با کسی که دوستش دارید
ساعت ها حرف بزنید ؛
چای بنوشید ،
او را از لا به لای روزمرگی ها نجات دهید
و نگذارید به همین سادگی بمیرد.
جایِ تو
میانِ این شعرها
بدجوری خالیست ؛
انگار ′فعل′ را از جمله
′چای′ را از عصرانه
و ′بوسه′ را از عشق دزدیده باشند.
بخارِ چای.
مرا محکم بغل کن زنده خواهم شد به آسانی... که گرمای تنت بر گردش خونم اثر دارد.
تاصحبتآغوشِتوشدمرجعمانگفت:
هرگونهگناهیکهمحالاست،حلالاست :)
بخارِ چای.
چشم های تو بابونه است. دم کردهاش حالم را خوش میکند، احساسم را جان می بخشد و قلبم را از عشق لبریز م
«برای تو، برایِ چشمهایت
برای من، برایِ دردهایم
برای ما، برایِ این همه تنهایی
ای کاش خدا کاری کند!»