#رمان_مأوا
#پارت_صد_شانزده
خواست بلند بشه که با صورت اومد زمین
جیغی کشیدم و خواستم کمکش کنم که با گریه گفت:
آرش خان:من و ببخش فرشته...
همه اینا بخاطر اینه که تو رو عذاب دادم...
با درد خودش رو از زمین بلند کرد و خواست بره بیرون که دوباره تعادلش رو از دست داد و افتاد روی زمین
من:آرش خان!
سریع کنارش زانو زدم و بازوش رو گرفتم
من:شما اصلاً حالتون خوب نیست، کجا میخواین برین؟
آرش خان با نفسهای بریده:
باید... باید از اینجا برم...
من:کجا؟
چند لحظه نگاهم کرد؛انگار مغزش قفل کرده بود
آرش خان:نمیدونم...
صداش اونقدر شکسته بود که قلبم فشرده شد
من:پس همینجا بمونید؛من دوباره با بابابزرگ تماس میگیرم
دستم رفت سمت گوشیام که مچ دستم رو گرفت
آرش خان:نه...
من:چرا؟
آرش خان:نمیخوام کسی بیاد...
من:ولی شما حتی نمیتونید درست راه برید!
چشمهاش رو بست
آرش خان:فرشته...
من:بله؟
آرش خان:فقط... چند دقیقه کنارم بمون
دلم لرزید
همون مردی که روزی ازش میترسیدم، حالا جلوی چشمام شکسته بود
آروم کنارش نشستم
من:باشه... میمونم
چند ثانیه سکوت کرد
بعد سرش رو به دیوار تکیه داد و چشمهاش رو بست
آرش خان:من خیلی بد بودم، نه؟
من چیزی نگفتم؛به روبرو خیره شدم
آرش خان:با تو... خیلی بد رفتار کردم
من:گذشته رو فعلاً ول کنید
آرش خان با تلخی خندید
آرش خان:کاش میشد...
چشمهاش دوباره پر از اشک شد
آرش خان:کاش میشد بعضی کارها رو برگردوند
آروم گفتم:
من:شاید نتونید گذشته رو عوض کنید...
نگاهم کرد
من:ولی میتونید از اینجا به بعدش رو عوض کنید
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد
انگار اولین بار بود کسی به جای سرزنش کردنش، بهش فرصت تغییر میداد
آرش خان دستش رو روی صورتش کشید و زیر لب گفت:
آرش خان:فرشته...
من:بله؟
آرش خان:اگه یه روز فهمیدی من کی بودم...
قبل از اینکه این آدم بشم...
مکث کرد
آرش خان:ازم متنفر نشو
قلبم فشرده شد
من:من از کسی که میخواد تغییر کنه متنفر نمیشم
چشمهاش رو بست
اما درست چند ثانیه بعد، رنگ صورتش دوباره پرید
حالش داشت بدتر میشد
دستم رو روی شونهاش گذاشتم
من:آرش خان؟
جوابی نداد
من:آرش خان؟!
سرش آروم به یک طرف افتاد
با ترس بلند شدم
من:آرش خان... چشماتون رو باز کنید!
این بار هیچ جوابی نداد
با ترس دستم رو جلوی صورتش بردم
من:آرش خان؟... صدای منو میشنوید؟
هیچ جوابی نداد
قلبم داشت از سینهام بیرون میزد
من:نه... نه... خواهش میکنم...
دستش هنوز توی دستم بود
سرد شده بود و همین بیشتر ترسوندم
با عجله از جام بلند شدم و سمت در رفتم
من:کمک! یکی بیاد!
صدای قدمها از بیرون بلند شد
یکی از نگهبانها خودش رو به اتاق رسوند
نگهبان:چی شده خانم؟
من با گریه:آرش خان دوباره حالش بد شد... زود یه دکتر خبر کنید!
نگهبان سریع بیسیمش رو برداشت
من برگشتم سمت آرش
کنارش نشستم و دستش رو گرفتم
من:شما قول دادید...
اشکهام روی صورتم میریخت
من:گفتید میخواید حقیقت رو خودتون پیدا کنید...
لبهاش تکون خورد
برای چند لحظه خشکم زد
خیلی آروم و نامفهوم گفت:
آرش خان:آیسان...
من با تعجب:آیسان؟
دوباره چیزی نگفت
اما این بار بین نفسهای سنگینش، یک جمله نصفه از دهنش بیرون اومد:
آرش خان:مامان... بابا...
دلم فرو ریخت
انگار حتی در بیهوشی هم ذهنش دنبال همون گذشتهای بود که سالها ازش فرار کرده بود
دستش رو محکمتر گرفتم
من:آرش خان... برگردید؛خواهش میکنم
اما نمیدونستم...
این بار خاطرهای که داشت از راه میرسید، قرار بود برای اولین بار فقط یک تصویر مبهم نباشه
ادامه دارد....
Ahmad SoloAhmad Solo - Rainbow.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
این آهنگ و وقتی دارید پارت هارو میخونید گوش بدید و بعد بیاید توی ناشناس حرف بزنیم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4798000
"مولای من،
ما آنقدر به نبودنت عادت کردهایم
که گاهی یادمان میرود
یک نفر هست
که تمامِ این سالها
منتظرِ برگشتنِ اوییم، نه آمدنش..."
@bisaheldel
"من از انتظار خسته نیستم،
از این خستهام که
هنوز سهمِ چشمهایم، ندیدنِ توست"
@bisaheldel
"دلتنگیام عجیب است آقا؛
تو را ندیدهام،
اما نبودنت را خوب میفهمم"
@bisaheldel
"گاهی یک «یا مهدی»
تمامِ حرفِ دلیست
که هیچکس صدایش را نشنیده"
@bisaheldel
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاابن الحسن اجرک الله
من واسه اشکات بمیرم
یا امام عسکری سرم فدا تو | ستوده - @Navaye_mazhabi.mp3
زمان:
حجم:
3.1M
یا امام عسکری سرم فدا تو
همیشه حس میکنم لطف نگاهتو
#مداحی