eitaa logo
مُربـای بـلوبری🫐
180 دنبال‌کننده
1هزار عکس
84 ویدیو
6 فایل
to live happily✨🫐
مشاهده در ایتا
دانلود
هوا مه آلود بود و من سرگردان در جنگل قدم میزدم و هوای سرد را به اعماق ریه هایم می‌فرستادم. جنگل امروز ساکت تر از قبل به نظر می‌رسید انگار که دورتادور آن را اشباح گرفته باشند،همانقدر سرد و بی روح ولی سبز.. اگر دقت میکردی حس شادابی را در آن روح های سرگردان احساس میکردی! حس جوانی،حس شوق به زندگی که دیگر نصیب آنها نمیشود..و تمام حصرت هایی که با خود به قبرستان بردند شاید برای همین است که در این جنگل پرسه میزنند شاید هنوز هم فکر میکنند کسی اینجا به سراغشان بیاید و دلتنگشان شود پس شاید من هم بتوانم اینجا بمانم ولی اگر بمانم قطعا خودم هم در آن محوطه مرگ گرفتار میشوم پس متاسفم مِری عزیزم،امیدوارم مرا بخشیده باشی میدانی ک بعد از مرگ تو همیشه به یادت بوده و هستم.. اگر بتوانم بعدا هم به شما سر میزنم تا با آرامش به خانه خود برگردید- -از طرف *جودی‌ @mininm به پریاِ زیبا @shesfall✨☘
دوستی واژه عجیبی بود که بعد از آشنا شدن با او تازه درکش کردم.. توانستم دوستی را پیدا کنم که مرا میفهمید و باعث میشد در کنار او خودم باشم..نیازی به نقش بازی کردن نبود چون او مرا کامل می‌شناخت هرگز فکر نمی‌کردم بتوانم تا این حد احساس شادی کنم اما وقتی احساسم را با اون تقسیم میکردم شادی ام چندبرار می شد و او یک جورایی ناجی زندگی من بود با او ساعت ها کتاب می‌خواندم و درمود اینکه کدام ستاره پر نور تر است بحث میکردیم با او به مسخره ترین چیز ها میخندیدم و با او مشکلاتم را ساده می‌گرفتم اگر او هنوز هم بود مطمعنم زندگی برایم جای لذت بخش تری میشد اما من از او شادی را یاد گرفتم پس میتوانم هنوز هم شاد باشم.. -از طرف *جودی @mininm به چنل @maghmum_ir ✨🤝
چشم هایم را می‌بندم و میگذارم در لا به لای متن آهنگ مورد علاقم گم شوم.. این آهنگ مرا میبرد به گذشته های دور و مرا آنجا رها میکند و من آنجا هرچیزی را ک دوست دارم عوض خواهم کرد و خاطراتم را با خودم به آینده میبرم تا شاید بتوانم دوباره خاطرات خوبم را تکرار کنم.. و بتوانم آدم های مهم زندگی ام را دوباره ببینم بدون آنها زندگی یک چیز کم دارد و همیشه یک گوشه از آن خالی است و منتظر است کسی بیاید و تغییری ایجاد کند اما چیزی که هیچوقت به راحتی پیدا نمیشود همان چیز ها و آدم هایی هستند ک در کنارشان خوشحالیم با این حال در این فکر هستم که آن گوشه خالی از زندگی ام را هم خودم پُر کنم بالاخره تنها چیزی که همیشه برای تو باقی می ماند خودت هستی- -از *طرف جودی @mininm به عارفه خانوم @Alive_poets12✨🍓
او همیشه دفتر خاطراتش را همه جا با خود می‌برد.. اگر از او می‌پرسیدید چرا این کتاب را همه جا با خود میبری می‌گفت نمیدانم کِی به این دفتر نیاز پیدا میکنم برای همین ترجیح میدهم همه جا او را ببرم میخواهم تمام خاطراتم را با او شریک شوم و برایش تعریف کنم فکر میکنم دفترم خیلی بیشتر از دوستانم به من گوش می‌دهد و همه چیز را در خودش ثبت میکند و در مواقع لزوم به من یادآوری می‌کند،که هستم و چرا باید زندگی را به زیباترین شکلی که میشود زندگی کنم! او میداند من کی شاد و کی غمگین هستم و همیشه برای شنیدن حرف هایم آماده است هربار که مدادم را در دستم میگیرم و می‌نویسم کوله باری از فکر های بی پایان در سرم خالی میشوند و احساس سبکی میکنم و نمیتوانم بدون او جایی بروم زیرا او بخشی از من است! -از *طرف جودی@mininm به نهان رویا@nahan_roya✨🌙
مُربـای بـلوبری🫐
این داستان: قورباغه ها
مُربـای بـلوبری🫐
بازم ممبرای زیبا=))))✨🦕
کلبه رو به رو زیادی درب و داغان به نظر می‌رسید و جَسپر بعید می‌دانست کسی آنحا زندگی کند ولی با این حال یک حس درونی به تو می‌گفت برو داخل کلبه جسپر گفت:جهنم و ضرر تهش توسط یه روح خبیث گرفتار میشم و مجبور میشم تا ابد رخت هاشو بشورم با قدم های پیوسته و محکم به طرف کلبه رفت و در را با پایش حل داد بلند گفت: سلامممم ولی هیچ جوابی نگرفت و دوباره گفت:سلامممم صدایی مانند گربه شان توماس زمانی ک التماس میکرد تا بهش یک تکه گوشت بدهیم در فضای کلبه پیچید اما هرچه گشت چیزی ندید میخواست رد شود ک کسی دوباره با صدای بلند گفت: جلو پاتو نگا کن خانوم نگاه جسبر به پایین کشیده شد و کوتوله ای را دید که با لباس یه دست نارنجی اش دست به کمر آنجا وایستاده و برایش چشم غره میرود حالا بماند ک دهان جسپر از تعجب باز مانده بود و از آخر هم کوتوله باید مگس ها را از جلوی دهانش می‌پراند کوتوله گفت: چیه مگه جن دیدی؟ اگه برات سوال پیش اومده باید بگم بله کوتوله ها وجود دارند و من به هیچ وجه یه روح سرگردان یا یه همچین چیزی نیستم پس لطف کن و دهنتو ببند و بیا تو نمیخام کسی یه آمیزاد غول پیکر رو دم در خونمون ببینه -از *طرف جودی@mininm به هرسیلیا عزیز@love_myself_2✨🐸
یک آیینه وسط جنگل؟ واقعا مضحک بود باورم نمیشد چه کسی و با کدام عقل یک آیینه را در اینجا رها کرده باشد رفتم جلو تر تا با دقت آیینه را ببینم آیینه به نظر نو می‌رسید اما یک مشکل داشت نمیدانم چی اما خیلی عجیب بود خواستم برگردم که متوجه شدم که تصویری در آیینه نیست من داخل آیینه نبودم..اصن مگر میشود؟ دستم ناخداگاه سمت آیینه کشیده شد و در کمال تعجب در آیینه فرو رفت و انگار که به یکبار زمین به آسمان بیاید من وارد جهان دیگری شدم چشم هایم برای چند ثانیه فقط نور کور کننده ای را تشخیص میداد و بعد.. در جلوی چشمانم یک قصر بزرگ از جنس مرمر ظاهر شد و من فقط توانستم بگویم: خدای من قصر به قدری باشکوه بود که اگر این را در دنیای خودمان می‌دیدم میرفتم و حتی سنگ هایش را میبوسیدم اما اینجا فرق میکرد و معلوم نبود عاقبت ندید بدید بازی ام چه میشود آهسته به سمت در ورودی بزرگ قصر رفتم پیدا کردنش کار زیاد مشکلی نبود زیرا قارچ های جنگلی که روی زمین زیر پایم رشد کرده بودند راه آن را به خوبی نشانم میدادند با هر قدمی ک برمیداشتم قارچ زیبای دیگری جلوی پایم سبز میشد بالاخره به در اصلی رسیدم در با باز کردم و در همان لحظه دایناسوری هم جثه خودم رو به رویم قرار گرفت وای خدای من،این دیگر آخرش بود باورم نمیشد و مطمعن بودم ک خواب هستم اما دایناسور گفت: هی خوشحالم که دوباره می‌بینمت ویل دوباره؟ دیگر مطمعن هستم که خوابم و فقط باید از خواب بیدار شوم اره باید بیدار شم اما بیدار که نشدم هیچ..بلکه دایناسور جلو آمد و با من دست داد وای نه این نمیتونه واقعی باشه‌.... - از *طرف جودی @mininm به ویل جادویی@darkmind08✨🦖