eitaa logo
پناهگاه نویسنده ها؛
78 دنبال‌کننده
154 عکس
95 ویدیو
0 فایل
بیرون باران می آید تو به دنبال سرپناهی هستی که ناگهان کتابفروشی قدیمی را میبینی و به سمت آن می روی. عطر چای و کتابان قدیمی می آید. " برایت یک لیوان چای میاورم. هر کدام از کتاب هایی را که می خواهی بردار و بخوان"
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا واقعا پناهگاه نویسنده هاست؟منظورم اینه نویسنده زیاد داره؟ ⋱࿙⋰⋱࿙⋰⋱࿙⋰⋱࿙⋰ معلومه که داره‌.پر از کسایی که مطمئنم در آینده نویسنده هایی میشن که هنر از قلمشون میباره.
پناهگاه نویسنده ها؛
منظورش خودشه☝🏻
یکی از نویسنده های آینده خودتی✨
پناهگاه نویسنده ها؛
خب آره دیگه خودتی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از until the very end.
شاهزاده ای را دید و هیچکس نمی‌دانست چطوری قرار است پیش برود. یک سلام و یک برگشتن و نگاه "لرد آپولو؟". با حضور خود به من برکت ده، مرا در آغوش بگیر. طوری رفتار کن انگار سرنوشت نمی‌تواند ما را جدا کند. هیچکس نمی‌دانست چطور قرار است پیش برود؛ حتی ایزدی که دلفی متعلق به او بود. شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمی‌گرفت می‌دانست چه می‌شود. شاید، شاید، شاید... . تا پایان آن منو تو خواهیم بود؟ یک جاودانه و فانی عزیزش در رو به روی یکدیگر بودند و آنگاه که چهره ی خندان او را دید، باد تغییر جهت داد. رنگ سرخ از سر و رویش می‌چکید. شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمی‌گرفت... . شاهزاده در آغوش خدایی بود که اشک می‌ریخت و به سرنوشت قسم می‌خورد. هیچکس نمی‌دانست چطور قرار است پیش برود. زمزمه های باد چه بود؟ دو جاودانه؛ یکی زوزه ی باد حسود، دیگری شیون برای عشق از دست رفته. کاش می‌توانست با او باشد، تا آخرش. بدین صورت سنبل ها به وجود آمدند؛ بنفشی که از قرمز شکفته شد. زاده ای از عشق، غم و حسادت. این درد و اشک...
«لطفا مرا ببخش»
.
اندیشمک