eitaa logo
《 مُحیی اَلحَیاة 》
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کانال اصلی رمان محی الحیاة♡ 🔴خواندن این رمان فقط در این کانال حلال هست 🔴برای خواندن رمان بدون مشکل شرعی حتما عضو باشید
مشاهده در ایتا
دانلود
(ارسن) از روز هایی که از این برنامه ها دارند بی زارم پایم را تکان میدهم و پوست لبم را با دست میکنم از کی اینجور شده بودم؟! چند وقت بود؟! کمی تفکر کافی بود تا بفهمم که این بی قراری سال هاست به وجودم چسبیده و رهایم نمیکند... از همان زمانی که با پدر بزرگم تنها میشدم تا راجب مسائل اعتقادی با من صحبت کند شروع شد سنی نداشتم! ولی از همان اول حرف هایش برایم غیر منطقی بود پدر بزرگم نابینا بود نمیدانم چه اتفاقی برایش افتاد ولی هیچ وقت هم دلم نمیخواست بدانم... خیلی راحت میگفت که فقط یهودی ها انسان هستن تمام مردم دنیا حیوانند و کشتنشان کار صحیحی است همینقدرغیر منطقی پدرم خیلی جدی و بد اخلاق بود ازش میترسیدم مخصوصا وقتی ازم خواست به یک پسر هم سن و سال خودم شلیک کنم، من فقط هفت سالم بود ولی بچه ها را از بچگی وحشی بار می آوردند. آری اضطراب مداوم من از آنجا نشأت گرفت از آنجایی که مادرم با پدرم بحث میکرد که مجبورم نکنند این کار ها را بکنم پدر و مادرم همیشه دعوا داشتن ان مرد بی شرف همیشه مادرم را کافر می‌خواند اما او فقط به فکر آسیب روحی ندیدن من بود! فقط همین تنها پناه من او بود میگفت این بچه ست ازش انتظار نداشته باش این کارو بکنه اون کارو بکنه ادم بکشه سر ببره تا اینکه او را هم از من گرفتن او را هم گرفتن جلوی چشمانم از داد و بیداد اول صبح فهمیدم امروز از آن روز هایی است که آرزو میکردم بمیرم... اما انتظار این یکی را نداشتم از پله ها به طرف پذیرایی رفتم صدای داد و بیدادشان بیدارم کرده بود... پدر و مادرم من را دیدن...اما دعوایشان بالا گرفته بود و میترسیدم جلو بروم و در آغوش مادرم آرام بگیرم اشک در چشمانم حلقه زد تا اینکه پدرم...وقتی مادم داشت دست هایش را به نشانه تحدید تکان میداد و به او هشدار میداد طی دوثانیه کلت اش را ار رو میز نهار خوری کنار دستش بر داشت و دو تیر پشت سر هم به سینه مادرم زد! اسلحه اش را به من نشان داد و گفت میبینی ارسن؟! سر نوشت ادمی که از دین نا فرمانی کند همین است! از کنارم رد شد و از خانه بیرون رفت حتی یک قطره هم از ابی که در چشمم جمع شدو بود بیرون نریخت اشکم خشک شد از آن روز تا حالا دیگر گریه نکردم و همینطور دیگر نخندیدم از درون مرده بودم! هرگز ادم سابق نشدم و نخواهم شد...
دوستاتونو دعوت میکنید به چای و کتاب؟