「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
چهار پارت
پس منتظر بمونین چهار تاشو باهم بفرستم
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
پس منتظر بمونین چهار تاشو باهم بفرستم
نت ندارم،زود باش🥺🦦
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
تو بده منم بدم👩🦯
ناشناس من کویره،قول دادم وقتی کویر نشد پارت بدم
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟽
꒷⏝꒷
<فردا شب/ساعت 𝟼>
ماهرخ: وقتی از کافه برگشته بودم مامان اینا رفته بودن سریع رفتم یه دوش گرفتم
بعد زیر و رو کردن اتاق یچیزی پوشیدم میکاپ کردم موهامو کرلی کردم و عطر زدم همه چی آماده بود فقط منتظر پیام حامی بودم
꒷⏝꒷
<گپ>
جانا: ماهرخ نمیایی؟
ماهرخ: چرا حاضرم
مانی: بیام دنبالت؟
ماهرخ: نه نمیخواد
مانی: چرا؟
ماهرخ: خودم میام
جانا: زود بیا خوشگله
ماهرخ: باشه
شروین: منتظریم پس
حامی: خفه شو شروین
فرید: بحح عاقای صالحی تشریف آوردن
جانا: داداش کارت تموم شد؟ بیا دیگه
حامی: باشه نیم ساعت دیگه میرسم
فرید: قضیه بو داره🦦
حامی: مریض
꒷⏝꒷
ماهرخ: یکم تو گوشی گشتم که حامی پیام داد رسیده کیفمو برداشتم کفشمم پوشیدم و رفتم پایین
درو باز کردم رفتم بیرون که همون موقع حامی از ماشین پیاده شد و زل زد بهم
حامی: واای خدا چقدر خوشگل شدی تو
ماهرخ: عه حامی
حامی: جونِ حامی
ماهرخ: اینطوری نگو خب
حامی: چرا؟ خب حقیقته
ماهرخ: عه خجالت میکشم نگو
حامی: من قربون خجالت کشیدنت
ماهرخ: خدانکنه بریم دیگه دیره
حامی: بریم خانم خوشگله
<رسیدن>
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟾
꒷⏝꒷
ماهرخ: حامی ماشینُ پارک کرد زنگ و زدیم و رفتیم داخل با همه سلام و احوالپرسی کردیم و رسیدیم به بچه ها
ماهرخ: سلام
جانا: سلاام خوشگلمم
حامی: سلام
فرید: سلاام دوتایی اومدین؟😃
جانا: عه راس میگی
ماهرخ: آره
مانی: دروغگو تو که گفتی تنها میام
شروین: اینا از قبل هماهنگ بودن
حامی: خفه شو شروین
مانی: نچ نچ نچ
ماهرخ: اه به شما چه اصن دوست داشتم با حامی بیام
شهرزاد: اینطوریه.. بیایید بشینید
꒷⏝꒷
ماهرخ: دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم من کنار جانا و شهرزاد
حامی ام کنار شروین
مامان هام داخل آشپزخونه
بابا هام درحال گپ زدن
چند دقیقه بعد زنگ خونه به صدا دراومد
خاله لیلا درو باز کردن و بعد چند دقیقه نگار و خانوادش اومدن
سلام و احوالپرسی کردیم و نگار با ناز رفت کنار حامی
نگار: سلاااام حامییی
حامی: سلام
نگار: چطوریی؟ دلم واست تنگ شده بود
حامی: خوبم ممنون
نگار بدون معطلی نشست کنار حامی خیلی راحت و نزدیک
ماهرخ: حالم یکم گرفته شد ولی به روی خودم نیاوردم و رفتم تو گوشی که حامی متوجه شد و از جاش بلند شد اومدم کنار من نشست
حامی: اینجا خنک تره
نگار: آها
ماهرخ: چیزی نگفتم از گوشی اومدم بیرون و دوباره با بچه ها مشغول حرف زدن شدیم
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
پــارٹ هــای جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ
دوتای دیگه ام دارم تایپ میکنم
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟺𝟾 ꒷⏝꒷ ماهرخ: حامی ماشینُ پارک کرد زنگ و زدیم و رفتیم داخل با همه سل
عههه واااا بچه ها دهن این دوتا سرویس کردین،بسه
نگار کَنه😒