دقیقا منطقم ازینکه خاطرات و سوتی هامو دوباره دارم برای خودم تعریف میکنم چیه واقعا؟
مودم وقتی صبح پاشدم و باید برم مدرسه:
اولیویا فرزندم وقتی داری وارد یک فضای عمومی میشی لبخند بزن یجوری به ملت نگا نکن که انگار باهاشون پدرکشتگی داری.
همچنان من وقتی وارد مدرسه میشم: نمود یک قاتل زنجیره ای که داره به طرف اتاقک بازجویی کشیده میشه✔️
ماه ها پیش من برای این قسمت از داستان گره گشایی کرده بودم.
حتی دیالوگ های هر شخصیت را بنا به ترتیب اولیت در ذهنم چیده بودم.
اما افسوس که این کار راه حلی برای فرار از صحبت های بی ارزش جمع بود که هیچ از آنها نمیفهمیدم. بدتر از آن این بود که توانایی بیان و قلم و کاغذی برای نوشتن این چینش نداشتم و حال میان این همه مشغله آن ها را فراموش کردم.
البته من آنها را کمابیش به نازعلی انتقال داده بودم اما... مغزهایمان ماهی است.
اما ایده ای نوین برای جبران این فراموشی ماهی گونه مطرح شد که حاصل ۹۰ دقیقه گفت و گوی فرا منطقی با نازعلی بود و اکنون میتوان علت تاخیر پارت گذاری را گردن امتحانات انداخت.
امتحاناتی که بیرحمانه از دانشآموزان زامبی شب زندهدار میسازند😔✔️