مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_نود_چهار (از زبان آرش) صدای باز شدن در اتاق، حواسم رو از قرآن پرت کرد سرم رو بلن
#رمان_مأوا
#پارت_نود_پنج
(از زبان فرشته)
این دختره آیسان خیلی مشکوک و عجیب رفتار میکرد
هنوزم توی راهرو جلوی اتاق ارش خان ایستاده بودم و عرق فکر بودم که در اتاق باز شد و اومد بیرون
با دیدنم هنوز هم همونجا اخم کرد
آیسان:داشتی به حرف های ما گوش میدادی؟
من با تعجب:من؟
چرا باید اینکارو بکنم؟
نزدیک شد و طوری که کسی نشنوه گفت
آیسان:نمیزارم سر از اون اتاق دربیاری
سعی نکن چیزی رو بفهمی که بد برات تموم میشه
تا بخوام چیزی بگم دور شد
این چی داشت میگفت؟
از کجا میدونست من درباره اتاق کنجکاوم؟
با سردرگمی رفتم پیش مامان جون
طبق معمول داشت ذکر میگفت و تسبیح میچرخوند
با دیدنم لبخندی زد
کنارش نشستم و دستشو گرفتم
من:مامان جون یه دختری اومده به اسم آیسان
مامان جون با ذوق گفت:کی آیسان؟
کِی اومده؟
من:همین یه ساعت پیش
آیسان کیه؟
مامان جون با لبخند:خواهر آرش
تازه دو هزاریم افتاد این آیسان همون آیسان هستش
که توی اتاق ته راهرو دفترچه خاطراتشو خوندم
چقدر خنگم من!!!!
پس چرا به دیدن مامان بزرگش نیومد؟
همینو به زبون آوردم
مامان جون:آیسان بعد اون روز از من کینه به دل داره دخترم
میونش فقط با پدربزرگش و آرش خوبه فقط!!!
هومی کردم
پس بخاطر همین نیومد به دیدنش
من با تردید هرچی بهم گفته بود رو گفتم بهش
چشماش پر اشک شد
مامان جون:آیسان ۳ سال از آرش کوچیکه
اما خیلی بیشتر از اون میدونه
بخاطر همین هم رفتارش گارد گیری نسبت به ما بیشتر
حرفشو متوجه نشدم
میخواستم ازش سوال هایی بپرسم که با اومدن بابابزرگ تو اتاق مجبور شدم برم بیرون
رفتم تو آشپزخونه و بعد برداشتن یه لیوان آب پرتقال تازه رفتم تو اتاق آرش خان
بعد دو بار در زدن در خودش باز شد
تردید داشتم که برم یا نه
چون هیچ صدایی نیومده بود از تو
دل و زدم به دریا و وارد شدم
اتاق سوت و کور بود
یه صدایی از داخل حموم میومد
من:آرش خان هستید؟
آرش خان:بله
شما بشینید الان میام
نفسی از سر آسودگی کشیدم و نشستم توی بالکن
منظره اتاق آرش خیلی خوشگل بود
غرق این همه زیبایی بودم که صداش اومد
ارش خان:خوش اومدی
بهش نگاهی کردم
انگاری پانسمان زخمش رو عوض میکرده
من:ممنونم
آپ پرتقال رو بهش نشون دادم
من:معذرت میخوام بازم
اگه من اصرار نميکردم بریم بیرون
شما زخمی نمیشدی
آرش خان با لبخند:هیچ اشکالی نداره
ممنون بابت آپ پرتقال
ذهنم مشغول بود هنوزم
آیسان از کجا میدونست من میرم توی اون اتاق ته راهرو؟
اینو حتی بابابزرگ و مامان جون هم نمیدونستن
یه چیزی این وسط خیلی مشکوک میزد
یه چیزی اینجا درست نبود
حس میکردم وقتی من میرم توی اون اتاق آیسان من و میبینه که اینقدر محکم میگه نرو اونجا
وگرنه چه دلیل دیگه ای باید باشه؟
#رمان_مأوا
#پارت_نود_شش
(از زبان آرش)
لیوان آب پرتقال رو از فرشته گرفتم
معلوم بود خیلی غرق فکره
من:ممنون
فرشته:خواهش میکنم
لیوان رو روی میز گذاشتم و روی صندلی نشستم
من:هنوز عذاب وجدان داری؟
لبخند کمرنگی زد
فرشته:یکم...
من:گفتم که تقصیر تو نبود
فرشته:ولی...
من:فرشته خانم، اگه قرار بود کسی رو مقصر بدونم، خودم رو مقصر میدونم
نگاهش کردم
من:تو فقط باعث شدی بفهمم بعضی چیزها توی زندگی از پول و کار مهمترن
لبخند کوچیکی زد
همون لحظه صدای بحثی از راهرو شنیدم
صدای آیسان بود
آیسان:من نمیفهمم چرا هنوز اجازه میدید این اتفاق بیفته!
ابروهام رو درهم کشیدم
صدای بابابزرگ اومد:
بابابزرگ:آرومتر حرف بزن؛میشنوه!
آیسان:چطور آروم باشم وقتی خودش داره به اون اتفاق نزدیک میشه؟
خشکم زد
فرشته هم با تعجب به من نگاه کرد
آیسان:اگه فرشته دوباره بره اونجا، ممکنه چیزهایی ببینه که نباید ببینه
بابابزرگ:تا وقتی کلید دست ماست، اتفاقی نمیفته
آیسان:شما واقعاً فکر میکنید میشه برای همیشه پنهانش کرد؟
اون دختر چه کلید دست شما باشه چه نباشه میره اونجااااا
چند ثانیه سکوت شد
بعد بابابزرگ با صدای آرامی گفت:
بابابزرگ:آرش نباید فعلاً چیزی بفهمه
من با فرشته حرف میزنم
سعی میکنم متقاعدش کنم از این قضیه دور بمونه
قلبم فرو ریخت
آرش نباید چیزی بفهمه؟
از چی؟
آیسان با بغض گفت:
آیسان:اما اگه خودش یادش بیاد چی؟
چشمهام گرد شد
یادم بیاد؟
یعنی چی؟
فرشته به من نگاه کرد
من آروم انگشتم رو روی لبم گذاشتم؛ یعنی ساکت باش
میخواستم بیشتر بشنوم
میخواستم بفهمم چی داره میگذره دور و برم!
اما صدای قدمهای کسی از راهرو اومد و بحثشون قطع شد
چند ثانیه بعد سکوت همهجا رو گرفت
من به فرشته نگاه کردم
من:تو چیزی فهمیدی؟
فرشته آروم سرش رو تکون داد
فرشته:نه
اما از نگاهش میفهمیدم اون هم مثل من گیج شده
آروم از جام بلند شدم
من:ولی من فهمیدم یه چیزی هست
فرشته:چی؟
نگاهم رو به در دوختم
من:همه دارن یه چیزی رو از من پنهان میکنن
تو هم
تو رفتی توی اون اتاق؟؟؟؟
با ترس و نگرانی نگاهم کرد
پس راست بود
#رمان_مأوا
#پارت_نود_هفت
فرشته با ترس:شما استراحت کنید
نزاشت من چیزی بگم و از اتاق رفت بیرون
درواقع فرار کرد
بعد از رفتن فرشته، تا مدتها روی تخت نشسته بودم
حرفهای آیسان مدام توی ذهنم تکرار میشد
«ممکنه چیزهایی ببینه که نباید ببینه.»
«آرش نباید فعلاً چیزی بفهمه.»
«اگه خودش یادش بیاد چی؟»
دستم رو روی سرم گذاشتم
یاد چی؟
من قرار بود چی رو به یاد بیارم؟
چشمهام رو بستم
برای چند لحظه تصویری مبهم جلوی چشمم اومد
یک ماشین...
صدای خنده آیسان...
صدای مادرم...
بعد همه چیز تار شد
چشمهام رو باز کردم
نفس عمیقی کشیدم
من:باز شروع شد...
سالها بود این تصاویر گاهی سراغم میومدن
اما هیچوقت نمیدونستم واقعی هستن یا فقط خواب و خیال
تا امروز
حالا برای اولین بار شک کرده بودم شاید پشت این تصاویر چیزی وجود داشته باشه
اما نمیخواستم عجولانه قضاوت کنم
بلند شدم و سمت پنجره رفتم
از پشت شیشه، آیسان رو دیدم که تو حیاط ایستاده بود
چند لحظه بهش خیره شدم
اون خواهرم بود
همون کسی که همیشه بهش اعتماد داشتم
اما امروز...
برای اولین بار احساس کردم شاید چیزهایی میدونه که من نمیدونم
و همین بیشتر از هر چیزی آزارم میداد
نه اینکه حقیقت رو نمیدونستم...
بلکه اینکه نمیدونستم چه حقیقتی وجود داره
ادامه دارد....
"کسی چه میداند
شاید عباس؛محسنی بود که
اصرار به دنیا آمدن داشت
تا پا در رکاب برادر باشد..."
@bisaheldel
"انگشتر رضا به جواد جوان رسید
انگشتر حسین ولی به ساربان..."
@bisaheldel
"نمیتوانم به کسی بفهمانم
در من چه میگذرد
من حتی دیگر نمیتوانم آن را برای خودم
توضیح دهم
اما تو که میدانی؛حواست باشد...!"
@bisaheldel
"کربلا تمام شد
اما هنوز آدمهایی هستند که هر روز بین
«ماندن با حسین» و «ماندن برای دنیا» انتخاب میکنند"
@bisaheldel
"علیاکبر فقط جوانِ حسین نبود
انگار خدا تکهای از پیامبر را به پدرش امانت داده بود
برای روزی که بیشتر از همیشه دلتنگش شود"
@bisaheldel