eitaa logo
until the very end.
50 دنبال‌کننده
27 عکس
7 ویدیو
2 فایل
☀️ɞ˚‧。⋆ «Bless me with your presence; hold me in your arms.»
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
until the very end.
شاهزاده ای را دید و هیچکس نمی‌دانست چطوری قرار است پیش برود. یک سلام و یک برگشتن و نگاه "لرد آپولو؟". با حضور خود به من برکت ده، مرا در آغوش بگیر. طوری رفتار کن انگار سرنوشت نمی‌تواند ما را جدا کند. هیچکس نمی‌دانست چطور قرار است پیش برود؛ حتی ایزدی که دلفی متعلق به او بود. شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمی‌گرفت می‌دانست چه می‌شود. شاید، شاید، شاید... . تا پایان آن منو تو خواهیم بود؟ یک جاودانه و فانی عزیزش در رو به روی یکدیگر بودند و آنگاه که چهره ی خندان او را دید، باد تغییر جهت داد. رنگ سرخ از سر و رویش می‌چکید. شاید اگر زمزمه های باد را نادیده نمی‌گرفت... . شاهزاده در آغوش خدایی بود که اشک می‌ریخت و به سرنوشت قسم می‌خورد. هیچکس نمی‌دانست چطور قرار است پیش برود. زمزمه های باد چه بود؟ دو جاودانه؛ یکی زوزه ی باد حسود، دیگری شیون برای عشق از دست رفته. کاش می‌توانست با او باشد، تا آخرش. بدین صورت سنبل ها به وجود آمدند؛ بنفشی که از قرمز شکفته شد. زاده ای از عشق، غم و حسادت. این درد و اشک...
«لطفا مرا ببخش»
.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از آیـرِن✧
- until the very end - شما هم اون حس خوبی که من دریافت کردم رو گرفتید؟ چقدر اینجا ناز و قشنگه. توجه‌ش به جزئیات و طرز صحبت‌ش واقعاً جذاب و دوست‌داشتنی‌‌ئه و یکی از تازه تأسیس‌های ارزشمنده.
until the very end.
- until the very end - شما هم اون حس خوبی که من دریافت کردم رو گرفتید؟ چقدر اینجا ناز و قشنگه. توجه‌
واقعا نمیدونم چطوری توصیف کنم که چقدر برام ارزشمند بود این پیام😭😭💘.
هدایت شده از عزیزِ شمسی (خسته ver.)
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚🪻࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍
until the very end.
این اتفاق می‌افتد، ما از هم جدا می‌شویم؛ نتوانستم تا آخر با تو باشم. کاش می‌توانستم باشم. این اتفاق می‌افتد. هیچکس نمی‌دانست چه می‌شود اما می‌دانستیم وانمود کنیم سرنوشت نمی‌تواند ما را از هم جدا کند. اما اگر زمزمه های باد را نادیده نمی‌گرفتم... . جشن تمام شد، قلب این خدای جاودانه برای یک شاهزاده فانی شد. ما از هم جدا شدیم و شبی از اشک های پاییزی به من بار ها و بار ها هدیه شد. خورشید در پاییز سرد می‌شود؛ همه چیز تغییر کرده، حتی آسمان. برای آخرین بار... بگذار بازوانم مأوای صورت سرخت باشند، فردا نمی‌توانم به دیروز بازگردم و نمی‌توانم بار دیگر صورت خندانت را ببینم. هیچکس نمی‌دانست چه می‌شود اما من می‌دانم از این پس شبی از اشک های پاییزی را به من هدیه کردی و ستاره های پاییزی نگاهدار شیون های من بین گلبرگ های سنبل ها هستند؛ درد دارد... خیلی درد دارد. دوستت داشتم و دارم، هیاکنتوس.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا