「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
ادیییی😃 سین میزنه جواب نمیده چیکار کنممم؟
برا منم جواب نمیده
بدبختتتتتت شدیممممم😞💔.
من مهدیس میشناسم تا به پاش نیوفتی جوابتو نمیده.
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
از همون اول میگفتیم کیه اینجوری نمیشد🦦🎀
آره والا ما هم کرم داریم به خدا🗿
ادامه ی بحث:
@hamighahrman
اینجاعه
حتما تشریف بیارید
تخمه ام بیارید
با تشکر🦦
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟻
꒷⏝꒷
<فردا صبح>
ماهرخ: با نوری که میخورد تو چشمم بیدار شدم
رفتم سرویس کار های مربوطه رو انجام دادم لباسمو عوض کردم
رفتم پایین
همه بیدار بودن
ماهرخ: سلاام صبح بخیررر
همه: صبح بخیرر
ماهرخ: خواستن برم بشینم که صدای خاله لیلا اومد
لیلا: صبحونه حاضرهه
ماهرخ: همه حمله ور شدن سمت آشپزخونه
فرید: خاله دستت طلا گشنم بودد
شروین: انگار صد ساله غذا نخورده🗿
مانی: اون پنیرو بدین من واسه منه
جانا: واسه منه چی میگی تووو
علیرضا: اسم نوشتین روش؟ یا خریدینش؟🦦
ماهرخ: پنج نفره داشتن سر یه تیکه پنیر دعوا میکردن خدایا تاسفففف
-اول صبحی جنگ پنیر راه انداختین؟
حامی: ولشون کن اینارو بیا بشین
ماهرخ: رفتم نشستم کنار حامی
مشغول صبحونه خوردن شدیم
یکم بعد حامی آب پرتغال رو هل داد سمتم
حامی: بخور واسه توعه
ماهرخ: مرسیی
شروین: عجب ما واسه یه پنیر جنگ جهانی راه انداختیم ایشون خدمات ویژه دارن
حامی: حسود نباش
علیرضا: داداش این دیگه حسودی نیست تبعیضه🗿
همه زدن زیر خنده
<یکم بعد>
حامی: بسه دیگه خوردین؟
ماهرخ: نه من هنوز چایم تموم نشده
حامی: چایی رو بعدا میخوری ، پاشین بریم
ماهرخ: کجااا
حامی: دوچرخه سواری
فرید: باز این دوتا برنامه ریزی کردن
ماهرخ: من خودمم الان فهمیدمم
علیرضا: این زندگی مال ما نیست انگار
حامی: پاشو جوجه پاشین
ماهرخ: باشه بابا
رفتیم حیاط
هوا خیلی خوب بود
هرکی یه دوچرخه سوار شد و راه افتاد
باد خنکی به صورتمون میخورد
تقریبا نیم ساعتی دوچرخه سواری کردیم و رفتیم سمت ویلا
<داخل ویلا>
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟻𝟻 ꒷⏝꒷ <فردا صبح> ماهرخ: با نوری که میخورد تو چشمم بیدار شدم رفتم سر
پــارٹ جدید تــقـدیـم نـگــاه هـاٹون୨ৎ