#رمان_مأوا
#پارت_صد_بیست_پنج
بعد از رفتن اون دو نفر، دیگه موندن توی شرکت برام معنی نداشت
سوار ماشین شدم و مستقیم راه افتادم سمت عمارت
عکس هنوز توی جیب کتم بود و هر چند ثانیه یکبار دستم رو روش میکشیدم؛ انگار میترسیدم ناپدید بشه
صدای فرشته توی گوشم بود:
«آرش خان، تنها نرید.»
لبخند کمرنگی زدم
من: رسیدم خونه... خیالت راحت
فرشته: مطمئنید حالتون خوبه؟
من: آره
چند لحظه سکوت کرد
فرشته: دروغ میگید
تکخندهای کردم
من: از کجا فهمیدی؟
فرشته: صداتون وقتی حالتون خوب نیست، فرق میکنه
چیزی نگفتم
برای چند ثانیه فقط صدای نفسهامون از پشت تلفن میاومد
تنها کسی بود که واقعا ناراحتی و غمگینی من براش اهمیت داشت
فرشته: آرش خان...
من: جانم؟
فرشته: هرچی پیدا کردید، فعلاً به کسی نگید
اخم کردم
من: چرا؟
فرشته: چون نمیدونیم کی میتونه بهتون آسیب بزنه
من: نگران نباش
فرشته: من نگرانم...
صدای آرومش باعث شد چند لحظه سکوت کنم
من: برمیگردم
تماس رو قطع کردم
وقتی وارد عمارت شدم، همهجا عجیب ساکت بود
از کنار چند خدمتکار رد شدم
من: بابابزرگ کجاست؟
خدمتکار: توی اتاقشون، آقا
مستقیم رفتم سمت اتاقش
قبل از اینکه در بزنم، صدای آیسان رو شنیدم
آیسان: تو نباید میذاشتی عکس دست آرش برسه!
خشکم زد
بابابزرگ: آرومتر حرف بزن
آیسان: حالا دیگه دیر شده! اگه بفهمه اون مرد کیه...
قلبم فرو ریخت
آیسان: اگه بفهمه پدر و مادرمون چرا...
صدای بابابزرگ حرفش رو قطع کرد:
بابابزرگ: آیسان!
چند ثانیه سکوت شد
بعد بابابزرگ خیلی آرام گفت:
بابابزرگ: هنوز خودش چیزی نمیدونه
دستم روی دستگیره خشک شد
آیسان با بغض گفت:
آیسان: ولی داره نزدیک میشه...
دیگه نتونستم همونجا بمونم
در رو باز کردم
هر دو با دیدنم خشکشون زد
عکس رو از جیبم بیرون آوردم و روی میز گذاشتم
نگاهم مستقیم روی آیسان بود
من: پس بهم بگید...
آیسان رنگش پرید
من: اون مرد کیه؟
ادامه دارد....
"آقا دلم گرفته،ولی گریهام کم است
این بغضِ بیپناه،فقط سمتِ تو محرم است
گفتم که از تمام جهان خستهام، رضا
گفتند:«راهِ خانهی سلطان،همین حرم است»
من هیچ چیز غیرِ نگاهت نمیخواهم
وقتی تو باشی،این دلِ بیکس چه باکَم است
ای کاش یک شب از سرِ لطفی صدا کنی
«برگرد...» که این برای دلم، آخرین غنم است"
@bisaheldel
"چه کسی خبر دارد
چند نفر امشب
قبل از خواب
نام تو را گفتند
و فردا صبح
با امیدی بیدار شدند
که حتی نمیدانستند از کجا آمده؟"
@bisaheldel
"شاید دلیل اینکه
آدمها روبهروی ضریحت
حرفهایشان یادشان میرود
این باشد که
تو قبل از شنیدنِ زبانشان،
حرف دلشان را فهمیدهای"
@bisaheldel
"هیچکس نمیداند
چند بار یک کبوتر
روی حرم تو نشسته
و چند دلِ دور
همان لحظه
آرزو کردهاند
کاش جای او بودند"
@bisaheldel
"چه کسی گفته
برای رسیدن به حرم
حتماً باید جادهای را طی کرد؟
گاهی یک دلِ شکسته
کوتاهترین راهِ رسیدن است"
@bisaheldel
753.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایت های ائمه درمورد لعن کردن دشمنان اهلبیت ..❤️🔥
کربلایی وحید شکری4_5789576646122019032.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
شرف المکان....
#مداحی