eitaa logo
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
210 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
30 فایل
همانا که دل ها فقط با یاد خدا آرام میگیره . https://eitaa.com/hamenin89 لینک چنل ناشناس مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌✨️👆🏻 . https://eitaa.com/delgarmbisahel لینک چنل ناشناس رمان مأوا ☕️👆🏻 . کاری داشتین در خدمتیم @Nasim_rh_88 @Negar12345n کپی❌️فور فقطط✅
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم بعد چند روز نبودن رمان رو بزاریم
مَنِ‍‌ـــــــــ اُو‌
#رمان_مأوا #پارت_صد_بیست_هشت عروسک هنوز توی دستم بود به داخل ماشین خیره شدم همه‌چیز بیش از حد مرتب
(از زبان آرش ادامه دارد...) چند لحظه همون‌جا ایستادم حرف آیسان توی سرم تکرار می‌شد: «اون مرد هنوز زنده‌ست...» فرشته با نگرانی نگاهم کرد فرشته: آرش خان، برگردیم عمارت من: باید یه چیزی رو بفهمم فرشته: چی؟ عکس رو دوباره از جیبم بیرون آوردم با انگشتم روی تصویر مرد کشیدم من: چرا هرچی بیشتر دنبال گذشته می‌گردم، بیشتر به آدم‌های زنده می‌رسم؟ فرشته چیزی نگفت نگاهم افتاد به اطراف همون لحظه چشمم به رد لاستیک‌هایی افتاد که از جاده اصلی جدا شده و وارد مسیر خاکی شده بودن من: این ماشین فقط برای گذاشتن عکس اینجا نیومده فرشته: یعنی چی؟ به رد لاستیک اشاره کردم من: یکی با ماشین اومده اینجا... و برگشته چند قدم جلو رفتم فرشته هم پشت سرم راه افتاد مسیر خاکی به یک ساختمان قدیمی و متروکه می‌رسید درِ زنگ‌زده‌اش نیمه‌باز بود فرشته با تردید گفت: فرشته: آرش خان، شاید بهتر باشه صبر کنیم و آدم‌هاتون رو خبر کنید من: اگه اون مرد اینجا باشه، دیگه وقت نداریم وارد ساختمان شدم فضای داخل تاریک و سرد بود چند صندلی قدیمی، یک میز چوبی و چند جعبه گوشه اتاق افتاده بود ناگهان صدای کشیده شدن چیزی از طبقه بالا اومد هر دو سرمون رو بالا گرفتیم فرشته آروم گفت: فرشته: یکی اینجاست... دستم رو بالا آوردم من: آروم آروم از پله‌ها بالا رفتم صدای قدم‌ها قطع شد به انتهای راهرو رسیدم یک در نیمه‌باز بود آروم هلش دادم هیچ‌کس نبود فقط روی میز، یک ضبط صوت قدیمی قرار داشت کنارش یک نوار گذاشته بودن روی نوار نوشته شده بود: «برای آرش» قلبم فرو ریخت فرشته کنارم ایستاد فرشته: نذارید پخشش کنیم نگاهش کردم من: چرا؟ فرشته: چون کسی که اینو گذاشته، دقیقاً می‌دونه شما دنبال چه چیزی هستید نوار رو برداشتم من: پس باید بفهمم چی توشه دکمه پخش رو زدم چند ثانیه فقط صدای خش‌خش شنیده شد بعد... صدای پدرم خشکم زد اشک توی چشمام جمع شد پدرم: آرش... دستم لرزید فرشته دستش رو روی بازوم گذاشت صدای پدرم دوباره پخش شد: پدرم: اگه داری اینو می‌شنوی، یعنی من نتونستم حقیقت رو بهت بگم... نفس توی سینه‌ام حبس شد انگار بازم نفس کم آورده بودم بعد صدای مادرم وارد ضبط شد مادر: فقط یه چیز رو هیچ‌وقت فراموش نکن... نوار برای چند ثانیه قطع و وصل شد و بعد جمله‌ای پخش شد که تمام بدنم رو لرزوند: مادر: اون شب، آیسان قرار نبود همراه ما بیاد... چشم‌هام به فرشته افتاد نوار هنوز داشت می‌چرخید و من برای اولین بار فهمیدم... شاید چیزی که آیسان سال‌ها درباره اون شب تعریف کرده، تمام حقیقت نبوده
چند ثانیه فقط به ضبط خیره مونده بودم جمله‌ی مامان مدام توی سرم تکرار می‌شد: «اون شب، آیسان قرار نبود همراه ما بیاد...» فرشته آروم گفت: فرشته: آرش خان... شاید منظورشون چیز دیگه‌ای بوده سرم رو تکون دادم من: باید ادامه‌ش رو بشنویم دوباره دکمه پخش رو زدم صدای خش‌خش نوار اومد و بعد صدای بابا شنیده شد: بابا: اگه اتفاقی برای من و مادرت افتاد، آرش نباید هیچ‌وقت خودش رو مقصر بدونه... قلبم فشرده شد فرشته آروم نگاهم کرد بابا: آیسان اون شب همراه ما نباید میومد... چون قرار بود پیش مادربزرگ بمونه چشم‌هام رو بستم پس چرا من و آیسان هر دو توی خاطراتم داخل ماشین بودیم؟ صدای بابا دوباره پخش شد: بابا: اما درست لحظه‌ی آخر، آیسان خودش رو به ماشین رسوند... نوار قطع شد من: نه... چند بار دکمه رو زدم، اما ادامه نداشت فرشته: شاید نوار خراب شده ضبط رو برداشتم و نگاهش کردم من: یا شاید کسی قسمت بعدی رو برداشته همون لحظه صدای باز شدن در ورودی اومد هر دو برگشتیم اما این بار خبری از آدم ناشناس نبود یکی از نگهبان‌های عمارت بود نگهبان: آقا! پیداتون کردیم. بابابزرگ خیلی وقته دنبالتون می‌گرده نگاهم به فرشته افتاد بعد عکس و نوار رو داخل جیبم گذاشتم من: بریم در مسیر برگشت، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم فرشته بالاخره گفت: فرشته: آرش خان؟ من:هوممم؟ فرشته: به نظرم قبل از اینکه با آیسان حرف بزنید، با بابابزرگ صحبت کنید لبخند تلخی زدم من: این بار دیگه نمی‌خوام از کسی چیزی رو با اصرار بکشم بیرون فرشته: پس چی کار می‌کنید؟ به جاده خیره شدم من: صبر می‌کنم خودشون اشتباه کنن فرشته لبخند کوچیکی زد فرشته: یعنی می‌خواید آرومشون کنید؟ من: نه... نگاهش کردم من: می‌خوام ببینم کدومشون از حقیقت بیشتر می‌ترسه
وقتی به عمارت رسیدیم، مستقیم نرفتم سمت اتاق بابابزرگ اول رفتم اتاق خودم فرشته پشت سرم اومد عکس و نوار رو روی میز گذاشتم و چند لحظه بهشون خیره شدم فرشته: آرش خان؟ من: هوم؟ فرشته: هنوز به حرف آیسان فکر می‌کنید؟ نگاهم رو از عکس گرفتم من: بیشتر از حرف آیسان، به سکوتش فکر می‌کنم فرشته چیزی نگفت من: یه چیزی توی این ماجرا درست نیست فرشته: چی؟ من: اگه آیسان واقعاً همه‌چیز رو می‌دونه، چرا وقتی ازش پرسیدم اون مرد کیه، گفت نمی‌دونم؟ چند لحظه سکوت کرد فرشته: شاید می‌ترسه من: از اون مرد؟ فرشته: شاید از حقیقت سرم رو پایین انداختم همون لحظه در اتاق باز شد آیسان وارد شد با دیدنش فرشته کمی عقب رفت آیسان: می‌تونم با داداشم تنها حرف بزنم؟ نگاهی به فرشته کردم فرشته بدون حرف از اتاق بیرون رفت وقتی در بسته شد، رو به آیسان کردم من: چرا اومدی؟ چشم‌هاش پر از اشک بود آیسان: چون نمی‌خوام بیشتر از این دنبالش بگردی من: چرا؟ آیسان: چون بعضی چیزا رو وقتی بفهمی، دیگه نمی‌تونی مثل قبل زندگی کنی چند قدم جلو رفتم من: من دیگه مثل قبل زندگی نمی‌کنم، آیسان لبش لرزید من: از وقتی فهمیدم همه یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنید، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نیست آیسان سرش رو پایین انداخت من: فقط یه سؤال سرش رو بالا آورد من: اون شب... چرا تو سوار ماشین شدی؟ اشک از گوشه چشمش پایین افتاد چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت: آیسان: چون... مکث کرد آیسان: تو گفتی بدون من نمی‌ری خشکم زد من: من؟ آیسان سر تکون داد آیسان: تو بچه بودی... گریه می‌کردی و دستمو گرفته بودی چشم‌هام رو بستم یک تصویر کوتاه برگشت... دست کوچیک آیسان توی دستم صدای خودم: «آیسان باید باهامون بیاد.» چشم‌هام رو باز کردم نفس عمیقی کشیدم اکسیژن کم آورده بودم من: پس چرا مامان گفت قرار نبود بیای؟ آیسان جواب نداد فقط اشک‌هاش رو پاک کرد و به سمت در رفت قبل از خروج، برگشت و گفت: آیسان: چون مامان نمی‌خواست تو چیزی رو ببینی در بسته شد همون‌جا خشکم زد فرشته از پشت در وارد شد فرشته: چی شد؟ بهش نگاه کردم من: فکر کنم فهمیدم چرا حافظه‌م قفل شده فرشته: چرا؟ نگاهم روی عکس پدر و مادرم ثابت موند من: چون اون شب... مکث کردم من: من یه چیزی دیدم که مامان و بابا می‌ترسیدن یادم بمونه ادامه دارد...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جدید حاج حامد کپشن‌ پست:میلاد پر‌ برکت حضرت رسول اکرم ﷺ و امام جعفر صادق علیه‌السلام را به همه مسلمانان جهان تبریک و تهنیت عرض می‌کنم @bisaheldel
جدید سید حسنین @bisaheldel
عکس خام پست✨️🥲
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌟 جناب مدرس عروسک شد! 🌻 شروع متفاوت برنامه با هنرمندی احسان @mahfeltv3