eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
211 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
1.1هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
حال دل خوبه با قرآن...❣️ @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کات امروز:✨🌀 حمله برفی به آقای مدرس😂🤌🏻 منبعش: rubika.ir/@hamed_allhilou
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام رفقای قشنگم خوبید؟ قول داده بودم ادیت بزارم براتون که شهادت بود نشد امروز میزارم براتون منتظرم ناشناس رو بترکونید هاااااااا
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو باشی، غمِ دنیا حریفِ دلم نیست کنارِ تو دلم محتاجِ هیچ‌کس نیست برادر یعنی یک دنیا پناه و عشق یعنی یکی که بودنش، خودش آرامش است 🤍 @bisaheldel کپی؟فور قشنگتره
بریم برای پارت های امروز رمان مأوا...👇🏻
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_نود_هفت فرشته با ترس:شما استراحت کنید نزاشت من چیزی بگم و از اتاق رفت بیرون درو
(از زبان آیسان) عصبی در اتاقمو کوبیدم تا کِی میخواستن حقیقت رو از آرش پنهون کنن؟ اون دختره؛فرشته ممکن بود زودتر از آرش بفهمه همه چی رو! آرش باید از زبون بابابزرگ و مامان جون میشنید حقایق و نه از زبون یه غریبه! با صدای گوشیم بی حوصله جوابش دادم کیوان بود(شوهر آیسان؛برادر کیان خان) کیوان:سلام خوشگلم خوبی؟آرش خوبه؟ من:سلام من خوبم کیوان به برادرت بگو اگه یه بار دیگه بخواد دست به برادرم بزنه بد تموم میشه براش کیوان با ناراحتی:منم شرمنده ام ولی مگه میتونم مقابلش بایستم؟ من:پدرت زندگی ما رو نابود کرده به حد کافی دیگه نمیزارم پسرش کار پدرشو تموم کنه کیوان:چی میگی تو؟ من:یعنی دیگه نمیزارم از من سو استفاده کنید و از برادرم بیگاری بکشید کیوان با داد:من ازت سواستفاده کردم؟ منی که بخاطر تو خانوادمو انکار کردم؟ من:اگه من و میخوای پیش من باش من دیگه برنمیگردم اونجا کیوان نزاشتم حرف بزنه و قطع کردم برای من هیچکس عزیزتر از برادرم نبود نمیزارم دیگه اذیتش کنند ....... ساعت ۲ شب بود و خوابم نمیومد از اتاق خارج شدم تا برم توی حیاط یکم قدم بزنم نگاهم به اتاق آرش افتاد نگرانش بودم آروم بدون اینکه صدایی در بیارم وارد اتاقش شدم خواب بود با شنیدن هذیون هایی که میگفت نگران بالای سرش نشستم آرش:باباااا مامان تروخدا نرید.... بی اختیار اشکهام شروع کردن به ریختن اون روز لعنتی جلوی چشمام نقش بست کاش میتونستم بهت بگم چیشد اونروز اشکاشو پاک کردم و از اتاق زدم بیرون آرش حق داشت همه چیو بفهمه!!! دیگه وقتش رسیده بود همه چیزو بگم بهش