شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
دریا بود یا اشک نهنگهای غمگین؟ کسی نمیداند.
تختهای بر امواج آن شناور بود.
یکی دست در دست دیگری، گویی تمام دنیا را داشت.
آن یکی به انعکاسش در آب خیره بود.
یکی در کنار دیگری آینده را امید داشتند؛ با هم و برای هم.
دریا آن یکی را در آغوش کشید؛ در حالی که به آفتاب چنگ میزد تا چشمی او را دریابد. اما... در تماشای آن دو، جزئی از دریا شد. حبابها روی آب جان میدادند.
یکی پرسید: غرق شد؟
دیگری گفت: غرق شد.
دریا همچنان مواج بود. یکی دست در دست دیگری، گویی تمام دنیا را داشت.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
شـب آبی
#بیکلام 🎧🎶
هر لحظه خود را به سخرهها میکوبند. میدانم تو را میخواهند! از بیچارگیست این کوبیدن امواج بر سخرههای سنگی دلم.
در طول روز هیچکس صدایشان را نمیشنود؛ راستش هرگز کسی صدایشان را نمیشنود.
گاهی در همهمه و شلوغی، برای من هم مبهم است نجوای غمانگیزشان.
اما امان از شب و سکوت و تنهایی...
دگر نیستی. عزیز دل، دگر کنارم نیستی.
ماه که بالا میآید، انگار هوای تو بیشتر به سرشان میزند. آرامآرام بالا میآیند و تمام وجودم را لبریز میکنند.
و تو هر شب در دریای اشکی چشمانم غرق میشوی.
#آیهان_نویس
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉
.
«امیدوارم یاد من نیفتی. همانجا زیر خروارها خاک بخواب که نبینی من مثل یک ملخ بالشکسته انتظار میکشم تا جانوری سیاه بیاید پاهای گندهاش را بگذارد روی کلهام.
میدانم، میدانم که لِهم میکند تا نفهمم چطور آمدم و چطور رفتم، و این را هم میدانم که مثل درختهای گذران در شیشهی تند ماشین به گذشته پرتاب خواهم شد. میدانم.»
–فریدون سه پسر داشت–
#برشی_از_کتاب
𝒷𝓁𝓊𝑒𝓃𝒾𝑔𝒽𝓉