشم اومد
من:آفرین
با تعجب نگاهم کرد
آرش خان:واقعاً درست گفتم؟
من:بله
لبخند خیلی کمرنگی روی صورتش نشست
انگار برای یک کلمه درست خوندن، بیشتر از چیزی که فکر میکرد خوشحال شده بود
چند لحظه سکوت کرد
بعد آروم گفت:
آرش خان:فرشته خانم...
من:بله؟
آرش خان:چرا تو اینقدر به نماز و قرآن وابستهای؟
سؤالش منو به فکر برد
قرآن رو بستم
من:چون وقتی همه چیز از آدم گرفته میشه، خدا تنها کسیه که هنوز کنارت میمونه
نگاهش پایین افتاد
من:منم روزهایی داشتم که فکر میکردم دیگه هیچ راهی ندارم
آرش خان با دقت نگاهم کرد
با دقت به حرفام گوش میداد
من:ولی نماز بهم یاد داد که هیچوقت از خدا ناامید نشم
چیزی نگفت
فقط دوباره قرآن رو باز کرد
آرش خان:پس ادامه بدیم
این بار صدای خوندنش آرومتر بود
و من نمیدونستم...
همین چند دقیقه ساده، قرار بود شروع یکی از بزرگترین تغییرهای زندگی آرش البرز باشه
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_چهار
(از زبان آرش)
نمیدونستم چرا حرفهای فرشته اینقدر روی من اثر میذاشت
شاید چون هیچوقت کسی اینطوری باهام حرف نزده بود
همه همیشه از من پول میخواستن...
قدرت میخواستن...
یا ازم میترسیدن
اما فرشته؟
هیچکدوم اینا براش مهم نبود
حتی با اینکه از من دل خوشی نداشت، باز هم نشسته بود و داشت قرآن خوندن بهم یاد میداد
نگاهم روی قرآن بود
آروم گفتم:
من:فرشته خانم؟
فرشته:بله؟
من:اگه من واقعاً بخوام عوض بشم...
مکث کردم
مردد بودم که بگم یا نه؟!
من:فکر میکنی خدا منو میبخشه؟
چند لحظه سکوت کرد
بعد گفت:
فرشته:اگه توبه واقعی باشه، چرا نبخشه؟
سرم رو پایین انداختم
کاش میتونستم با یه پاک کن کل گذشته امرو پاک کنم
من:ولی من خیلی اشتباه کردم
فرشته:همه آدمها اشتباه میکنن
من:من بیشتر از حد معمول
آروم نگاهم کرد
انگار داشت با نگاهش تایید میکرد
فرشته:پس بیشتر از حد معمول هم تلاش کنید جبرانشون کنید
حرفش ساده بود...
اما مستقیم نشست وسط قلبم
به دستهام نگاه کردم
دستهایی که سالها به کارهایی آلوده شده بودن که حتی فکر کردن بهشون حالم رو بد میکرد
شاید واقعاً وقتش رسیده بود دست از فرار کردن بکشم
از خدا...
از گذشته...
از خودم
صدای فرشته منو از فکر بیرون آورد
فرشته:امروز برای اولین بار خیلی خوب خوندید
لبخند زدم
من:پس فردا هم بیام یادم بدی؟
همین که حرف از دهنم خارج شد، خودم هم تعجب کردم
فرشته هم چند لحظه نگاهم کرد
بعد لبخند کوچکی زد
فرشته:اگر واقعاً تمرین کنید، بله
من:قول میدم
برای اولین بار بعد از سالها...
به چیزی قول داده بودم که دلم میخواست بهش عمل کنم
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_پنج
(از زبان فرشته)
آرش خان از اتاق خارج شده بود
اما حرفهاش هنوز توی ذهنم بود
«اگه من واقعاً بخوام عوض بشم... فکر میکنی خدا منو میبخشه؟»
نمیدونستم چرا این سؤال اینقدر دلم رو تکون داده بود
شاید چون برای اولین بار حس کردم پشت اون همه غرور و خشونت...
یه آدم خسته وجود داره
آدمی که خودش هم نمیدونه چطور باید از این زندگی بیرون بیاد
انگار داشت دست و پا میزد از این باتلاق بیرون بیاد
از جام بلند شدم و قرآن رو سر جاش گذاشتم
همون موقع صدای آروم مامانجون از پشت سرم اومد
مامانجون:دخترم...
برگشتم
لبخند زدم
من:جانم مامانجون؟
نگاهم کرد
چند لحظه سکوت کرد
اومد و کنارم روی تخت نشست
بعد پرسید:
مامانجون:با آرش حرف زدی؟
سرم رو تکون دادم
من:آره
مامانجون:درباره چی؟
من:قرآن
لبخند آرومی روی صورتش نشست
مامانجون:خدا رو شکر...
دستش رو گرفتم
من:مامانجون؟
نگاهم کرد
من:آرش خان واقعاً میتونه عوض بشه؟
دستش رو روی دستم گذاشت
مامانجون:اگه دلش بخواد... خدا راهشو بهش نشون میده
من:اما گذشتهش چی؟
نگاهش برای چند لحظه روی زمین ثابت موند
مامانجون:گذشته رو نمیشه پاک کرد دخترم...اونم گذشته ای که بهت تحمیل شده
مکث کرد
مامانجون:اما میشه کاری کرد که آینده شبیه گذشته نباشه
به چشمهاش نگاه کردم
یعنی چی بهش تحمیل شده؟
باز هم همون حس عجیب سراغم اومد
انگار مامانجون درباره آرش خان فقط از روی حدس حرف نمیزد...
انگار چیزی میدونست
من:مامانجون...
قبل از اینکه سؤال دیگهای بپرسم، ساکت شد
نگاهش رفت سمت پنجره
و من فهمیدم...
باز هم قرار نیست جوابم رو بگیرم
اما این بار عجلهای برای فهمیدن نداشتم
بعضی رازها...
وقتی زمانشون برسه، خودشون راهشون رو به سمت آدم باز میکنن
و من روزی میفهمم دلیل این رفتارهای مامان جون رو ....
ادامه دارد...
هدایت شده از برنامه تلویزیونی محفل
38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭐️ سری جدید محفل ستارهها
☀️ویژه تابستون ۱۴۰۵
🌻از جمعه ۲۳ مرداد
⏰ هر روز حوالی ساعت ۱۸:۰۰ از شبکه سه سیما
🌻از شنبه ۲۴ مرداد
⏰ هر روز ساعت ۱۶ از شبکه نهال
⏰ تکرار؛ ساعت ۲۰
@mahfeltv3