"گر موجِ بلا چهرهی مـا را بگـذارد
در سینه به جز عشقِ تو کوتاه نباشد"
https://eitaa.com/bisaheldel
"گر به صد نقش بیاری رخ خود، یاری نیست؛
یار آن است که دلش با تو یکی گردد و بس"
https://eitaa.com/bisaheldel
"دیدی ای دل که غم ات، دنیاست؟
گفتی این عشق گر سراب آن است"
https://eitaa.com/bisaheldel
"اگر دستم رسد
روزی که ملکِ دستِ من باشد،
کُنَم از لطف، عالمی سیراب،
زِ اشکِ غم، به کامِ دل"
https://eitaa.com/bisaheldel
♡مَنِـــــــــ اُو♡
...
"وطن، یعنی، نبضِ زندگی،
یعنی، افتخارِ سربلندی"
https://eitaa.com/bisaheldel
"همه اهلِ دنیا، زِ هم، جدایند،
ولی اهلِ ایران، به هم، مبتلایِ عشقند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"تو جزئیاتِ دوستداشتنیِ زندگی هستی؛
همان چیزی که آدم را به ادامه دادن راضی میکند"
https://eitaa.com/bisaheldel
"همه چیز را بلد نیستم؛
اما بلدم چطور به تو برسیم و نمانیم نیمهتمام"
https://eitaa.com/bisaheldel
"در باغِ آرزوها گشتم، گُل چیدم،
هیچ میوهای شیرینتر از میوهیِ صبر نیست"
https://eitaa.com/bisaheldel
#رمان_بی_ساحل
#پارت_چهل_چهارم
(از زبان دلارام)
شب تا صبح خواب به چشمم نیومد
سرنوشت شومی که در انتظارم بود خواب و از چشمم گرفته بود
اون عوضی چند سال پیش که دوست بودیم روی واقعی خودشو نشون داد
اگه اونشب علی نجاتم نمیداد خدا میدونه من چه بلایی سرم میومد
در اتاق زده شد؛لباسمو مرتب کردم و با صدای گرفته ای بفرماییدی گفتم
در باز شد و قامت بلند امیرعلی توی چارچوب در نمایان شد
توی دلم قربون صدقه قد و بالاش رفتم؛هرچقدر هم اون من و دوست نداشته باشه من عاشقشم!!!!
امیرعلی:بیدارت که نکردم؟
خسته بودم از این همه رفتار ضد و نقیضش!!!!
من:نه؛بیدار بودم؛اومدن؟
امیرعلی:اره پایینه!
من:باشه؛برو منم میام
بی حرف رفت و در و بست؛به ساعت نگاه کردم ۱۰ صبح رو نشون میداد
هیچی نداشتم که ببرم با خودم؛لباسامو مرتب کردم و بعد بستن شال رفتم پایین
سامان با دوتا از نره غول هاش جلوی در ایستاده بودن منتظر من؛کیارش و امیرعلی هم یه گوشه ایستاده بودن
کیارش:امیدوارم سر حرفت بمونی سامان خان!!!
سامان با خوشحالی:حتما؛خیالت راحت!
رسیدم پایین؛سامان که چشمش به من افتاد با لبخند چندشی به طرفم اومد و گفت
سامان:آماده ای ماهی من؟
من با صدای خفه ای:بله
سامان با شادی:من تا دلارام و دارم هرچی از من بخواین با سر بهتون میدم
امیرعلی:ببینیم و تعریف کنیم
به آدماش اشاره کرد رفتن بیرون؛آخرین بار نگاهشون کردم و جلوتر از سامان زدم بیرون
......
از ماشین پیاده شدم؛استرس عجیبی داشتم؛در عمارت باز شد و یه پسر بچه ۶ ساله بابا گویان دوید سمت سامان؛خدای من زن و بچه داشت؟من و میخواست چیکار؟
روی زانوهاش نشست و بچه رو بغل کرد،یه خانم جوان خوشگلی بیرون اومد
خانم:اومدی سامان؟
سامان با عشق:بله خانمم
به سمتم اومد و رو به خانمش گفت:سمانه این دختر همونی که راجبش بهت گفته بودم
خانم که حالا فهمیدم اسمش سمانه هست خیلی بد نگاهم کرد؛از نگاهش ترسیدم
سمانه:هیممم؛اتاقش آماده است
سامان به آدماش اشاره کرد؛از دو تا طرفم گرفتن و وارد خونه کردن؛گوشه خونه یه پله بود که منتهی به پایین میشد؛از پله ها بردن پایین و وارد اتاقی که انباری بود کردن
یه چراغ کم سو روشن بود فقط؛دور و بر هم پر بود از وسایل قدیمی؛
هلم دادن که با زانو افتادم؛پهلو و زخمم تیر کشیدن،چشمام از شدت درد پر شد؛این تازه اولش بود دلارام اولش بود
نمیدونم چقدر توی اون انباری بودم که در آهنی باز شد و سامان وارد شد؛به آدماش اشاره کرد به صندلی بستن من رو!!
سامان:بالاخره توی تور من افتادی جوجه؟!
بهت میفهمونم فرار کردن از دست سامان چه عواقبی داره!!
من:تو زن و بچه داری سامان؛من و چرا خواستی؟چرا؟
سامان:کار نیمه تمام دارم باهات جوجه
خودمو برای هر ضربه بدتری آماده کردم؛من جنازه ام از این خونه بیرون میرفت اینو مطمعن بودم
جلوتر اومد و موهامو دور دست هاش پیچید؛چنان میکشید که حس میکردم الان هاست موهام کنده میشن
سامان با خشم:که از دست من فرار میکنی؟
موهامو ول کرد و پشت سر هم محکم ۵ تا سیلی به صورتم زد
دیگه از درد صورتمو حس نمیکردم
سامان:اون وسیله رو بیار؛درازش کنین و دست و پاهاشو بگیرین
خدای من خودت کمکم کن