به عکس های متفاوتی که از اقیانوس های مختلف جهان جمع کرده بودم نگاه میکنم، اقیانوس ها برای من چه بودند؟.
از روی میز کار بلند میشوم و به سمت آشپز خانه میروم. لیوان را از آب پر میکنم و به آن خیره میشوم، اگر در اقیانوس زندگی میکردم، وضع حالم چگونه بود؟
آب را یک سره میخورم. به بیرون از پنجره نگاه میکنم و آهی میکشم. زیر لب با خودم میگویم: «شاید اقیانوسها رازهایی دارند که هیچوقت نمیفهمم.»
به میز کار برمیگردم. یکی از عکسها را برمیدارم؛ تصویری از اقیانوس آرام، با آسمانی صورتی در غروب. انگشتم روی تصویر میلغزد. با خودم فکر میکنم، آیا واقعاً آرامش اقیانوس حقیقی است، یا در دل آن طوفانهایی پنهان شده؟
چشمانم را میبندم. در خیالم صدای موجها را میشنوم، بوی نمک در هوا و لمس شنهای خیس زیر پاهایم. شاید اقیانوسها چیزی به من میگویند، اما من هنوز زبانشان را نمیدانم. شاید، فقط شاید، آنها هم مثل من دنبال چیزی هستند؛ آرامشی که همیشه از دسترس دور است.
دفتر یادداشت کنارم را باز میکنم و مینویسم: «اقیانوس، تصویری از خود من است. آرام در بیرون، اما پر از تلاطم درون.»
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاییز با کوله باری از خاطرات می اید
بیقراری دل از خزان شروع شد
که برای داشتنت برگ ها سقوط کردند
طوفان شد و همه ی شهر زرد و خزان شد
عشق را میانِ خاک و برگ های پاییز کاشتم
آنقدر به آن آب دادم که تمام وسعت
دل به نام زیبایش شد
چگونه توصیف کنم تلخی لیل و نهار را
شب که میشود
هجوم خاطرات به سمت من است
و شب های فراغ تلخی قهوه را دارد
آنچنان تلخ که گمان نمیکنی
و در اندیشه ات نمی گنجد
که من چگونه این شب هارا
تحمل کرده ام
دل را خوش کرده ایم به یک معجزه
که چه میشد اگر در عشق ما
معجزه ی موسی بود...