عاشق، زمزمه میکند. فریاد نمیکشد.
بانوی گـُل به گونه انداخته، با لهجه ی شیرینش گفت: باید تـَخـَیُل کنیم که در مِه راه میرویم؛ در مِهی بسیار فشرده و سپید. تمام ِ عُمر در مِه. در کنار هم، من و تو،مِه را میپیماییم- آرام، و به زمزمه با هم سخن میگوییم.
در یک مِه نَوَردی ِ طوالنی، هیچ چیز به وضوح ِ کامل نخواهد رسید؛ و به محض آنکه چیزی را آَشکارا ببینیم.مثال چراغهای یک اتوبوس ِ زندان را آن چیز از کنار ما رَد خواهد شد، یا ما از پهلویش خواهیم گذشت. اگر سر
برگردانیم هم با بُغض و نفرت فقط برای آنی میله های پنجره ی اتوبوس را خواهیم دید و یک جٌفت چشم را. و باز مِهِ سپید ِ فشرده مسلط . بگذار خشخاش، شقایق ِ تیغ نخورده بمانـَد، و شک کنیم در اینکه اصلا اتوبوسی در کار است، و میله هایی ، و چشمهایی آنگونه سرشار از خاکستر،وپَرنده .
مِه اگر آنطور که من تخیل میکنم باشد، دیگر از نگاههای چرکین، قلب های کِدِر، رفتارهایی که آنها را رذیالنه مینامیم، گِله مند نخواهیم شد. خائنان ِ به خاک-همان ها که زمین ِ خدا را آلوده میکنند.
#یک_عاشقانهی_آرام
- تو خبرش کردی؟
- نه خودش بو کشیده...
خوب می گذرد. پر و شیرین. خنده. خنده بانوی کتابدار. از خنده ها به خنده می افتد.
در باب همه چیز حرف می زنیم. مددی ، قدری، از اوضاع ناراضی ست. نه از گرانی، از ترس آنکه مبادا انقالب به مخاطره بیفتد. مددی می ترسی. من و تو دلداریش می دهیم. بانوی کتابدار به او نگاه می کند. پسرم به بانوی کتابدار،لبخند می زند. تو می بینی. او حس می کند و برافروخته می شود.
#یک_عاشقانهی_آرام
Yek_Asheghane_Aram_romanbook.pdf
حجم:
2.4M
៹#پی_دی_اف𓂅.⋆📻
یک عاشقانه ی آرام 🫂🪞
نویسنده : نادر ابراهیمی 👤🖋
ژانر : عاشقانه _ اجتماعی 💗✨️
تعداد صفحات : ۱۱۳ 🗂📌
ناشر : رمانسرا 📎📇
سال نشر : ____ 🚫⁉️
#یک_عاشقانهی_آرام
سالها سال بعد هنگامی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در مقابل سربازانی که قرار بود تیر بارانش کنند ایستاده بود، بعد از ظهر دوردستی را به یاد آورد که پدرش او را به کشف یخ برده بود. در آن زمان، دهکده ماكوندو تنها بیست خانه کاهگلی و نئین داشت. خانه ها در ساحل رودخانه بناشده بود. آب رودخانه زلال بود و از روی سنگهای سفید و بزرگی شبیه به تخم جانوران ماقبل تاریخ،می گذشت. جهان چنان تازه بود که بسیاری چیزها هنوز اسمی نداشتند و برای نامید نشان می بایست با انگشت به آنها اشاره کنی. هر سال، نزدیک ماه مارس
یک خانواده کولی زنده پوش چادر خود را در نزدیکی دهکده بر پا می کرد و با سروصدای طبل و کرنا اهالی دهکده را با اختراعات جدید آشنا می ساخت.
#صد_سال_تنهایی
آنوقت باز ادامه داد تا از پیشگویی و اطمینان تاریخ و نوع مرگ خود مطلع شود ولی لزومی نداشت به سطر آخر برسد چون می دانست که دیگر هرگز از آن اتاق خارج نخواهد شد، چنین پیشگویی شده بود که شهر آیینه ها یا سرابها درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونيا كشف رمز مکاتیب را به پایان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمین و خاطره بشر محو خواهد شد و آنچه در آن مکاتیب آمده است از ازل تا ابد تکرار ناپذیر خواهد بود، زیرا نسلهای محکوم به صد سال تنهایی، فرصت مجددی روی زمین نداشتند.
#صد_سال_تنهایی