「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
سلاام سلاام👀
هیسسس
پارتتتتتتتت
ندی بخدا میام خونتون🗿🔪
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟼𝟷
꒷⏝꒷
<طبقه ی پایین>
همه دور هم نشسته بودن ..
حرف میزدن
شوخی میکردن
که یهو زنگ در به صدا در اومد
خاله لیلا: فکر کنم اومدن
فرید: او بالاخرهه
خاله لیلا: من میرم در و باز کنم
_
در باز شد ..
صدای سلام و احوالپرسی سکوت خونه رو شکست
مهمونا یکی یکی وارد هال شدن
و همون لحظه فضا شلوغ تر شد
همه دور هم نشستن و مشغول حرف زدن شدن
پسرا راجع به فوتبال ..
دخترا غیبت🦦
خانواده هام راجع به کار های روزمره و این داستانا
__
<چند ساعت بعد>
مهمونی حسابی جا افتاده بود
صدای خنده از همه جای خونه میومد
مامانا ، خالهها و دخترا توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام بودن
بوی برنج و خورشت کل خونه رو پر کرده بود
از اون طرف
مردا توی هال دور هم نشسته بودن
هر چند دقیقه یه بار یکی یه خاطره تعریف میکرد و بقیه میزدن زیر خنده
صدای خاله لیلا از آشپزخونه بلند شد
خاله لیلا: حامی
حامی: جان
خاله لیلا: بیا این ظرف سالادو ببر
حامی: مامان؟ چرا همیشه من؟
فرید: چون تو همیشه بیکاری
حامی: گمشو
خاله لیلا: بیا غر نزن
حامی: اومدمم
𝐞𝐝𝐚𝐦𝐞 𝐝𝐫 𝐩𝐚𝐫𝐭 𝐛𝐚𝐝 :・゚
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」
「・゚: 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐝𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐠 :・゚」 𝐩𝐚𝐫𝐭:𝟼𝟷 ꒷⏝꒷ <طبقه ی پایین> همه دور هم نشسته بودن .. حرف میزدن شوخی میکردن
انقدر پارت ندادی یه دور رفتم پارت قبل رو خوندم که یادم بیاد🗿