until the very end.
شاهزاده ای را دید و هیچکس نمیدانست چطوری قرار است پیش برود. یک سلام و یک برگشتن و نگاه "لرد آپولو؟".
با حضور خود به من برکت ده، مرا در آغوش بگیر. طوری رفتار کن انگار سرنوشت نمیتواند ما را جدا کند. هیچکس نمیدانست چطور قرار است پیش برود؛ حتی ایزدی که دلفی متعلق به او بود.
شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمیگرفت میدانست چه میشود. شاید، شاید، شاید... .
تا پایان آن منو تو خواهیم بود؟
یک جاودانه و فانی عزیزش در رو به روی یکدیگر بودند و آنگاه که چهره ی خندان او را دید، باد تغییر جهت داد.
رنگ سرخ از سر و رویش میچکید. شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمیگرفت... .
شاهزاده در آغوش خدایی بود که اشک میریخت و به سرنوشت قسم میخورد. هیچکس نمیدانست چطور قرار است پیش برود.
زمزمه های باد چه بود؟ دو جاودانه؛ یکی زوزه ی باد حسود، دیگری شیون برای عشق از دست رفته.
کاش میتوانست با او باشد، تا آخرش.
بدین صورت سنبل ها به وجود آمدند؛ بنفشی که از قرمز شکفته شد. زاده ای از عشق، غم و حسادت.
این درد و اشک...
«لطفا مرا ببخش».
هدایت شده از آیـرِن✧
- until the very end -
شما هم اون حس خوبی که من دریافت کردم رو گرفتید؟ چقدر اینجا ناز و قشنگه. توجهش به جزئیات و طرز صحبتش واقعاً جذاب و دوستداشتنیئه و یکی از تازه تأسیسهای ارزشمنده.
until the very end.
- until the very end - شما هم اون حس خوبی که من دریافت کردم رو گرفتید؟ چقدر اینجا ناز و قشنگه. توجه
واقعا نمیدونم چطوری توصیف کنم که چقدر برام ارزشمند بود این پیام😭😭💘.