eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
214 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
دوباره کنار صندوق نشستم ذهنم پر از سؤال بود «آرش هنوز شب‌ها با شنیدن صدای ماشین از خواب می‌پره...» «من از آتیش می‌ترسم...» این‌ها نمی‌تونست مربوط به یک تصادف معمولی باشه برگه‌ها رو دوباره مرتب کردم خواستم صندوق رو ببندم که چشمم به یک پاکت قدیمی افتاد روی پاکت با خطی لرزان نوشته شده بود: «برای روزی که آرش حقیقت را به یاد آورد.» قلبم تندتر زد دستم چند لحظه روی پاکت موند بازش کنم؟ نباید می‌کردم... اما انگار چیزی منو مجبور می‌کرد پاکت رو باز کردم داخلش فقط یک برگه بود «اگر روزی آرش درباره آن شب پرسید، به او بگویید تصادف بود او نباید چیزی را به خاطر بیاورد. آرش هنوز برای فهمیدن حقیقت خیلی کوچک است.» اشک توی چشم‌هام جمع شد پس همه می‌دونستن؟ حتی مامان‌جون؟ یعنی تمام این سال‌ها آرش با یک حقیقت دروغین زندگی کرده بود؟ برگه رو برگردوندم پشتش فقط یک جمله دیگه نوشته شده بود: «مهم نیست چه اتفاقی افتاد؛ فقط بگذارید آرش زنده بماند.» نفسم حبس شد این جمله یعنی چی؟ چه خطری وجود داشته که حتی بعد از آن حادثه هم از جان آرش می‌ترسیدند؟ برگه رو سریع سر جاش گذاشتم دیگه نمی‌خواستم چیزی رو جابه‌جا کنم اما قبل از اینکه صندوق رو ببندم... چشمم به گوشه‌ای از اتاق افتاد یک قاب کوچک روی دیوار بود داخلش تصویر پدر آرش قرار داشت کنارش نوشته شده بود: «کاش می‌توانستم تو را نجات بدهم...» زیر عکس، اسم کسی نوشته نشده بود اما دست‌خط... برای من آشنا بود خیلی آشنا... چشم‌هام گرد شد این همون دست‌خطی بود که مامان‌جون باهاش روی کف دستم نوشته بود پس... مامان‌جون از همه چیز خبر داشت اما چرا سکوت کرده بود؟ و از چه چیزی می‌ترسید؟ با عجله از اتاق بیرون اومدم در رو قفل کردم کلید رو توی جیبم گذاشتم این بار... دیگه فقط کنجکاو نبودم من باید حقیقت رو پیدا می‌کردم اما نه برای خودم... برای آرش
و یک وقتی به اتاق مامان‌جون رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم نمی‌دونستم باید چیزی که فهمیده بودم رو بهش بگم یا نه آروم در زدم مامان‌جون با دیدنم لبخند زد کنارش نشستم چند ثانیه سکوت کردم بعد دستش رو گرفتم من:مامان‌جون... نگاهم کرد من:من امروز وارد اون اتاق شدم لبخند از روی صورتش محو شد چشم‌هاش پر از نگرانی شد من:چیزهایی دیدم که نباید می‌دیدم؟ دستش رو روی دستم گذاشت چیزی نگفت من:من فهمیدم آرش خان همه حقیقت رو نمی‌دونه چشم‌های مامان‌جون پر از اشک شد همین کافی بود پس درست حدس زده بودم آروم گفتم: من:پدر و مادرش واقعاً توی تصادف نمردن... درسته؟ مامان‌جون لب‌هاش رو به هم فشار داد انگار می‌ترسید از حقیقتی که وجود داشت!!! اشک از گوشه چشمش پایین اومد اما هنوز چیزی نگفت من:نمی‌خوام آرش خان بفهمه من اینا رو می‌دونم مامان‌جون دستم رو محکم گرفت بعد با نگرانی و بغض گفت: مامان جون:هنوز نه بهش نگاه کردم من:پس یه روز حقیقت رو می‌فهمیم؟ سرش رو تکون داد من:چه زمانی؟ مامان جون:وقتی خودش آماده باشه اشک توی چشم‌هام جمع شد من:اما چرا؟ مامان‌جون چند لحظه به من نگاه کرد بعد دستم رو روی قلب خودش گذاشت آروم گفت: مامان‌جون:چون بعضی حقیقت‌ها، اگر زود گفته بشن، آدم رو دوباره می‌شکنن سرم رو پایین انداختم حالا می‌فهمیدم چرا سکوت کرده مامان‌جون نمی‌خواست گذشته آرش دوباره زنده بشه اما هنوز یک سؤال بزرگ توی ذهنم بود... اگه اون اتفاق فقط یک تصادف نبود... پس چه کسی باعثش شده بود؟ و چرا هنوز بعد از این همه سال، مامان‌جون از گفتنش می‌ترسید؟ به چشم‌های خیسش نگاه کردم این بار دیگه سؤال نکردم فقط دستش رو گرفتم و گفتم: من:باشه مامان‌جون... تا وقتی خودتون بخواید، چیزی به آرش نمی‌گم اما یه قول هم از شما می‌خوام نگاهم کرد من:هر وقت دیدید آرش آماده‌ست... حقیقت رو ازش پنهون نکنید مامان‌جون چند لحظه نگاهم کرد بعد لبخند زد و سرش رو تکون داد اما من نمی‌دونستم... حقیقتی که سال‌ها پنهان شده بود، خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردیم... راه خودش رو برای آشکار شدن پیدا می‌کرد ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"قصه این است که بچه شیعه دو بار متولد میشود یکبار طبق تاریخ موجود در شناسنامه و دیگری زمانی که خنکای عشق مرتضی علی را در قلبش حس می‌کند..." @bisaheldel
"حسین ستوده تو حرم امام رضا خوند کل مستمع دوربین به دست بودن فکر کنم خود امام رضا و ملائک فقط سینه زدن قبول باشه" @bisaheldel
"ما گم شدگانیم که اندر خم دنیا تنها هنر پاست که مجنون حسنیم" @bisaheldel
"از لحاظ روحی به تار شدن چشمام موقع دیدن حرم امام حسین نیاز دارم..." @bisaheldel
"اگرچه فاصله میان من و مشهد زیاد است اما دل من همیشه مهمان صحن و سرای توست یا امام رضا)))" @bisaheldel
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم اکنون حال و هوای خیابان امام رضا در سالروز شهادت حضرت علی بن موسی الرضا ﷺ