مَنِـــــــــ اُو
قشنگ ترین برادری...🩵 #ادیت_حامین #برادرانه @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
از این به بعد با عکس های هر قسمت براتون ادیت میزنم
دوست داشتید؟؟؟؟😇
هدایت شده از "حـــٰامینگـرافــ✨ــی"
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«پست جدید پیج حاج حامد»✨
-کپشن پست: توضیحات تکمیلی درباره مجموعه تلاوت تحقیق کل قرآن کریم ✨
التماس دعا
@hamingraphy
مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_نود و یک وقتی به اتاق مامانجون رسیدم، چند لحظه پشت در ایستادم نمیدونستم باید چیز
#رمان_مأوا
#پارت_نود_دو
(از زبان فرشته)
بعد از حرفزدن با مامانجون،مدتی کنارش نشستم
ذهنم پر از سؤال بود، اما دیگه نمیخواستم بیشتر از این تحت فشارش بذارم
آروم بلند شدم
من:من میرم به آرش خان سر بزنم
مامانجون لبخند کوچیکی زد و سرش رو تکون داد
از اتاق بیرون اومدم
راهرو ساکت بود
جلوی اتاق آرش ایستادم و چند ضربه آروم به در زدم
صدایی نیومد
دوباره در زدم
من:آرش خان؟
باز هم سکوت
آروم دستگیره رو پایین آوردم و وارد شدم
اتاق نیمهتاریک بود
آرش خان کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد
با شنیدن صدای در برگشت
آرش خان:فرشته خانم؟
من:بله
چند لحظه نگاهم کرد
بعد چشمش به دست های مضطربم افتاد
آرش خان:چیزی شده؟
من:نه... فقط اومدم ببینم حالتون چطوره
لبخند کمرنگی زد
آرش خان:بهترم،ممنون
چند قدم جلو رفتم
من:شونهتون هنوز درد داره؟
آرش خان:یه کم؛زیاد نه!!!
من:پس چرا از جاتون بلند شدید؟
آرش خان:چون از این همه خوابیدن خسته شدم
با اخم نگاهش کردم
من:دکتر گفته استراحت کنید
آرش خان:چشم خانم پرستار!
لبخند کوچیکی زدم
اما زود جمعش کردم تا پرو نشه
اما ناگهان نگاهش جدی شد
آرش خان:فرشته...خانم!!!
خانم رو خیلی جدی طور بعدا گفت...
من:بله؟
آرش خان:مامانجون امروز باهات حرف زد؟
قلبم فرو ریخت
چند لحظه سکوت کردم
من:آره
آرش خان:درباره من؟
نگاهم رو پایین انداختم
آرش خان:میدونم یه چیزی هست
آروم نفس کشیدم
من:آرش خان...
آرش خان:نمیخوام بهم دروغ بگی
نگاهش کردم
آرش خان:اما نمیخوام هم مجبورم کنی چیزی رو بفهمم که هنوز توان فهمیدنش رو ندارم
برای چند لحظه فقط نگاهش کردم
من:پس بهتره فعلاً فقط به چیزهایی فکر کنید که امروز دارید
لبخند تلخی زد
آرش خان:مثل قرآن؟
لبخند زدم
من:دقیقاً
آرش خان:پس فردا دوباره بهم یاد میدی؟
من:اگر استراحت کنید، بله
آرش خان:قول؟
من:قول
و برای اولین بار حس کردم شاید خدا داره آرومآروم مسیر زندگی این آدم رو عوض میکنه
نه با اجبار...
با انتخاب خودش
#رمان_مأوا
#پارت_نود_سه
بعد از اینکه از اتاق آرش خان بیرون اومدم، تصمیم گرفتم برم پیش مامانجون
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای باز شدن در ورودی عمارت بلند شد
با تعجب برگشتم
یک دختر جوان وارد عمارت شد
چمدون کوچیکی همراهش بود و چهرهاش خسته و جدی به نظر میرسید
یکی از خدمتکارها با عجله جلو رفت
خدمتکار:آیسان خانم :خوش اومدید
آیسان فقط سرش رو تکون داد
آیسان:آرش کجاست؟
خدمتکار:اتاقشون هستن
نگاهش برای لحظهای روی من افتاد
از سر تا پام رو برانداز کرد
چند ثانیه سکوت کرد
بعد با لحنی سرد پرسید:
آیسان:این کیه؟
خدمتکار:ایشون...
قبل از اینکه چیزی بگه، خودم جواب دادم:
من:فرشته هستم
آیسان ابرویی بالا انداخت
آیسان:فرشته؟
اسمم رو جوری تکرار کرد که انگار براش عجیب بود
من:بله
نگاهش روی لباسهام و بعد روی صورتم ثابت موند
آیسان:اینجا چیکار میکنی؟
من:من...
خدمتکار سریع گفت:
خدمتکار:ایشون به مامانجون کمک میکنن
آیسان با پوزخند کوتاهی گفت:
آیسان:مامانجون برای کمک کردن به یه غریبه نیاز نداره
از حرفش ناراحت شدم اما چیزی نگفتم
آیسان چمدونش رو به خدمتکار داد
آیسان:ببرش اتاق من
بعد دوباره نگاهم کرد
آیسان:فقط امیدوارم وقتی برگشتم، چیزهای این خونه زیادی تغییر نکرده باشه
من:منظورتون چیه؟
آیسان بدون اینکه جواب بده، از کنارم رد شد
اما درست وقتی از کنارم گذشت، ایستاد
آیسان:یه توصیه بهت میکنم دخترجون
برگشت و مستقیم توی چشمهام نگاه کرد
آیسان:زیادی توی کارهای این خانواده دخالت نکن
برات گرون تموم میشه
من:منظورتون رو متوجه نمیشم
آیسان:لازم نیست متوجه بشی
بعد با سردی گفت:
آیسان:فقط بدون این خونه، خونهای نیست که هرکسی بتونه توش دنبال جواب بگرده
قلبم فرو ریخت
دقیقاً همان جملهای که بابابزرگ درباره اتاق قدیمی گفته بود...
این از کجا میدونست من دارم چیکار میکنم توی خونه؟
آیسان بدون حرف به سمت اتاق آرش رفت
من همون جا موندم
این دختر کی بود؟
و چرا از همون لحظه اول، از من میخواست از گذشته این خانواده فاصله بگیرم؟
اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم رو درگیر کرد...
این بود که این دختر از کجا میدونست من دارم درمورد اتاق ته راهرو کنجکاوی میکنم؟
انگار خیلی خوب من و میشناخت...
انگار...
اون هم از اون اتاق خاطرهای داشت
و شاید بیشتر از همه ما میدونست داخلش چه چیزی پنهان شده
#رمان_مأوا
#پارت_نود_چهار
(از زبان آرش)
صدای باز شدن در اتاق، حواسم رو از قرآن پرت کرد
سرم رو بلند کردم
در باز شد و با دیدن چهرهای که سالها میشناختم، برای چند لحظه خشکم زد
من:آیسان؟
لبخند روی لبش نشست
آیسان:سلام داداش...
باورم نمیشد برگشته
۲ ماهی میشد که ندیده بودمش!
آروم از جام بلند شدم و سمتش رفتم
من:کی برگشتی؟
آیسان:همین الان
چند لحظه فقط به هم نگاه کردیم
بعد بغلم کرد
محکم بغلش کردم
من:دلم برات تنگ شده بود؛آبجی کوچولو
آیسان:منم همینطور
از هم فاصله گرفتیم
نگاهش روی پانسمان شونهام افتاد
اخم کرد
آیسان:این چیه؟
لبخند تلخی زدم
من:یه اتفاق کوچیک بود
با اخم نگاهم کرد
آیسان:تو هیچوقت از اتفاقات کوچیک پانسمان نمیبندی
من:ولش کن
چشمش روی قرآن روی میز افتاد
چند ثانیه بهش خیره موند
بعد با تعجب پرسید:
آیسان:تو قرآن میخونی؟
لبخند زدم
من:دارم یاد میگیرم
آیسان:کی؟
من با لبخند:فرشته
همین که اسمش رو آوردم، حالت صورت آیسان تغییر کرد
آیسان:همون دختری که توی خونهست؟
من:آره
آیسان:ازش خوشت میاد؟
با تعجب نگاهش کردم
من:این چه سؤالیه؟
آیسان شونه بالا انداخت
آیسان:هیچی... فقط پرسیدم
این همون دختره ست که کیان دنبالشه؟
کنار پنجره نشست
من با اخم:اره خودشه!
چند لحظه سکوت کرد
آیسان:داداش...
من:جانم؟
آیسان:تو هنوز هم همون خوابها رو میبینی؟
لبخند از روی صورتم محو شد
آرش:بعضی شب ها
آیسان نگاهش رو پایین انداخت
آیسان:دوباره درباره مامان و بابا؟
چند لحظه سکوت کردم
من:آره
آیسان دستهاش رو به هم فشرد
من:آیسان...
نگاهم کرد
من:یه چیزی هست که من نمیدونم؟
چشمهاش برای چند لحظه لرزید
اما خیلی زود خودش رو جمع کرد
آیسان:نه
من:مطمئنی؟
آیسان:آره
بهش خیره شدم
اما ته دلم...
برای اولین بار به جواب خواهرم هم شک کردم
آیسان از جاش بلند شد
آیسان:بهتره استراحت کنی
من:آیسان؟
برگشت
آرش:خوشحالم برگشتی
لبخند کمرنگی زد
آیسان:منم خوشحالم داداش
از اتاق خارج شد
در که بسته شد، دوباره چشمم به قرآن افتاد
اما این بار ذهنم جای دیگری بود
فرشته... مامانجون... آیسان...
همه انگار چیزی میدونستند
و من...
تنها کسی بودم که از گذشته خودش بیخبر بود
ادامه دارد....
۲۰۵ بشیم یه ادیت خفن میزارم براتون
به همراه تم از اساتید
ما رو به دوستانتون معرفی کنید
#قول_آماری
@bisaheldel
سلام رفقای قشنگم خوبید؛خوشید؟
سرحالید؟
بیشترمون کنید که ادیت خفنِ آماده است😉
زمان:
حجم:
11.8M
سوره واقعه آیات 75 الی 91
استاد حسنین
#تلاوت_صوتی
@bisaheldel
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه تلاوت قدیمی شاهکار از استاد شاکرنژاد
سوره اﻹنسان
إِنَّ ٱلْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ من كَأْسٍ كان مِزَاجُهَا كَافُورًا
#تلاوت_تصویری
#قدیمی
@bisaheldel