مَنِـــــــــ اُو
#رمان_مأوا #پارت_صد_سیزده دستم رو روی شقیقههام فشار دادم سرم داشت از درد منفجر میشد، اما نمیتونس
#رمان_مأوا
#پارت_صد_چهارده
آیسان دستشو روی بازوم گذاشت که به خودم اومدم
هردوشون با نگرانی نگاهم میکردن
آیسان با نگرانی:خوبی؟
من با اخم:اوهوم
به شوهرت برس
از اتاق زدم بیرون
این سوال لعنتی داشت مثل خوره مغزمو میخورد
رفتم تو حیاط پشتی و زیر درخت نشستم
بغض راه گلومو بسته بود
بعد مدت ها زدم زیر گریه
آرش البرز؛کسی که همه رو به گریه مینداخت حالا خودش داشت مثل بچه ها گریه میکرد
(از زبان فرشته)
هرجا رو گشتم نبود
دلم براش ریش ریش میشد
کسی جز ما سه نفر خونه نبود و من اینو فرصت شمردم و وارد اتاق شدم دوباره
شروع کردم به گشتن توی کمد گوشه اتاق
با دیدن یه صندوق کوچولو با کنجکاوی برداشتمش
خوشبختانه قفل نبود
توش پر از نامه های باز نشده بود
کی اینارو نوشته بود؟
یکی رو برداشتم؛روش نوشته بود برای آرش!!!
بازش کردم
محتوای نامه👇🏻
[پسرم؛اگه یه روزی این جعبه رو پیدا کردی
یعنی وقتش رسیده که حقیقت و بفهمی
تو پسر قوی منی!!!
اجازه نده اونا بازیچه دست خودشون کنن تو رو
نزار خواهرت و ازت جدا کنن!!!
پسرم من.....]
میخواستم بقیش و بخونم که با جیغ آیسان از ترس نامه و جعبه از دستم افتادن
آیسان با خشم:تو اینجا چه غلطی میکنی؟
بلند شدم و با دستپاچگی گفتم
من:من .....
تا بخوام حرف بزنم یکی خوابوند زیر گوشم
حس کردم کر شدم
آیسان:تو چطور به خودت اجازه دادی بیای تو این اتاق؟
تو کی باشی که بخوای گذشته ما رو بفهمی؟
من با دستپاچگی:ببخشید
من فقط میخواستم کمک کنم...
آیسان با داد:کمک؟
تو از این اتاق و برادرم دور بمون خودش کمکه برامون
خواستم چیزی بگم که با داد آرش خان خفه شدم
آرش خان:اینجا چخبره؟
آیسان صدات تا پایین میاد...
آیسان:اتاقی که ما از بچگی برای ورودش ممنوع بودیم چرا این دختر براحتی رفت و آمد میکنه؟
آرش خان:دلش خواسته
آیسان:تو بخاطر این دختر من و مؤاخذه میکنی؟
چطور جرات کرده وارد گذشته ما بشه؟
آرش خان با اخم:گذشته؟
چیو دارید پنهون میکنید از من؟
من حق ندارم بدونم؟
آیسان چند لحظه به چشمهای آرش خیره موند؛ انگار بین گفتن و نگفتن چیزی گیر کرده بود
اما خشمش اجازه نداد سکوت کنه
آیسان با بغض و عصبانیت: تو حق داری بدونی؟! تو حتی حق نداری دربارهش سؤال کنی!
آرش با ناباوری: یعنی چی؟
آیسان خندۀ تلخی کرد و اشک از چشمش افتاد
آیسان: چون تو خودت باعث شدی همهچیز از یادت بره!
آرش خشکش زد
من با تعجب به آیسان نگاه کردم
آرش خان: ـ من... باعث شدم؟
آیسان با صدایی لرزون: آره داداش... تو اون روز اونقدر گریه کردی و همهچیز رو دیدی که دیگه هیچکدوممون نتونستیم تحمل کنیم...
آرش با صدای گرفته و لرزان: چی رو دیدم؟
آیسان چند لحظه سکوت کرد و بعد با بغض گفت:
ـ مرگ مامان و بابا رو...
رنگ صورت آرش پرید
آیسان: تو از اون روز چیزی یادت نیست... چون اونا کاری کردن یادت نباشه!
آرش قدمی عقب رفت
آرش خان: «اونا» کی ها؟
آیسان اشکهاشو پاک کرد
آیسان:همونایی که سالهاست بهت گفتن مامان و بابا توی تصادف مردن...
سکوت سنگینی افتاد
آرش فقط به خواهرش خیره مونده بود
آیسان با صدای شکسته گفت:
آیسان: من حداقل یادمه چه بلایی سرمون اومد... اما تو حتی نمیدونی چرا هر شب با ترس از خواب میپری!
آرش دستش رو روی قلبش گذاشت
آیسان: تو خوششانس بودی آرش... چون تونستن گذشتهتو ازت بگیرن
مکث کرد و با بغض ادامه داد:
آیسان:ولی من مجبور شدم باهاش زندگی کنم... هر شب... هر خواب... هر بار که چشمامو میبندم
آرش دیگه چیزی نگفت
فقط نگاهش روی نامهای افتاد که روی زمین افتاده بود
و برای اولین بار... از اینکه چیزی را فراموش کرده بود، بیشتر از هر چیزی احساس ترس کرد
#رمان_مأوا
#پارت_صد_پانزده
معلوم بود داره درد میکشه
دستش بی وقفه روی قلبش و گلوش میرفت
انگار چیزی راه نفسش رو بریده بود
با نگرانی به سمتش رفتم
من:آرش خان خوبین؟
آیسان با داد جوابمو داد:تو یکی خفه شو
تو حق نداری چیزی بگی
بعد بیرحمانه رو کرد به برادرش و شروع کرد
آیسان با گریه:تو خیلی خوش شانسی که چیزی یادت نمیاد
ولی من مجبور بودم هرشب و هر روز با اون کابوس زندگی کنم
همه حواسشون به تو بود
آرش نشنوه؛آرش نبینه؛آرش نفهمه...
همه فقط آرششششش!!!
به بیرحمی اش نگاه کردم
چطور میتونست اینقدر نامرد باشه؟
حال آرش خان اصلا خوب نبود
من:لطفا تمومش کن
نمیبینی حالش خوب نیس؟
آیسان با خشم:گفتم خفه شو
دارم با برادرم حرف میزنم
نزدیکش شد و توی صورتش با خشم گفت
آیسان:بخاطر تو من مجبور شدم زندگیمو سیاه کنم
مجبور شدم با کسی ازدواج کنم که علاقه ای بهش نداشتم
بخاطر تو زندگی من نابود شد
آرش خان هعی رنگ صورتش سفید تر میشد
با نگرانی بازوشو گرفتم
من:آرش خان چیزی بگو خواهش میکنم
فقط تونست با بغض و صدای گرفته ای بگه:برو بیرون آیسان
آیسان با خشم رفت بیرون و در و کوبید
بعد رفتنش آرش خان با زانو افتاد زمین
جیغ کشیدم و به طرفش دویدم
کل بدنش میلرزید
من:آرش خان!!!
چشمش به نامه خشک شده بود و میلرزید
میترسیدم از حالش
گوشیمو درآوردم و به بابابزرگ زنگ زدم
همه چیز و گفتم و قطع کردم
نه گریه میکرد نه چیزی میگفت
من:خواهش میکنم حرف بزن حداقل
آرش خان با لرز:اون نامه...
میترسیدم بهش بدم و حالش بدتر بشه!!!
من:خواهش میکنم بریم تو اتاقت
الان حالت خوب نیس...
آرش خان:تروخدا اونو بده به من...
با التماس نگاهم کرد
یه قطره اشک از گوشه چشمش افتاد
بلند شدم و نامه رو براش آوردم
با دیدن نامه اشکاش شروع کردن به ریختن
طاقت دیدن گریه این مرد رو نداشتم
این مرد همونی بود که من میشناختم؟
با بغض و درد گفت:این دستخط بابامه...
گریه اش من و هم به گریه انداخت
با هر خط نامه انگار میمرد و زنده میشد
آروم کنارش زانو زدم دلم میخواست نامه رو از دستش بگیرم، اما انگار تنها چیزی بود که از گذشته براش باقی مونده بود
چشمهاش روی خطهای نامه میلغزید و لبهاش میلرزید
آرش:بابا... چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
صداش شکست
دوباره به نامه نگاه کرد و با بغض ادامه داد:
آرش:چرا گذاشتین فکر کنم شما توی تصادف مُردین؟
دستم رو آروم روی شونهاش گذاشتم
من: آرش خان... شاید یه دلیلی داشته...
سرش رو بالا آورد
چشمهاش پر از اشک بود
آرش:چه دلیلی میتونه اینهمه سال ازم پنهون کنه؟
جوابی نداشتم؛نگاهش دوباره روی نامه افتاد
آرش:نوشته بود «اجازه نده اونا بازیچه دست خودشون کنن»...
مکث کرد
آرش خان:اونا کیان، فرشته؟
نفسم بند اومد
من:نمیدونم...
آرش با صدای لرزون گفت:
من دیگه نمیخوام هیچکس به جای من تصمیم بگیره که چی رو بدونم...
اشکهاش روی صورتش میریخت
آرش خان:این بار... خودم میخوام حقیقت رو پیدا کنم
اما هنوز نمیدونست... حقیقتی که دنبالش میگشت، ممکن بود خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکرد، قلبش رو بشکنه
#رمان_مأوا
#پارت_صد_شانزده
خواست بلند بشه که با صورت اومد زمین
جیغی کشیدم و خواستم کمکش کنم که با گریه گفت:
آرش خان:من و ببخش فرشته...
همه اینا بخاطر اینه که تو رو عذاب دادم...
با درد خودش رو از زمین بلند کرد و خواست بره بیرون که دوباره تعادلش رو از دست داد و افتاد روی زمین
من:آرش خان!
سریع کنارش زانو زدم و بازوش رو گرفتم
من:شما اصلاً حالتون خوب نیست، کجا میخواین برین؟
آرش خان با نفسهای بریده:
باید... باید از اینجا برم...
من:کجا؟
چند لحظه نگاهم کرد؛انگار مغزش قفل کرده بود
آرش خان:نمیدونم...
صداش اونقدر شکسته بود که قلبم فشرده شد
من:پس همینجا بمونید؛من دوباره با بابابزرگ تماس میگیرم
دستم رفت سمت گوشیام که مچ دستم رو گرفت
آرش خان:نه...
من:چرا؟
آرش خان:نمیخوام کسی بیاد...
من:ولی شما حتی نمیتونید درست راه برید!
چشمهاش رو بست
آرش خان:فرشته...
من:بله؟
آرش خان:فقط... چند دقیقه کنارم بمون
دلم لرزید
همون مردی که روزی ازش میترسیدم، حالا جلوی چشمام شکسته بود
آروم کنارش نشستم
من:باشه... میمونم
چند ثانیه سکوت کرد
بعد سرش رو به دیوار تکیه داد و چشمهاش رو بست
آرش خان:من خیلی بد بودم، نه؟
من چیزی نگفتم؛به روبرو خیره شدم
آرش خان:با تو... خیلی بد رفتار کردم
من:گذشته رو فعلاً ول کنید
آرش خان با تلخی خندید
آرش خان:کاش میشد...
چشمهاش دوباره پر از اشک شد
آرش خان:کاش میشد بعضی کارها رو برگردوند
آروم گفتم:
من:شاید نتونید گذشته رو عوض کنید...
نگاهم کرد
من:ولی میتونید از اینجا به بعدش رو عوض کنید
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد
انگار اولین بار بود کسی به جای سرزنش کردنش، بهش فرصت تغییر میداد
آرش خان دستش رو روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
آرش خان:فرشته...
من:بله؟
آرش خان:اگه یه روز فهمیدی من کی بودم...
قبل از اینکه این آدم بشم...
مکث کرد
آرش خان:ازم متنفر نشو
قلبم فشرده شد
من:من از کسی که میخواد تغییر کنه متنفر نمیشم
چشمهاش رو بست
اما درست چند ثانیه بعد، رنگ صورتش دوباره پرید
حالش داشت بدتر میشد
دستم رو روی شونهاش گذاشتم
من:آرش خان؟
جوابی نداد
من:آرش خان؟!
سرش آروم به یک طرف افتاد
با ترس بلند شدم
من:آرش خان... چشماتون رو باز کنید!
این بار هیچ جوابی نداد
با ترس دستم رو جلوی صورتش بردم
من:آرش خان؟... صدای منو میشنوید؟
هیچ جوابی نداد
قلبم داشت از سینهام بیرون میزد
من:نه... نه... خواهش میکنم...
دستش هنوز توی دستم بود
سرد شده بود و همین بیشتر ترسوندم
با عجله از جام بلند شدم و سمت در رفتم
من:کمک! یکی بیاد!
صدای قدمها از بیرون بلند شد
یکی از نگهبانها خودش رو به اتاق رسوند
نگهبان:چی شده خانم؟
من با گریه:آرش خان دوباره حالش بد شد... زود یه دکتر خبر کنید!
نگهبان سریع بیسیمش رو برداشت
من برگشتم سمت آرش
کنارش نشستم و دستش رو گرفتم
من:شما قول دادید...
اشکهام روی صورتم میریخت
من:گفتید میخواید حقیقت رو خودتون پیدا کنید...
لبهاش تکون خورد
برای چند لحظه خشکم زد
خیلی آروم و نامفهوم گفت:
آرش خان:آیسان...
من با تعجب:آیسان؟
دوباره چیزی نگفت
اما این بار بین نفسهای سنگینش، یک جمله نصفه از دهنش بیرون اومد:
آرش خان:مامان... بابا...
دلم فرو ریخت
انگار حتی در بیهوشی هم ذهنش دنبال همون گذشتهای بود که سالها ازش فرار کرده بود
دستش رو محکمتر گرفتم
من:آرش خان... برگردید؛خواهش میکنم
اما نمیدونستم...
این بار خاطرهای که داشت از راه میرسید، قرار بود برای اولین بار فقط یک تصویر مبهم نباشه
ادامه دارد....
Ahmad SoloAhmad Solo - Rainbow.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
این آهنگ و وقتی دارید پارت هارو میخونید گوش بدید و بعد بیاید توی ناشناس حرف بزنیم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4798000
"مولای من،
ما آنقدر به نبودنت عادت کردهایم
که گاهی یادمان میرود
یک نفر هست
که تمامِ این سالها
منتظرِ برگشتنِ اوییم، نه آمدنش..."
@bisaheldel
"من از انتظار خسته نیستم،
از این خستهام که
هنوز سهمِ چشمهایم، ندیدنِ توست"
@bisaheldel
"دلتنگیام عجیب است آقا؛
تو را ندیدهام،
اما نبودنت را خوب میفهمم"
@bisaheldel
"گاهی یک «یا مهدی»
تمامِ حرفِ دلیست
که هیچکس صدایش را نشنیده"
@bisaheldel