#رمان_مأوا
#پارت_نود_شش
(از زبان آرش)
لیوان آب پرتقال رو از فرشته گرفتم
معلوم بود خیلی غرق فکره
من:ممنون
فرشته:خواهش میکنم
لیوان رو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم
من:هنوز عذاب وجدان داری؟
لبخند کمرنگی زد
فرشته:یکم...
من:گفتم که تقصیر تو نبود
فرشته:ولی...
من:فرشته خانم، اگه قرار بود کسی رو مقصر بدونم، خودم رو مقصر میدونم
نگاهش کردم
من:تو فقط باعث شدی بفهمم بعضی چیزها توی زندگی از پول و کار مهمترن
لبخند کوچیکی زد
همون لحظه صدای بحثی از راهرو شنیدم
صدای آیسان بود
آیسان:من نمیفهمم چرا هنوز اجازه میدید این اتفاق بیفته!
ابروهام رو درهم کشیدم
صدای بابابزرگ اومد:
بابابزرگ:آرومتر حرف بزن؛میشنوه!
آیسان:چطور آروم باشم وقتی خودش داره به اون اتفاق نزدیک میشه؟
خشکم زد
فرشته هم با تعجب به من نگاه کرد
آیسان:اگه فرشته دوباره بره اونجا، ممکنه چیزهایی ببینه که نباید ببینه
بابابزرگ:تا وقتی کلید دست ماست، اتفاقی نمیفته
آیسان:شما واقعاً فکر میکنید میشه برای همیشه پنهانش کرد؟
اون دختر چه کلید دست شما باشه چه نباشه میره اونجااااا
چند ثانیه سکوت شد
بعد بابابزرگ با صدای آرامی گفت:
بابابزرگ:آرش نباید فعلاً چیزی بفهمه
من با فرشته حرف میزنم
سعی میکنم متقاعدش کنم از این قضیه دور بمونه
قلبم فرو ریخت
آرش نباید چیزی بفهمه؟
از چی؟
آیسان با بغض گفت:
آیسان:اما اگه خودش یادش بیاد چی؟
چشمهام گرد شد
یادم بیاد؟
یعنی چی؟
فرشته به من نگاه کرد
من آروم انگشتم رو روی لبم گذاشتم؛ یعنی ساکت باش
میخواستم بیشتر بشنوم
میخواستم بفهمم چی داره میگذره دور و برم!
اما صدای قدمهای کسی از راهرو اومد و بحثشون قطع شد
چند ثانیه بعد سکوت همهجا رو گرفت
من به فرشته نگاه کردم
من:تو چیزی فهمیدی؟
فرشته آروم سرش رو تکون داد
فرشته:نه
اما از نگاهش میفهمیدم اون هم مثل من گیج شده
آروم از جام بلند شدم
من:ولی من فهمیدم یه چیزی هست
فرشته:چی؟
نگاهم رو به در دوختم
من:همه دارن یه چیزی رو از من پنهان میکنن
تو هم
تو رفتی توی اون اتاق؟؟؟؟
با ترس و نگرانی نگاهم کرد
پس راست بود
#رمان_مأوا
#پارت_نود_هفت
فرشته با ترس:شما استراحت کنید
نزاشت من چیزی بگم و از اتاق رفت بیرون
درواقع فرار کرد
بعد از رفتن فرشته، تا مدتها روی تخت نشسته بودم
حرفهای آیسان مدام توی ذهنم تکرار میشد
«ممکنه چیزهایی ببینه که نباید ببینه.»
«آرش نباید فعلاً چیزی بفهمه.»
«اگه خودش یادش بیاد چی؟»
دستم رو روی سرم گذاشتم
یاد چی؟
من قرار بود چی رو به یاد بیارم؟
چشمهام رو بستم
برای چند لحظه تصویری مبهم جلوی چشمم اومد
یک ماشین...
صدای خنده آیسان...
صدای مادرم...
بعد همه چیز تار شد
چشمهام رو باز کردم
نفس عمیقی کشیدم
من:باز شروع شد...
سالها بود این تصاویر گاهی سراغم میومدن
اما هیچوقت نمیدونستم واقعی هستن یا فقط خواب و خیال
تا امروز
حالا برای اولین بار شک کرده بودم شاید پشت این تصاویر چیزی وجود داشته باشه
اما نمیخواستم عجولانه قضاوت کنم
بلند شدم و سمت پنجره رفتم
از پشت شیشه، آیسان رو دیدم که تو حیاط ایستاده بود
چند لحظه بهش خیره شدم
اون خواهرم بود
همون کسی که همیشه بهش اعتماد داشتم
اما امروز...
برای اولین بار احساس کردم شاید چیزهایی میدونه که من نمیدونم
و همین بیشتر از هر چیزی آزارم میداد
نه اینکه حقیقت رو نمیدونستم...
بلکه اینکه نمیدونستم چه حقیقتی وجود داره
ادامه دارد....
"کسی چه میداند
شاید عباس؛محسنی بود که
اصرار به دنیا آمدن داشت
تا پا در رکاب برادر باشد..."
@bisaheldel
"انگشتر رضا به جواد جوان رسید
انگشتر حسین ولی به ساربان..."
@bisaheldel
"نمیتوانم به کسی بفهمانم
در من چه میگذرد
من حتی دیگر نمیتوانم آن را برای خودم
توضیح دهم
اما تو که میدانی؛حواست باشد...!"
@bisaheldel
"کربلا تمام شد
اما هنوز آدمهایی هستند که هر روز بین
«ماندن با حسین» و «ماندن برای دنیا» انتخاب میکنند"
@bisaheldel
"علیاکبر فقط جوانِ حسین نبود
انگار خدا تکهای از پیامبر را به پدرش امانت داده بود
برای روزی که بیشتر از همیشه دلتنگش شود"
@bisaheldel
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای ساقی لب تشنگان ای جان جانانم...
عزیزم حسین. ستودهenc_17340203174138337063663.mp3
زمان:
حجم:
1.9M
میم مثل مادر…
مادر یعنی ام البنین…
محشر می بینی با چشمات!
محشر یعنی ام البنین
#مداحی