#رمان_مأوا
#پارت_نود_نه
(از زبان فرشته)
بعد اینکه مطمعن شدم کسی نیست توی راهرو
آروم وارد اتاق ممنوعه شدم و در و از داخل قفل کردم
من باید همه چیزو میفهمیدم
چیو داشتن پنهون میکردن؟
چی رو نباید آرش میفهمید؟
چشمم به دفتر روی میز افتاد
قدیمی به نظر میومد
نور گوشی رو روشن کردمو برش داشتم
صفحه اول رو باز کردم
[برای آرش که یه روزی بفهمه چیشده]
با کنجکاوی ورق زدم
[اونروز آتیش خیلی زیاد بود
هیچکس نتونست خاموشش کنه
دو تا طفل معصوم دیدن همه چیز رو...]
خواستم بقیه صفحه هارو بخونم که پاره شده بودند
آتیش؟
چیو دیدن اونروز آرش و آیسان؟
چرا پاره شده بود بقیه صفحه ها؟
دوباره صفحههای دفتر رو زیر و رو کردم
هرچی بیشتر میگشتم، بیشتر مطمئن میشدم این دفتر اتفاقی اینجا جا نذاشته شده
صفحههای زیادی کنده شده بود
اما لابهلای یکی از صفحهها، تکه کوچکی از کاغذ گیر کرده بود
با احتیاط بیرونش کشیدم
چند کلمه بیشتر روش نبود:
«مامانجون مجبور شد سکوت کنه...»
قلبم فرو ریخت
مامانجون؟
یعنی خودش اینا رو نوشته بود؟
دوباره به صفحه اول نگاه کردم
«برای آرش که یه روزی بفهمه چی شده.»
پس این دفتر برای آرش بود...
اما چرا هیچوقت به دستش نرسیده بود؟
چشمم به کشوی کوچکی افتاد که زیر میز بود
آروم بازش کردم
داخلش چند عکس قدیمی بود
اولین عکس رو برداشتم
عکس آرش و آیسان بود؛ خیلی کوچیکتر از الان
کنارشون پدر و مادرشون ایستاده بودن
لبخند روی لب همه بود
اما پشت عکس با دستخطی لرزان نوشته شده بود:
«آخرین روزی که همه کنار هم بودند...»
نفسم بند اومد
آخرین روز؟
پس اون تصادف...
شاید اصلاً چیزی که آرش فکر میکرد، نبود
همون لحظه صدای دستگیره در اومد
خشکم زد
یکی پشت در بود
سریع عکس و دفتر رو سر جاش گذاشتم و خودم رو کنار قفسه پنهان کردم
صدای قدمها نزدیکتر شد
بعد صدای کسی آروم گفت:
...:میدونستم یه روز یکی اینجا رو پیدا میکنه
چشمهام گرد شد
این صدا...
آشنا بود
اما نمیتونستم بفهمم صاحب صدا کیه
حس میکردم میدونه من توی اتاقم
و من حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم...
#رمان_مأوا
#پارت_صد
در باز شد
برای چند ثانیه فقط به کف زمین نگاه کردم
صاحب قدمها وارد اتاق شد
اما وقتی چهرهاش رو دیدم، قلبم ریخت
بابابزرگ بود
در رو پشت سرش بست
نگاهش مستقیم روی میز رفت
چند قدم جلو اومد
من پشت قفسه پنهان شده بودم و حتی جرئت نداشتم تکون بخورم
بابابزرگ زیر لب گفت:
بابابزرگ:نباید این دفتر اینجا میموند...
دستش رو روی جلد دفتر گذاشت
چند لحظه ساکت موند
بعد آهی کشید
بابابزرگ:هنوز وقتش نیست آرش...
هنوز زوده بفهمی همه چیز رو
با شنیدن اسم آرش، قلبم دوباره لرزید
دفتر رو برداشت
اما قبل از اینکه از اتاق خارج بشه، برای چند لحظه به عکس روی میز خیره شد
آروم گفت:
بابابزرگ:کاش هیچکدوم از شما مجبور نمیشدید اون روز رو ببینید...
سرم رو به قفسه تکیه دادم
اون روز...
همون روزی که مامانجون ازش به عنوان «روز نحس» یاد کرده بود
حالا مطمئن شده بودم آنچه آرش از کودکی درباره مرگ پدر و مادرش باور کرده، تمام حقیقت نیست
اما هنوز نمیدونستم چه اتفاقی افتاده
بابابزرگ دفتر رو برداشت و به سمت در رفت
همین که دستش روی دستگیره قرار گرفت، ایستاد
آروم گفت:
بابابزرگ:حقیقت باید وقتی گفته بشه که آرش توان شنیدنش رو داشته باشه...
انگار میدونست من توی اتاقم و میخواست به من بفهمونه هنوز زوده و آرش آماده شنیدن نیست...
در باز شد و رفت
چند ثانیه بعد، وقتی مطمئن شدم دور شده، از مخفیگاهم بیرون اومدم
نگاهم روی عکس خیره موند
آرش...
تو دقیقاً چه چیزی رو فراموش کردی؟
و چرا همه، با تمام وجود تلاش میکردن تو هیچوقت یادت نیاد؟
تو اونروز چی دیدی که نباید یادت بیاد؟
ادامه دارد....
"میگن امام حسین کسایی رو که خیلی دوست داره
عشق حضرت ابوالفضل رو توی دلشون میزاره..."
@bisaheldel
"کاش میشد یکبار فقط کنار فرات ایستاد
و به آب گفت: «تو از عباس چه میدانی؟»"
@bisaheldel
"به نام عباس، دلم جان گرفت
ز هر غصهای،ناگهان جان گرفت
اگر آب، تمامِ عالم شود
دلِ تشنهام از تو ایمان گرفت"
@bisaheldel
"دلم را سپردهام به کسی که تمامِ دنیا
او را با «وفا» میشناسد؛ ابوالفضل... 🤍"
@bisaheldel
"چه خوشبخت است دلی که در شلوغی دنیا
یک «یا ابوالفضل» دارد برای روزهای بیپناهی"
@bisaheldel