مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_هشتاد_هشت اینقدر دعا کرده بودم از ترس که نزدیک بود بیهوش بشم بعد یک ساعت مجادله
#رمان_مأوا
#پارت_هشتاد_نه
(از زبان فرشته)
دلم نمیخواست برگردم اتاق آرش خان
صدای گریههاش هنوز توی گوشم بود
«مامان... بابا... منو تنها نذارید...»
چند بار نفس عمیق کشیدم
اما هرچی بیشتر فکر میکردم، سؤالهای بیشتری توی ذهنم شکل میگرفت
آرش خان مگه نگفته بود پدر و مادرش رو توی تصادف از دست داده؟
پس چرا توی خوابش ازشون میخواست تنهاش نذارن؟
چرا میگفت:
«چرا منو قاطی این کثافتکاری کردین؟»
کلافه دستم رو روی صورتم کشیدم
نه...
یه چیزی درست نبود
آروم از جام بلند شدم
راهرو ساکت بود
نگاهی به اتاق آرش انداختم
بابابزرگ و مامانجون دیگه اونجا نبودن
این بهترین فرصت بود
کلیدی که امروز برداشته بودم رو از جیبم درآوردم
با قدمهای آروم به سمت اتاق ته راهرو رفتم
هر قدمی که برمیداشتم، قلبم تندتر میزد
جلوی در ایستادم
کلید رو داخل قفل کردم
چرخوندم
صدای آروم باز شدن قفل توی سکوت راهرو پیچید
وارد شدم
این بار با دقت بیشتری اطراف رو نگاه کردم
اتاق هنوز همون بوی قدیمی رو میداد
چند قدم جلو رفتم
چشمم به یک صندوق چوبی افتاد
روی صندوق، یک عکس قدیمی قرار داشت
آرش خان...
اما نه آرش خان سی ساله
یک پسر بچه کوچک بود
کنارش یک دختر بچه ایستاده بود
آیسان(خواهرش)...
و پشت سرشان پدر و مادرشان
دستم رو روی عکس کشید
لبخند روی صورت مادر آرش، عجیب آشنا بود
انگار میخواست تمام دنیا رو برای بچههاش قشنگ کنه
عکس رو برگردوندم
پشتش نوشته شده بود:
«آخرین عکس خانوادگی ما...»
خشکم زد
آخرین عکس؟
چرا باید کسی چنین چیزی بنویسه؟
عکس رو گذاشتم سر جاش
چشمم به صندوق افتاد
درش قفل نبود
آروم بازش کردم
چند لباس بچگانه داخلش بود
یک ماشین اسباببازی...
یک دفتر نقاشی...
و چند برگه قدیمی
یکی از برگهها رو برداشتم
دستخطی قدیمی بود
فقط چند خطش رو تونستم بخونم:
«آرش هنوز شبها با شنیدن صدای ماشین از خواب میپره...»
قلبم فرو ریخت
صدای ماشین؟
چرا؟
برگه بعدی رو برداشتم
«پزشک گفت بهتره درباره اون شب چیزی ازش نپرسیم. حافظهاش هنوز...»
ادامه جمله پاره شده بود
چند لحظه به برگه خیره موندم
پس...
آرش فقط یک بچه معمولی نبوده که پدر و مادرش رو در یک تصادف از دست داده باشه
اون شب...
هرچی بوده...
روی آرش اثر گذاشته بود
دستم لرزید
برگه رو سر جاش گذاشتم
همون لحظه چشمم به یک دفترچه افتاد
روی جلدش فقط یک اسم نوشته شده بود:
«آیسان»
با تعجب دفترچه رو باز کردم
صفحه اول با خطی کودکانه نوشته شده بود:
«من از آتیش میترسم...»
نفسم بند اومد
آتیش؟
پس چرا آیسان از آتش میترسید؟
دفترچه رو سریع بستم
دیگه نمیتونستم بیشتر از این بخونم
حس میکردم دارم وارد گذشتهای میشم که هنوز زخمهاش تازهست
اما یک چیز رو فهمیده بودم...
آن شب فقط یک تصادف ساده نبوده
و آرش..
تمام این سالها حقیقتی رو با خودش حمل میکرد که حتی خودش هم ازش خبر نداشت
دفترچه رو سر جاش گذاشتم
خواستم از اتاق بیرون بیام که چشمم به یک قاب عکس کوچک افتاد
عکس آرش و آیسان بود
هر دو بچه بودند
اما گوشه عکس...
یک تکه سیاهی دیده میشد
مثل دود
عکس رو نزدیکتر کردم تا بهتر ببینم
پشتش فقط یک جمله نوشته شده بود:
«خدا به این دو بچه رحم کند...»
چشمهام پر از اشک شد
آروم قاب رو سر جاش گذاشتم
حالا دیگه مطمئن بودم...
راز این اتاق فقط درباره گذشته آرش نبود
درباره شبی بود که زندگی یک خانواده برای همیشه تغییر کرده بود
و من باید میفهمیدم...
اون شب واقعاً چه اتفاقی افتاده بود
#رمان_مأوا
#پارت_نود
دوباره کنار صندوق نشستم
ذهنم پر از سؤال بود
«آرش هنوز شبها با شنیدن صدای ماشین از خواب میپره...»
«من از آتیش میترسم...»
اینها نمیتونست مربوط به یک تصادف معمولی باشه
برگهها رو دوباره مرتب کردم
خواستم صندوق رو ببندم که چشمم به یک پاکت قدیمی افتاد
روی پاکت با خطی لرزان نوشته شده بود:
«برای روزی که آرش حقیقت را به یاد آورد.»
قلبم تندتر زد
دستم چند لحظه روی پاکت موند
بازش کنم؟
نباید میکردم...
اما انگار چیزی منو مجبور میکرد
پاکت رو باز کردم
داخلش فقط یک برگه بود
«اگر روزی آرش درباره آن شب پرسید، به او بگویید تصادف بود
او نباید چیزی را به خاطر بیاورد.
آرش هنوز برای فهمیدن حقیقت خیلی کوچک است.»
اشک توی چشمهام جمع شد
پس همه میدونستن؟
حتی مامانجون؟
یعنی تمام این سالها آرش با یک حقیقت دروغین زندگی کرده بود؟
برگه رو برگردوندم
پشتش فقط یک جمله دیگه نوشته شده بود:
«مهم نیست چه اتفاقی افتاد؛ فقط بگذارید آرش زنده بماند.»
نفسم حبس شد
این جمله یعنی چی؟
چه خطری وجود داشته که حتی بعد از آن حادثه هم از جان آرش میترسیدند؟
برگه رو سریع سر جاش گذاشتم
دیگه نمیخواستم چیزی رو جابهجا کنم
اما قبل از اینکه صندوق رو ببندم...
چشمم به گوشهای از اتاق افتاد
یک قاب کوچک روی دیوار بود
داخلش تصویر پدر آرش قرار داشت
کنارش نوشته شده بود:
«کاش میتوانستم تو را نجات بدهم...»
زیر عکس، اسم کسی نوشته نشده بود
اما دستخط...
برای من آشنا بود
خیلی آشنا...
چشمهام گرد شد
این همون دستخطی بود که مامانجون باهاش روی کف دستم نوشته بود
پس...
مامانجون از همه چیز خبر داشت
اما چرا سکوت کرده بود؟
و از چه چیزی میترسید؟
با عجله از اتاق بیرون اومدم
در رو قفل کردم
کلید رو توی جیبم گذاشتم
این بار...
دیگه فقط کنجکاو نبودم
من باید حقیقت رو پیدا میکردم
اما نه برای خودم...
برای آرش
#رمان_مأوا
#پارت_نود و یک
وقتی به اتاق مامانجون رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم
نمیدونستم باید چیزی که فهمیده بودم رو بهش بگم یا نه
آروم در زدم
مامانجون با دیدنم لبخند زد
کنارش نشستم
چند ثانیه سکوت کردم
بعد دستش رو گرفتم
من:مامانجون...
نگاهم کرد
من:من امروز وارد اون اتاق شدم
لبخند از روی صورتش محو شد
چشمهاش پر از نگرانی شد
من:چیزهایی دیدم که نباید میدیدم؟
دستش رو روی دستم گذاشت
چیزی نگفت
من:من فهمیدم آرش خان همه حقیقت رو نمیدونه
چشمهای مامانجون پر از اشک شد
همین کافی بود
پس درست حدس زده بودم
آروم گفتم:
من:پدر و مادرش واقعاً توی تصادف نمردن... درسته؟
مامانجون لبهاش رو به هم فشار داد
انگار میترسید از حقیقتی که وجود داشت!!!
اشک از گوشه چشمش پایین اومد
اما هنوز چیزی نگفت
من:نمیخوام آرش خان بفهمه من اینا رو میدونم
مامانجون دستم رو محکم گرفت
بعد با نگرانی و بغض گفت:
مامان جون:هنوز نه
بهش نگاه کردم
من:پس یه روز حقیقت رو میفهمیم؟
سرش رو تکون داد
من:چه زمانی؟
مامان جون:وقتی خودش آماده باشه
اشک توی چشمهام جمع شد
من:اما چرا؟
مامانجون چند لحظه به من نگاه کرد
بعد دستم رو روی قلب خودش گذاشت
آروم گفت:
مامانجون:چون بعضی حقیقتها، اگر زود گفته بشن، آدم رو دوباره میشکنن
سرم رو پایین انداختم
حالا میفهمیدم چرا سکوت کرده
مامانجون نمیخواست گذشته آرش دوباره زنده بشه
اما هنوز یک سؤال بزرگ توی ذهنم بود...
اگه اون اتفاق فقط یک تصادف نبود...
پس چه کسی باعثش شده بود؟
و چرا هنوز بعد از این همه سال، مامانجون از گفتنش میترسید؟
به چشمهای خیسش نگاه کردم
این بار دیگه سؤال نکردم
فقط دستش رو گرفتم و گفتم:
من:باشه مامانجون...
تا وقتی خودتون بخواید، چیزی به آرش نمیگم
اما یه قول هم از شما میخوام
نگاهم کرد
من:هر وقت دیدید آرش آمادهست...
حقیقت رو ازش پنهون نکنید
مامانجون چند لحظه نگاهم کرد
بعد لبخند زد و سرش رو تکون داد
اما من نمیدونستم...
حقیقتی که سالها پنهان شده بود،
خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردیم...
راه خودش رو برای آشکار شدن پیدا میکرد
ادامه دارد...
"قصه این است که
بچه شیعه دو بار متولد میشود
یکبار طبق تاریخ موجود در شناسنامه
و دیگری زمانی که خنکای
عشق مرتضی علی را
در قلبش حس میکند..."
@bisaheldel
"حسین ستوده تو حرم امام رضا خوند
کل مستمع دوربین به دست بودن
فکر کنم خود امام رضا و ملائک فقط سینه زدن
قبول باشه"
@bisaheldel
"ما گم شدگانیم که اندر خم دنیا
تنها هنر پاست که مجنون حسنیم"
@bisaheldel
"از لحاظ روحی به تار شدن چشمام
موقع دیدن حرم امام حسین نیاز دارم..."
@bisaheldel
"اگرچه فاصله میان من و مشهد زیاد است
اما دل من همیشه
مهمان صحن و سرای توست یا امام رضا)))"
@bisaheldel